فکر میکردم همیشه اوضاع از همین قرار است.فکر میکردم همیشه میتوانم از زندگی که ناراضی هستم فرار کنم.فکر میکردم اگر اتاق اشفته و شلخته ام را رها کنم دیگر لازم نیست به ان برگردم،خیال میکردم تمام روز را در فضای مجازی گذراندن باعث میشود فراموش کنم که چه هستم، مغزم با خود خیال میکرد که فرار تنها راه چاره است
حالا من مانده ام، با انبوه لباس های تلمبار شده روی هم ، با جسمی خسته،با وزنی که روز به روز اضافه میشود، با قلبی که روز به روز از ضربان زدن بیشتر پشیمان میشود، با لبی که همه پوستهایش کنده شده،با سردرد های میگرنی همیشگی
چه کار کنم؟نمیخواهم فقط نظارگره زندگی دیگران باشم،نمیخواهم تلاش های دیگران را از پشت تلفن ببینم و خودم در بازنده ترین حالت ممکن باشم،نمیخواهم برای هیچ چیزی تلاش نکنم،نمیخواهم نمره هایم روز به روز پایین تر بیاید،نمیخواهم وقتی یک ادم پر تلاش میبینم حسادت به بند بند وجودم نفوظ کند و تنفرم از خودم به بالاترین حد ممکن برسد،نمیخواهم اینقدر به درد نخور باشم، نمیخواهم اینقدر در مقابل همسن هایم بی هنر باشم،نمیخواهم وقتی به ایینه نگاه میکنم با صورتی زشت و پر از جوش رو به رو شوم،نمیخواهم برای فرار از مشکلاتم به شیرینی ها پناه ببرم و اطرافیانم بالا رفتن وزن و تپل شدنم مرا به سخره بگیرند،نمیخواهم خودم را وقتی لباس تنگ میپوشم ببینم
نمیخواهم برگردم به ان اتاق و به زندیگیم که همه سعیم بر چال کردنش است برگردم،نمیخواهم هر کسی از راه میرسد مرا به خاطر وزنم نصیحت کند با اینکه هیچ چیزی از وضعیت مغزم نمیداند
فقط این را میدانم،نه دیگر توان فرار دارم و توان زندگی
شاید اینها فقط مال هورمون هاست،اما چرا فقط برای من جوری است که از کل زندگی سیرم
کمک نیاز دارم،بیشتر از هرچیزی که فکرش را کنید،اما اینقدر از بیان این حرف ها به اطرافیانم و از قضاوت شدن توسط انها ترس دارم که فقط به فکر های هرز ادامه میدهم و با چشمانی قرمز پوست لبم را میکنم.
پایان