بخش یک: قهوهخانه
قهوهخانه سنگین بود، سنگین از دود و سکوت. چراغهای آویز، نور زرد و رنجوری روی میزهای چوبی میریختند. بوی قهوهٔ سوخته و عرق تن، با نفسهای قلیان درهم میآمیخت. شب بود، از آن شبهایی که انگار تمام نمیشوند.
من گوشهای نشسته بودم، سوفی، با دفترچهای باز روی زانو. قلم در دست، خشک. چیزی برای نوشتن نبود، یا شاید همهچیز بود و من هنوز نمیدانستم.
شیدا آنسوی سالن، پشت میزی تکیه زده بود. لیوان قهوهاش را چرخ میداد و نگاهش به جایی آنطرف پنجرهٔ دودگرفته دوخته شده بود. زمزمه میکرد، انگار با کسی حرف میزد که آنجا نبود:
«حقیقت را که بگویی و دستت خالی باشد، جسدی را در میدان رها کردهای. چه کسی دفنش میکند؟ همان که شمشیر دارد. تاریخ را زندهها مینویسند، نه راستگوها. حقیقت کشفکردنی نیست، ساختنی است. هرکه دستش قویتر باشد، بهتر میسازد. آنها که ضعیفاند، تماشا میکنند. یا له میشوند. یا فراموش.»
در قهوهخانه با جیرجیر باز شد. حنانه در آستانه ایستاد. روسریاش خاکستری بود، نگاهش چیزی میان خنده و اخم را با خود داشت، چیزی کهنه. نگاهش با شیدا گره خورد، بیآنکه کلمهای ردوبدل شود. حنانه رفت سراغ پیشخوان، چای سفارش داد، نشست گوشهای. اما نگاهش از شیدا جدا نمیشد.
شیدا بلند شد و آمد سمت من. نگاهی به دفترچهام انداخت، گوشهٔ لبش جنبید:
«مینویسی؟»
«هنوز چیزی برای نوشتن ندارم.»
«خواهی داشت. جنگ از راه میرسد. آنوقت حرفهای امشب معنا پیدا میکند.»
حنانه از آنسوی قهوهخانه تماشا میکرد. چایاش را ننوشیده بود.
شیدا رفت. من ماندم و حنانه و دود. حنانه چایاش را نوشید، پولش را روی میز گذاشت و پیش از رفتن، آمد کنار من. دستش را روی شانهام گذاشت، گرم و سبک:
«او خیال میکند حقیقت را بلد است. اما حقیقت فقط شمشیر نیست. گاهی چای است. گاهی دستی که روی شانهات مینشیند. او این را هنوز نمیداند. اما یاد خواهد گرفت. و تو خواهی نوشت.»
و رفت.
من ماندم و دفترچهای که حالا اولین کلمههایش را میطلبید. نوشتم: «قهوهخانه. شب. پیش از جنگ. شیدا از حقیقت گفت و از قدرت. حنانه از چای گفت و از دست. جنگ نزدیک است.»
صبح فردا، جنگ رسید.
پایان بخش یک
#فراگراز #فرائیسم #میمفروغی
بخش دو: ورود حنانه و مناظره — در انتظار