زادۀ وادیِ هیچستان·۱ روز پیشرساله ای از گور روشن«هاج و واج، مات و مرده بودم. خفقان گرفته بودم. هر بار در مواجهه با جرگهی احمقها جان میدادم و گریزی نبود؛ به ناچار خودم را احمق کرده بودم…
زادۀ وادیِ هیچستان·۱۸ روز پیشرساله ای از گور روشنخطاب به آنکه خواهم شد من همان طنین دور و مبهم هستم .همان که در تنِ نحیفش، بویِ کهنگی و گندِ روزگارِ نزیسته را دارد.اگر هنوز این نامه به دس…
زادۀ وادیِ هیچستان·۲۲ روز پیشیادداشتهای یک زندگیِ بیمصرفگویی دستی که زمانی در تاریکیِ تقدیر، برای مرگِ ما دعا میکرد، از اصرار خسته شده است. انگار که نجواهای بیثمرش در گوشِ خداوند گم شده باشد، ی…
زادۀ وادیِ هیچستان·۲۲ روز پیشاعترافات یک عمرِ بیاثراینکه اخیراً قلم را روی کاغذ ول دادهام تا ببینم چه از این دهانِ تاریک و پرتملق بیرون میریزد، کشفِ حقیقتی است که، گرچه از افکارم دور نبود…
زادۀ وادیِ هیچستان·۲۵ روز پیشآب تا گلوما را بیهیچ اختیار، از بهشتِ برین به زیر کشیدهاند و در معرکهای انداختهاند که نه آغازش معلوم است و نه پایانش. با مشتی آدم در هاونی افکند…
زادۀ وادیِ هیچستان·۲۵ روز پیشآب تا گلوما را بیهیچ اختیار، از بهشتِ برین به زیر کشیدهاند و در معرکهای انداختهاند که نه آغازش معلوم است و نه انجامش. با مشتی آدم در هاونی افکند…