خیره به عقربه های طاقت فرسای زندگی اش بود، نمیدانست چرا امشب غمگینتر از شب های قبلش است.. فقط میدانست چیزی مانند تیغ در گلویش جا خوشک کرده است، که نه اجازه سکوت به او میدهد و نه اجازهی فریاد زدن؛ ساعتی از خنده های بلندش گذشته بود، اما به گمانش همه آنها بجای خنده های از ته دل، خندههایی بود که همانند سدی بزرگ جلوی ریزش اشک هایش را گرفته بود؛ فقط نیاز داشت گوشه ای خلوت بشیند و راحت گریه کند، آنقدر خلوت باشد که ترس دیده شدن و ضعیف خطاب شدن را نداشته باشد! به هر کجا میرفت با واژه "هیچکس" نیست رو به رو میشد.. وقت هایی که نیازمند بود تا با کسی حرف بزند، تنها تر از شبهای قبلش میشد، آنقدر تنها که صدای تیک تاک عقربه ساعت میشد همدمش؛امشبهم دلگیر بود و خسته.. نمیدانست بهای خواستن "یک بغل راستین، از طرف کسی که واقعا دوستش داشته باشد و بدون هیچ تردیدی دست نوازش بر موهایش بکشد و گویی: بر زخم هایش ستاره بکشد.. حداقل برای همین یک شب" چقدر است!..