تا حالا انقدر دقت نکرده بودم به او که چقدر لباس های مشکی اش به او میاید؛ به اویی که روبرویم ایستاده و ظرف را از دستم میگیرد و همانطور که سیگارِ گوشهی لبش خودنمایی میکند به پسرِ کناریش میگوید:< یا خودت یا علی پخشش کنین > چرا نگذاشت من ظرفِ شیرینی را پخش کنم؟ به قد و قوارهاش برخورد یا به غیرتش؟! قطعا اولی، چون غیرت روی چیز یا کسی که مالِ او نیست بیخود و بی معنی است! نگاهِ خیره اش باعث میشود به خودم بیایم که وسطِ حیاطِ خانه ای ایستادم و با خودم دو دو تا چهارتا میکنم که کمِ کم 50 نفر داخل نشسته اند. اما به من چه؟! مگر من نمیخواستم همین را؟! همین که او رو به رویم ایستاده برایم بس! گول میزدم خودم را؟! هیچ چیزِ او برای من بس نبوده و نیست! نگاهش میکنم اما نه به چشمهایش، به ته ریشی که دو ماه پیش ته ریش بود و الان بلند شده، نه انقدر بلند که شبیه داعشی ها شود و نه آن ته ریشِ قبل را دارد. به او نمی آید! شاید به هر کسِ دیگری بیاید اما به او؛ نه! ته ریش چهره اش را جوانتر نشان میدهد. هرچند ک میدانم در این 2 ماه انگار 20 سال به سنش اضافه شده! نگاهم به بالا میرود اما باز هم نه با چشمهایش، به موهای کوتاه و رنگ شده اش، یخی! به چشمهایش می آید. مطمئنم اگر به رویش بیاورم که موهای کوتاهش قشنگ است و به چهرهاش مینشیند گیسوکمند را می گذارد توی جیبش! لجباز است اما کم می اورد و نگاهش را به سنگ فرشِ کفِ حیاط می دوزد. من اما کم نمی آورم و باز هم در دلم اعتراف میکنم لباس های سیاهش به تنش نشسته!! سیگارش را خاموش میکند و میرود! از اول هم میدانستم نمی ماند او فقط امده بود من را جان به سر کند! نگاهش میکنم اما نه به چشمهایش بلکه به رفتنش!! در را که میبندد میفهمم هیچوقت دیگر نمیتوانم نگاه
کنم به چشمهایش.!