
انسان، جامعه، شهر، میراث، دغدغه و کنش: گذار از تحلیل
در این متن ترجیحم بر این است که به طوری مستقیم دغدغه ذهنی خود را بیان کنم. تفاوت میان نگاه جامعهشناختی و نگاه انسانشناختی را میتوان نقطهٔ آغاز این تحلیل دید. در یک سمت، در تحلیلی جامعهشناختی، معمولا «دغدغهها و مسائل اجتماعی» بهعنوان واقعیتی «دادهشده» در نظر گرفته میشوند. پژوهشگر از اینجا شروع میکند که چه مسئلهای در جامعه مطرح است، برای مثال نارضایتی ساکنان، تعارض منافع یا مطالبه حفظ یک محله تاریخی، و سپس میکوشد نیروها و ساختارهایی را توضیح دهد که بر این دغدغهها اثر گذارند: نهادهای تصمیمگیر، سیاستهای شهری، مناسبات قدرت، منافع اقتصادی یا الگوهای توسعه شهری. در این نگاه، «مسئله اجتماعی» نقطه عزیمت است و تحلیل به دنبال فهم جایگاه آن در شبکهای از ساختارها و روابط اجتماعی است.
در مقابل، نگاه انسانشناختی یک گام به عقب برمیدارد و خود شکلگیری این دغدغهها را به عنوان موضوعی برای پرسش در نظر میگیرد. به بیان دیگر، پرسش فقط این نیست که چه مسئلهای وجود دارد، بلکه این است که چگونه یک وضعیت خاص اصلا بهعنوان «مسئله» یا «دغدغه» درک میشود. انسانشناسی مدنظر در اینجا به فرآیندهای معناسازی توجه میکند: به تجربههای روزمره، روایتهایی که افراد درباره مکان و گذشته خود میسازند، ارزشهایی که در تعاملات محلی شکل میگیرد و گفتگوهایی که بهتدریج یک وضعیت را مسئلهمند میکند. بنابراین تمرکز از خودِ دغدغهها به چگونگی ساخته شدن آنها در زندگی انسانها منتقل میشود.
با توجه به تخصص و دغدغه شخصی من، پروژههای میراث شهری نمونه مناسبی برای روشن شدن این تفاوتاند. فرض کنیم طرحی برای مرمت و احیای یک محله تاریخی در حال اجراست. در یک تحلیل جامعهشناختی، ممکن است گفته شود که یکی از دغدغههای ساکنان، احتمال افزایش قیمت زمین و جابهجایی از محله است. سپس تحلیل مبتنی بر این دستور بررسی میکند که چگونه سیاستهای توسعه شهری، ورود سرمایهگذاران گردشگری یا تغییرات بازار مسکن این دغدغه را شکل میدهند یا تشدید میکنند. در این سطح، مسئله اصلی همان «نگرانی ساکنان» است و پژوهش میکوشد نیروهای اجتماعی مؤثر بر آن را توضیح دهد.
اما در یک نگاه مبتنی بر انسانشناسی، خودِ این نگرانی موضوع تحلیل میشود. پژوهشگر میپرسد چگونه ساکنان به این برداشت رسیدهاند که مرمت محله ممکن است به تهدیدی برای زندگی آنها تبدیل شود. چه تجربههای پیشین، چه روایتهایی درباره تغییر محله، و چه گفتگوهایی در میان همسایگان بهتدریج این نگرانی را شکل دادهاند؟ شاید برخی ساکنان که برای میراث مسئولیت اجتماعی قائلاند، مرمت، احیای اقتصادی و تغییر کاربری خانهها را نشانه بهبود وضعیت محله بدانند، در حالی که بخش دیگری از ساکنان همان فرآیند را نشانه ورود نیروهایی ببینند که آرامآرام شیوه آشنای زندگی و عادات ذهنی-عملکردی آنها را دگرگون و تهدید میکند. در اینجا مسئله صرفا وجود یک دغدغه نیست، بلکه فرآیندی فهممبنا است که در آن افراد از طریق تجربه، گفتگو و تفسیر مشترک، یک وضعیت را بهعنوان یک «مسئله» تعریف میکنند.
