
سکوت بعد از آن جیغ، سنگینتر از هر زمان دیگری بود. اونجی هنوز در جای خود خشک شده بود. انگشتانش را در هم میفشرد تا از لرزش دستهایش جلوگیری کند، اما ضربان قلبش چنان در سینهاش میکوبید که گویی تمام کلاس آن را میشنوند.
او میخواست بدود. میخواست درِ کلاس را باز کند، به سمت اتاق شمالی برود و هارین را از آن دستهای بیروح نجات دهد. اما پاهای خود را حس نمیکرد؛ انگار به زمین دوخته شده بودند.
ناگهان، صدای تیکتاکِ ساعت، تغییر کرد. دیگر صدای ساعت دیواری نبود؛ انگار صدای ضربان قلبِ خودِ مدرسه بود.
«او…او…نجی…»
صدایی که از پشت سرش آمد، لرزه بر اندامش انداخت. اونجی با شتاب چرخید. دویون، یا بهتر بگوییم، موجودی که در کالبد دویون بود، درست در گوشهی تاریک کلاس، جایی که نورِ پنجره به آن نمیرسید، ایستاده بود.
او به آرامی به سمت اونجی قدم برداشت. برخلاف هارین که با ترس و لرز از کلاس خارج شده بود، دویون هیچ حسی نداشت. چهرهی او، که در حالت عادی حتی زیبا هم به نظر میرسید، حالا مانند یک ماسکِ سنگی، بیروح و سرد بود.
اونجی در حالی که به عقب میرفت، پشت به میزها خورد. «تو… تو چیکار میکنی؟ تو الان باید با هارین باشی! اون… اون داره میدویون ایستاد. فاصلهشان فقط یک قدم بود. اونجی میتوانست سرمای عجیبی را که از بدن او ساطع میشد حس کند؛ سرمایی که حتی هوای گرم کلاس را هم منجمد میکرد.
دویون (با صدای سومین که در لایههای صدای پسرانه پنهان شده بود) زمزمه کرد:
«او نرفت تا بمیرد… او رفت تا جای خالی را برای تو باز کند.»
چشمان دویون برای لحظهای تغییر کرد. رنگ آنها از سیاه معمولی، به یک خاکستریِ مهآلود و درخشان تبدیل شد. اونجی ناگهان متوجه شد که دویون به او نگاه نمیکند، بلکه دارد به قلبِ او نگاه میکند. انگار او میتوانست از میان قفسهی سینهی اونجی، ترس و لرزهی خالص را بترس، اونجی…» دویون دستش را به سمت صورت اونجی برد. انگشتانش مثل یخ بودند. «چون ترس، تنها چیزیه که باعث میشه هنوز حس کنی زندهای. و من… من عاشقِ زندهها هستم.»
در همان لحظه، چراغهای کلاس شروع به چشمک زدن کردند. سایههای روی دیوار، به شکلی غیرطبیعی بزرگ و کج شدند، انگار که خودِ سایهها هم میخواستند از بدنِ دویون فرار کنند.
اونجی، در حالی که نفسش در گلو گیر کرده بود، با نگاهی که ترکیبی از وحشت و یک کششِ عجیب و ناخواسته بود، به چشمان دویون خیره شد. او نمیدانست چرا، اما در آن لحظهی مرگبار، به جای اینکه فقط از او فرار کند، بخشی از وجودش میخواست بدانَد که پشت آن چشمان خاکستری، چه دردی نهفته
__
ممنون از تماشای پارت سوم🙏🏾
لطفا حمایت کنین
پارت بعدی؟فردا(۴،۵،۶(است.ببیند.میره!»نجی…»