گویی دستی که زمانی در تاریکیِ تقدیر، برای مرگِ ما دعا میکرد، از اصرار خسته شده است. انگار که نجواهای بیثمرش در گوشِ خداوند گم شده باشد، یا شاید هم خدا از شنیدن نامِ ما سر باز زده باشد.
اکنون، آن خواهشِ شوم، رنگ عوض کرده است؛ دیگر مرگِ ما را نمیطلبد. نه از سرِ رحمت، که از فرطِ یأس. گویی فهمیده است که بودنِ ما خود، نوعی مرگِ کشدار و بیصداست—مرگی که هر روز تکرار میشود و هر شب در تاریکیِ اتاقی نمور، دوباره جان میگیرد.
پس، آرزویش را برگردانده است به سوی خودش؛ به سوی خاموشیِ خویش. شاید پنداشته که نیستیِ او، از دیدنِ این زندگیِ نیمهجان آسانتر است. یا شاید به این نتیجه رسیده که در این بازیِ بیمعنا، تنها راهِ رهایی، حذفِ تماشاگر است، نه بازیگر.
و ما ماندهایم—نه زنده، نه مرده—در تعلیقی سرد، میان خواستهای که دیگر کسی آن را نمیخواهد، و مرگی که حتی آرزویش هم از ما دریغ شده است.
مدتیست که قلم را بیهیچ قید و بند، بر کاغذ رها کردهام؛ همچون جانوری کور که در تاریکی میلولد، فقط برای آنکه ببینم از این دهانِ سیاه و متعفن چه بیرون میتراود. نه از سرِ شوقِ نوشتن، که از وسوسهای بیمارگونه—انگار میخواهم خودم را لو بدهم، خودم را رسوا کنم.
و این بازیِ کثیف، ناگهان پرده از حقیقتی برداشت که هرچند از سایهاش بیخبر نبودم، اما هیچگاه جرأتِ نگاهِ مستقیم به آن را نداشتم. حقیقتی که یکباره، چون ضربهای سنگین، بر ملاجم فرود آمد—بیهشدار، بیرحم.
از همان لحظه، چیزی در درونم شروع به جویدن کرد؛ آهسته، پیوسته، بیامان—مثل موریانهای که به جانِ چوبِ پوسیده میافتد. روحم را از درون خالی کرد، بیآنکه حتی صدایی از آن برخیزد.
و سرانجام، آنچه باقی ماند، نه اندوه بود و نه ترس—بلکه چیزی چرک و تحقیرآمیز؛ گویی خودِ من، در برابر خویشتن، ایستاده باشم و با نفرت، بر صورتم اخ و تف بیندازم.
آنچه گهگاه و بهندرت مرا وامیدارد سر در گریبان فرو ببرم و به این معرکهی بیحاصلِ زندگی فکر کنم، این است که هرچه در گذشتهی گندیده و متعفنِ خود کندوکاو میکنم، با همهی چرک و کثافتی که به آن آغشتهام، باز هم جنایتی در حق بشر مرتکب نشدهام که آسمان به زمین آمده باشد یا حقیقتی واژگون شده باشد.
نه خونِ بیگناهی ریختهام، نه فاجعهای آفریدهام—فقط، گهگاه، دیگران را آزردهام؛ آن هم نه از سرِ قساوتی عظیم، بلکه در حد همان شلختگیِ روح و کثافتکاریِ عادیِ یک موجودِ بیسر و سامان. چیزی بیش از این در کار نبوده است.
با این همه، شکایتی هم نیست. تقدیر، از همان ابتدا، حساب ما را جدا کرده بود—بیمصرف آمدیم، بیمصرف چرخیدیم، و بیمصرف هم خواهیم رفت.
عجالتاً، اگر روزی دعوتِ آنسوی تاریکی را لبیک بگوییم، نهایتش این است که دو سه روزی، عدهای از سرِ آبرو—داشته یا نداشته—چهره در هم بکشند، سینهای بزنند، اشکی اگر مانده باشد خرج کنند، و بعد... همهچیز فروکش میکند. نه اتفاقی افتاده، نه خلائی پر نشده.
ما که خود، از همان آغاز، با نامِ زندگی بیگانه بودیم، حالا هم با عنوانِ مرگ، احساس تازهای پیدا نخواهیم کرد.
خلاصه، بودن و نبودنِ ما، تفاوتی در حسابِ این دنیای کرمخورده نداشته است—نه باری از دوش کسی برداشتیم، نه باری بر آن افزودیم.