اینکه اخیراً قلم را روی کاغذ ول دادهام تا ببینم چه از این دهانِ تاریک و پرتملق بیرون میریزد، کشفِ حقیقتی است که، گرچه از افکارم دور نبوده است، اما به یکباره بر ملاجم کوفته و مانند موریانه روحم را خورده و به رویم اخ و تف انداخته است.
گویا عزیزی از استجابت دعای خود در حق ما نومید شده و حاجت دیگری به درگاه خداوند عزوجل برده است؛ و آن این است که از آرزوی مرگِ ما دست برداشته و مرگِ خود را خواسته کرده است.
آنچه سبب میشود که فقط اندکمایهای سرم را در گریبان فرو کرده و به فکر فرو بروم، این است که هرچه در گذشتهٔ پرگند و گوهِ خود سرک میکشم و کارهایم را مرور میکنم، باز هم در حق بشر جنایتی نکردهام که آسمان به زمین آمده و قرآنِ خدا غلط شده باشد. فقط کمی اذیتِ دیگران کردهایم که آن هم به اندازهٔ شلختگی و کثافتبارگی است و نه چیز بیشتر.
به هر حال، شکایتی نیست... عجالتاً مطلبِ پیشبینیشده این است که اگر ما هم دعوتِ حق را لبیک گوییم، دو سه روزی از سرِ آبرویِ داشته و نداشتهشان، به خاطر این کلمهٔ متعفن، سر و صورت خراش دهند و بر سینه کوبند، و بعد هم تمام؛ نه خانی آمده، نه خانی رفته.
ما هم که عنوانِ «مرده» احساسِ تازهای نداریم، چرا که از آغازِ پیشآمدِ زندگی، بیمصرف آمده بودیم، بیمصرف زندگی کردیم و بیمصرف هم رفتیم...
خلاصه که فرقی به حالمان نکرده است.