ویرگول
ورودثبت نام
MOHAMMAD
MOHAMMAD
MOHAMMAD
MOHAMMAD
خواندن ۲ دقیقه·۵ روز پیش

در آغوش سنگ‌ها ؛ وقتی با خودمان روبرو می‌شویم

چشمم به تصویر خاطره‌ای می‌افتد که هر بار به آن فکر می‌کنم ، هم خستگیِ لذت‌بخش آن را در تنم حس می‌کنم و هم هیجانِ رسیدن به آن نقطه بی‌کران را .
اجازه بدهید این خاطره را برایتان روایت کنم :

در آغوش سنگ‌ها ؛ وقتی با خودمان روبرو می‌شویم

ساعت چهار صبح بود ، هوا چنان سرد بود که انگار مولکول‌های هوا هم از ترسِ حرکت در جای خود منجمد شده بودند ، در تاریکی مطلقِ پیش‌ از مرگِ بامداد ، تنها چیزی که راه را برایم روشن می‌کرد ، نورِ ضعیف و لرزانِ چراغ‌قله بود که در میان مه مثل یک نقطه کوچک در پهنه عظمت کوه می‌درخشید .

صدای تنها همراه من ضرب‌آهنگِ سنگینِ نفس‌هایم بود ، نفس‌هایی که در هوای سرد مثل بخار از دهانم بیرون می‌جستند و در سکوتِ مطلق کوهستان گم می‌شدند .
سنگینیِ کوله‌پشتی روی شانه‌هایم دیگر فقط وزنِ تجهیزات نبود ، انگار تمامِ شک‌ها ، خستگی‌ها و تردیدهای زندگی‌ام را هم در آن جمع کرده بودند .

هر قدم یک جنگ بود ، هر قدم یک تصمیم بود «آیا ادامه بدهم یا همین‌جا تسلیم شوم؟»

شیب سنگ‌ها تندتر می‌شد ، جایی که صخره‌ها زیر چکمه‌هایم لغزنده بودند و لرزشِ خفیفی در زانوهایم حس میکردم ، در آن لحظات کوهستان دیگر یک منظره‌ی زیبا نبود ، کوهستان یک موجود زنده و بی‌رحم بود که داشت من را به چالش می‌کشید تا ببیند چقدر در وجودم ، «اراده» باقی مانده است ، در آن ارتفاع جایی که اکسیژن با بی‌میلی به ریه‌ها می‌رسید ، آدم دیگر به مسائل دنیوی فکر نمی‌کند ، دیگر نه دغدغه شغل است ، نه نگرانی از فردا ، تمامِ هستیِ تو خلاصه می‌شود در «یک قدم دیگر... فقط یک قدم دیگر.»

و ناگهان ، همان اتفاقی که هر کوهنوردی در جستجوی آن است رخ داد ...

شیب کم شد ، سنگ‌ها از زیر پایم کنار رفتند و ناگهان من در لبه‌ی آسمان بودم ، خورشید مثل یک پادشاهِ خستگی‌ناپذیر ، از پشت رشته‌کوه‌ها سر برآورد و اولین پرتوهای طلایی‌اش را بر پهنه ابرهای پایین‌دست تاباند .
دریایی از ابرها زیر پای من گسترده شده بود ، مثل پشمی سفید و بی‌انتها که قله‌ها را مثل جزیره‌هایی در میان اقیانوسی از پنبه محاصره کرده بود .

در آن لحظه تمام خستگی‌ها ، تمام دردهای عضلانی و تمام ترس‌ها ، مثل مهِ صبحگاهی در برابر آن شکوهِ بی‌کران ناپدید شدند .
در قله تو با کوه تنها نیستی ، تو با «خودت» روبرو می‌شوی . آن نسخه از خودت را می‌بینی که در سختی‌ها ناله نمی‌کند بلکه در سکوت ، راهش را باز می‌کند .

آن روز آموختم که کوه مقصد نیست ، کوه یک آینه است .
ما بالا نمی‌رویم تا دنیا را ببینیم ، بلکه بالا می‌رویم تا خودمان را آن هم در خالص‌ترین و صریح‌ترین شکل ممکن ببینیم ...

موجود زنده
۰
۰
MOHAMMAD
MOHAMMAD
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید