Fatemeh·۳ روز پیشیک روزبعد از ان روزخنده ها قلابی شدقلب ها خالی شدقله ها بدون صعود ماندقدم ها سریع شدقلاده ها کلفت تر شدادم ها کمتر شدندسرها پر از فکر شدپر ها خال…
Fatemeh·۶ روز پیشفردامادر از اشپزخانه صدا زد:نیلوفر!غذا حاضره! نیلوفر با بی میلی از جایش بلند شد و به اشپز خانه رفت و بر سر میز غذا نشست.مادرش قیمه را بر سر سف…
Fatemeh·۲۰ روز پیشاشفتهاشفته ام،مثل همیشه. و چه چیزی بهتر از نوشتن برای اشفتگی داریم؟نا راضیم،از کشورم،از اخبار،از خانواده ام،از سرنوشتم،از انسان های بی درک و پر…
Fatemeh·۲۴ روز پیشفراریفکر میکردم همیشه اوضاع از همین قرار است.فکر میکردم همیشه میتوانم از زندگی که ناراضی هستم فرار کنم.فکر میکردم اگر اتاق اشفته و شلخته ام را ر…
Fatemeh·۱ ماه پیشویترین کتابفروشیpart1تازگی ها غذایش را نمیخورد.با کسی حرف نمیزد.علاقه هایش را از دست داده بود.انگار طوفانی از غم به قلبش حمله کرده بود.فقط کتاب میخواند و خودش…
Fatemeh·۱ ماه پیشوقتی که جهان سرد شددنیا دگرگون شد.اشک دلم دگر کارون شد.زخم لبم سرخ شد.خشم شبم باران شد.قلب سنگم خاموش شد.دست سردم بی روح شد.ریه های سردم سرد تر شد.چشم کورم.کو…
Fatemeh·۱ ماه پیشمغز خستهباز بوی تند الکل بر روی لبم نشسته،قلمم تلخ است و مغزم اشفته،گویی دنیا ذهنم را بسته،قلبم از ضربان زدن خسته،تنم از حرکت گسسته،استخوان هایم از…
Fatemeh·۱ ماه پیشدرخت پیر و درد دوری اشگل ها پژمرده اند،سنگ شکسته اند،علف های هرز نای ادامه دادن ندارند،خاک جوانه نمیدهد،گنجشک ها در افتاب نشسته اند،کلاغ مات و مبهوت نشسته،بلبل ه…
Fatemeh·۱ ماه پیششکوفهبعضی وقت ها به آن گل فکر میکنم،به آن شکوفه ای که میتوانست بدهد.به آن عطر و بوی بهاری،به آن ارزوی جوانی،به آن حرف های نگقته،به آن خاک دلتنگ…