باد خنک و ملایمی از لای موهایم رد شد و یک راست رفت سمت گندم زار و شروع کرد به رقصاندن خوشه ها. از دورمشهدی محمود و پسرانش را می دیدم که اولین کَتیل را روی الاغشان جابجا میکردند. در انتهای دشت محمد و پسر عموهایش مشغول بودند. چهره معصوم علی را نگاهی انداختم. ایکاش علی بزرگ بود. ایکاش بابا چشم هایش سالم بود. ایکاش الان مادر کنار خورجین نشسته بود و برایمان چای می ریخت.
زمستان گذشته که در خانه کربلایی شعبان زیرکرسی آجیل می خوردیم. صحبت از محصول گل انداخته بود. کربلایی می گفت قدیمی ها معتقد بودن هرکی دیر گندمهاش رو درو کنه و آخرین نفر بشه حتما توی خانوادش صلوات میوفته. علی پرسید مامان صلوات میوفته یعنی چی؟ مامان گفت یعنی یکی از خانوادش میمیره. بابا گفت این حرفا خرافاته . چرا کسی از خانواده ی حاج تقی که پارسال آخرین نفر گندمهاشو درو کرد نمرد؟ مادر زود پرید وسط و گفت چرا نمرد! پدرش از درخت گردو افتاد مرد دیگه. بحث بالا گرفت بودو من و علی بی خیال این حرفها تند تند هسته زردآلوها را از داخلی آجیل جدا میکردیم و با کشمش داخل دهانمان میریختیم.
صدای قار قار کلاغ ها فضا را پر کرد. موشهای صحرایی کوچک لای گندم زار بالا و پایین می پریدیند. حتی بچه روباه داخل دره هم خوشحال از رسیدن محصول بود. فقط من بودم که بغض گلویم را گرفته بود. با دستانی کوچک و یک داس کند و یک هکتار گندم زار. علی بیدار شده بود و چشمهایش را می مالید. چرا باید ذهن کوچکم درگیر این همه فکر باشد؟ اگر قدیمیها راست گفته باشند. اگر آخرین نفری باشم که گندم ها را درو میکنم. اگر مادرم...آه مادرم... پلکهایم را کنترل کردم که بسته نشوند و اشکهایم روی گونه ام نریزند. طبیعت نباید اشک مرا می دید. باید برای طبیعت و علی و مادر و پدرم مرد باشم. مرد هم که گریه نمی کند....امان از این داس که کند است.
دفتر خاطراتم را میبندم و از پنجره به حیاط فرمانداری نگاه میکنم. یاد گندم زار آن روز و خاطرات خوشش دلم را خنک میکند. یاد اتوبوسی که از راه رسید. یاد مردان داس به دست که پیاده شدند. درو کردند و خندیدند. خندیدم و اشک ریختم. جلویش را نگرفتم گذاشتم جاری شود روی گونه کوچکم . کتیل ها را یکی یکی پشت الاغ میگذاشتند و راهی ده میکردند. ما آخرین نفر نبودیم که درو کردیم. آن سال هیچ کس از روستا نمرد. زمستان آن سال دور کرسی خانه ها بحث مردانی بود که از شهر آمدند و بی چشم داشت گندم ها را درو کردند و رفتند.
درب اتاق باز می شود و یک پیرمرد روستایی وارد میشود. سلام میدهم قبل از سلام دادنش. دستم را به سمتش دراز می کنم. پرونده را دستم میدهد. پرونده را روی میز می گذارم و دستش را سفت میفشارم. لبخند میزند. لبخند می زنم.