
تو همانی که دل ما برهانی به طنابی
بکشانی به خدایی که کند عشق جهانی
نه بمانی، نه بخوانی، تو که بی مهر وفایی
چه شود نیک بدانی ، که عزیز دل و جانی
ندهم گوش به عادت، بخورم من به رضایت
سببی را که به مرگم بدهد تا تو بمانی
که تو هم جان و جهانی و یکی سرو نهانی
نظری کن! به فدایت همه ایمان زبانی
نبرم ره به درایت که تویی اوج و نهایت
سحری شد که نگاهت شده جانی و توانی
سنواتی شده جانم که تویی روح و روانم
نخرم من به خطایی همه عمری و جوانی
به دلم مانده ببینم رخ چون ماه و نگینت
ننشانی به عزایم دل و جانی،به نگاهی
شاعر: زینب انیسی
ننشانی به عزایم دل و جانی،به نگاهی