
«هاج و واج، مات و مرده بودم. خفقان گرفته بودم.
هر بار در مواجهه با جرگهی احمقها جان میدادم و گریزی نبود؛ به ناچار خودم را احمق کرده بودم تا در میان این رجالهها که با چشمهای دریده و دهانهای نیمهباز تنها به دنبال رفع حوایج پست و حیوانیشان بودند، وصلهی ناجوری نباشم.
هر بار عزرائیل روحم را در مواجهه با این رجالهها میمکید و تف میکرد؛ تفی غلیظ و سیاه که روی دیوارهای مغزم شره میکرد.