ما یه رابطهی خاص با ماشینمون داریم.
از اون رابطههایی که اگه یه روز نباشه، انگار یه چیزی توی زندگی کمه.
ماشینمون فقط یه وسیله نیست، یه تکه از روزمرگی ماست.
باهاش سفر میریم، باهاش خرید میریم، توش بحث میکنیم، آشتی میکنیم و خلاصه کلی خاطره داریم باهاش.
ما معمولاً ماهی یه بار، یا حتی بیشتر، سفر میریم.
بعضی وقتا برنامهریزیشده، بعضی وقتا هم فقط از سر دلتنگی برای یه جادهی خلوت یا یه شهر آشنا.
ماشینمون همیشه آمادهست، بیهیچ غر زدن و منت، ما رو میبره.
راننده در ۹۹ درصد موارد همسرمه.
اون عاشق رانندگیه و من عاشق نشستن کنار دستش.
اما یه چیزی بین ما همیشه سوژهی خندهست: درِ ماشین.
همسرم یه حساسیت خاص نسبت به نحوهی باز کردن در داره.
یعنی اگه یه جدول توی شعاع سه متری ماشین باشه، تمام تمرکزش میره روی اون.
هر بار که پارک میکنه، قبل از اینکه من حتی کمربندم رو باز کنم، سریع یه نگاه به اطراف میندازه و با اون لحن جدیِ بامزهش میگه:
– یه لحظه صبر کن، مواظب در باش.
منم معمولاً با خنده جواب میدم:
– آخه یعنی من حواسم نیست؟
– تو حواست هست، جدول بدجاست، ماشینها تند میان :))
و خب راستش چند باری هم در رو به جدول زدم!
یه تماس خیلی ظریف بین در و جدول که حالا چند سالی میشه که سوژهی خندهی هر دومونه.
از اون موقع به بعد، حتی اگه وسط بیابون پارک کنیم، باز قبل از اینکه در رو باز کنم، یه نگاه سریع میکنه.
میخواد چیزی نگه ها که من شروع نکنم به غر زدن ولی واقعا از چشمهاش مشخصه که نگران در ماشینه!
الان دیگه تبدیل شده به یه شوخی دائمی بین ما.
من همیشه میگم:
– فکر کنم الان جدول ازمون میترسه!
اونم جواب میده:
– بهش حق بده، یه بار تجربهی تلخی داشته 😂
خلاصه که ماشینمون برای من فقط یه وسیلهی نقلیه نیست.
من واقعاً دوستش دارم، چون همیشه ما رو میرسونه پیش آدمهایی که دوستشون دارم.
بهخصوص خانوادهم.
من از اتوبوس واقعاً بدم میاد، مخصوصاً اون انتظارای طولانی و توقفهای بیپایانش.
اما با ماشین، فقط چند ساعت رانندگیه تا برسم پیش خانوادهم، و همین باعث میشه بیشتر از قبل قدرش رو بدونم.
ماشینمون یه جور آزادیه، یه مسیر کوتاه تا خونه، تا آدمهایی که برام مهمن.
خیلی وقتها وقتی توی جادهایم، آهنگ پخش میشه، باد از پنجره میاد تو، و اون حس خاصی که فقط توی ماشین تجربه میکنی، میپیچه توی فضا.
یه ترکیب از آرامش، دلتنگی و شادی.
یه لحظههایی که فقط ماشینمون میفهمهشون، چون شاهد همهشون بوده.
چند روز پیش مسابقهی جدید اتو ابزار رو دیدم که دربارهی خاطرههای بامزه با ماشین بود.
با خودم گفتم خب، اگه قراره کسی داستان تعریف کنه، ما که یه کتاب از این خاطرهها داریم!
از ماجرای در و جدول گرفته تا سفرهایی که از دل خستگی رفتیم و با لبخند برگشتیم.
برای همین خواستم اینجا بنویسم نه فقط برای مسابقه، بیشتر برای خودمون.
برای اینکه این لحظهها جایی ثبت بشن.
چون واقعاً زندگی از همین اتفاقهای ساده و خندهدار ساخته شده.
از همون دیالوگهای تکراری بین راننده و سرنشین، از همون «نزن به جدول!»ها و «آروم باز کن!»ها که شاید اون لحظه باعث دلخوری بشن، ولی بعدتر میشن بخشی از خاطرات شیرینی که با لبخند مرورشون میکنی.
اگه شما هم مثل ما با ماشینتون یه عالمه خاطره دارین، حتماً توی این مسابقه شرکت کنین.
قول میدم خوندن خاطرههای بقیه هم خودش یه دلسیر خندهست.
ماشین فقط یه وسیله نیست؛ یه پل بین ما و لحظههایی که واقعاً برامون مهمن.