باز بوی تند الکل بر روی لبم نشسته،قلمم تلخ است و مغزم اشفته،گویی دنیا ذهنم را بسته،قلبم از ضربان زدن خسته،تنم از حرکت گسسته،استخوان هایم از ته شکسته،خنده از بین رفته
بی خوابی از چشمانم پیداست،مغزم از غبار ناپیداست، ،خوش بحال کسانی که میگویند زندگی زیباست،پینه های دستم نامیراست،چشمانم از غم نابیناست
پایان