بخش اول:
سلام اسم من جودی هست و 17سالمه توی کره زندگی میکنم خب نمیدونم الان نوشته هام تبدیل به کتاب شده یا نه داری از فضای مجازی و شبکه های اجتماعی میخونی ولی به هر حال امید وارم تا آخرش همراهم باشی و نوشته هامو بخونی چون این نوشته ها از زندگی منه از 17سالگی تا زمانی که زنده هستم
زندگی توی کره عالیه توی شهر سئول زندگی میکنم
و دوست دارم به کشور های دیگه سفر کنم و روابط و سنت های آن ها رو متوجه بشم سنت های اینجا رو هم میدونید و چون خودم زیاد یعنی کامل نمیدونم پس راجبش صحبت نمیکنم به نقاشی و موسیقی علاقه دارم که توی دوتاش پیشرفت چشمگیری داشتم
توصیفم از دنیا یه بهشت زیباست زندگی بسیار شیرین و خوبه همین که پنجره رو باز میکنی و بوی خوش گل و درختان را میفهمی و حس میکنی همین شیرینیه زندگیه.
فردا یه روز دیگه از مدرسس و خوشحال نیستم ناراحتم نیستم کلا حسی راجبه این موضوع ندارم.
خب الان باید برم بخوابم امیدوارم فردا روز خوبی رو شروع کنم.
خب امروز دیر بیدار شدم با عجله دارم صبحانه میخورم که به مدرسه برم؛ من دفترمو همجا با خودم میبرم و الان منتظر اتوبوس هستم که بیاد و روی یه صندلی نشستم.
.
.
مدرسم تموم شد الان اومدم خونه و میخوام تکالیفمو انجام بدم ولی قبلش میخوام راجبه اتفاقاتی که امروز برام افتاد توضیح بدم صبح زمانی که منتظر اتوبوس بودم کل کتابا و کاغذ هایی که توی دستم بود افتاد و داشتم جمع میکردم که. یه پسر اومد کمکم و دیدم که لباس مدرسه خودم تنشه و فهمیدم از یه مدرسه هستیم ازش تشکر کردم و دوتامون وارد اتوبوس شدیم من روی یه صندلی نشستم و اونم کنارم نشست ولی هیچ حرفی باهاش نزدم و فقط به بیرون نگاه میکردم تا زمانی که برسیم اونم با من حرف نزد
وارد کلاس شدم و متوجه شدم که همکلاسی هستیم ولی هیچ حسی به این موضوع ندارم و روی درسم تمرکز کردم. من شاگرد زرنگ کلاسمونم😁
خب بزارید راجبه خانوادم بهتون بگم من یه مامان و یه بابا دارم و یه داداش بزرگتر از خودمم دارم فکر کنم 7سال یا 8سال ازم بزرگتره اون خیلی بزرگه داداشم اسمش اندرسون هست و دوست داداشم که از بچگی همیشه میدیدمش جیسون هست من از بچگی توی کره نبودم و وقتی 1ساله شدم به کره اومدم چند وقتی هست که داداشمو و جیسون رو ندیدم تقریبا 2سال زمان زیادیه بنظرم ولی قراره اندر چند روز دیگه بیاد 😜 خیلی خوشحالم
خب باید برم تکالیفمو انجام بدم.
این داستان ادامه دارد......