Fatemeh·۴ روز پیشفراریفکر میکردم همیشه اوضاع از همین قرار است.فکر میکردم همیشه میتوانم از زندگی که ناراضی هستم فرار کنم.فکر میکردم اگر اتاق اشفته و شلخته ام را ر…
Fatemeh·۱۶ روز پیشویترین کتابفروشیpart1تازگی ها غذایش را نمیخورد.با کسی حرف نمیزد.علاقه هایش را از دست داده بود.انگار طوفانی از غم به قلبش حمله کرده بود.فقط کتاب میخواند و خودش…
Fatemeh·۱۸ روز پیشوقتی که جهان سرد شددنیا دگرگون شد.اشک دلم دگر کارون شد.زخم لبم سرخ شد.خشم شبم باران شد.قلب سنگم خاموش شد.دست سردم بی روح شد.ریه های سردم سرد تر شد.چشم کورم.کو…
Fatemeh·۲۱ روز پیشمغز خستهباز بوی تند الکل بر روی لبم نشسته،قلمم تلخ است و مغزم اشفته،گویی دنیا ذهنم را بسته،قلبم از ضربان زدن خسته،تنم از حرکت گسسته،استخوان هایم از…
Fatemeh·۲۲ روز پیشدرخت پیر و درد دوری اشگل ها پژمرده اند،سنگ شکسته اند،علف های هرز نای ادامه دادن ندارند،خاک جوانه نمیدهد،گنجشک ها در افتاب نشسته اند،کلاغ مات و مبهوت نشسته،بلبل ه…
Fatemeh·۲۳ روز پیششکوفهبعضی وقت ها به آن گل فکر میکنم،به آن شکوفه ای که میتوانست بدهد.به آن عطر و بوی بهاری،به آن ارزوی جوانی،به آن حرف های نگقته،به آن خاک دلتنگ…