
اولین باری که این داستان رو تو جمعی خوندم، یکی از زنها بدون هیچ نظری بلند شد و گفت دیرش شده و رفت. راستش اینطور رفتن هم برای من جالب بود؛ چون من قبل از خوندنِ داستان گفته بودم که: «از من انتظارِ داستانِ غیرجنجالی نداشته باشین!»
یکی از مردها در تفسیرِ داستان گفت: «داستان اشاره داره به اینکه برای رسیدن به هدف باید سختی بکشیم.» یا که منظورش این بود که «باید تاوان بدیم!» همینطور در ادامه اضافه کرد: «جملهی پایانیِ داستان که میگه: برای چیدنِ یک گل، یک زن باید بمیرد، این تصورِ یه دخترِ خردسال از مرگِ اون زن روی درختِ ماگنولیاست.»
آیا تقلاش رو برای فرار از «فهمیدنِ تفسیرِ درستِ داستان» بهخوبی متوجه شدین یا نه؟
ترس از فهمیدن؟ این هم جالبه!
یکی از مردها هم خودش رو به هر کاری مشغول میکرد تا نشون بده داستان رو نشنیده؛ خب، بیاین برای اینهمه تلاشش احترام قائل بشیم!
بماند که یکی دیگه از مردها، بهمحض اینکه گفتم میخوام داستانِ موردعلاقهام رو که اتفاقاً خیلی جالب هم هست براتون تعریف کنم، بهسرعت بلند شد و فرار کرد؛ انگار که ترسیده باشه. راستش هیچوقت به ذهنم هم خطور نمیکرد چیزهایی که میخونم، ممکنه تا این حد ترسناک باشه !
میگم شایدترس ازداستان نباشه ازچیزی باشه که داستان بی پرده نشون میده.شماچطور؟
شماهم ازشنیدن داستان هایی که بوی خون وحقیقت میدن می ترسین؟
#کتابخوان #نقد_کتاب #اوریانا_فالاچی #جامعه_شناسی #روانشناسی`.#زنان