در این نقطه، پیوند این رویکرد با نظریه کنش به نظرم الزامی میشود. نظریه کنش، در روشنترین برداشت، بر این ایده تاکید دارد که واقعیتهای اجتماعی از کنشهای انسانهایی متولد میشود که به موقعیتهای خود معنا میدهند. افراد صرفا در برابر شرایط واکنش نشان نمیدهند؛ آنها شرایط را تفسیر میکنند، درباره آن قضاوت میکنند و سپس بر اساس همین تفسیرها عمل میکنند. از این منظر، آنچه در سطح جامعه بهصورت دغدغه، مطالبه یا تعارض اجتماعی دیده میشود، طبیعتا، نتیجه شبکهای از کنشهای معنادار است.
در زمینه میراث شهری نیز واکنشهای متفاوت به یک پروژه، نظیر حمایت، مخالفت یا بیتفاوتی، البته در ماهیتی طیفگونه، از دل تفسیرهای متفاوتی برمیآید که کنشگران از موقعیت خود دارند. ساکنان، مدیران شهری، فعالان فرهنگی یا سرمایهگذاران هر یک در چارچوب معناها و اهداف خاصی دست به کنش میزنند و در تعامل با یکدیگر واقعیت اجتماعی پروژه را شکل میدهند. بنابراین اگر نگاه جامعهشناختی بیشتر بر خود دغدغهها و جایگاه آنها در ساختارهای اجتماعی تمرکز دارد، نگاه انسانشناختی میتواند با الهام از نظریه کنش، نشان دهد که این دغدغهها چگونه در فرآیندهای فهم، معناسازی و کنش انسانی پدید میآیند.
برای شرح بهتر موضوع، محافظت از میراث در خطر را میتوان نه صرفا یک اقدام فنی یا مدیریتی، بلکه به درستی نوعی کنش اجتماعی دانست. از منظر و منطق نظریه کنش، بهویژه در اندیشه ماکس وبر، اهمیت یک کنش تنها در نتیجه یا پیامد آن نیست، بلکه در معنایی است که کنشگران به آن نسبت میدهند. بر این اساس، حفاظت از یک اثر یا محوطه میراثی زمانی قابل فهم میشود که معانی ذهنی و انگیزههای افرادی که در این فرآیند مشارکت دارند مورد بررسی قرار گیرد.
در نگاه نخست، ممکن است به نظر برسد که تمامی کنشگران در یک هدف مشترک، یعنی حفظ میراث، سهیم هستند. با این حال، بررسی دقیقتر میتواند نشان دهد که این کنش حامل معانی متفاوت و حتی متعارض است. برای برخی، حفاظت از میراث تلاشی برای حفظ هویت، خاطرات و حافظه جمعی است؛ برای برخی دیگر، ابزاری محترم در خدمت خودآگاهی انسان در بستر زمان به همراه ظرفیتی در جهت توسعه اقتصادی؛ و برای گروهی دیگر، شکلی از مقاومت در برابر تخریب محیط زیست تاریخی و فرهنگی. بنابراین، آنچه در ظاهر یک کنش واحد به نظر میرسد، در واقع مجموعهای از معانی، انگیزهها و ارزشهای گوناگون را در بر میگیرد.
از این منظر، میراث در خطر تنها یک شی مادی یا کالبد فیزیکی نیست، بلکه به میدانی برای تعامل و تقابل معانی تبدیل میشود. مثلا، ارزش یک بنای صنعتی متروک، یک محوطه تاریخی یا یک عنصر فرهنگی، نه فقط در ویژگیهای عینی آن، بلکه در شبکهای از تفسیرها و برداشتهای اجتماعی شکل میگیرد. به همین دلیل، مطالعه فرآیندهای حفاظت از میراث نیازمند توجه به تجربهها، ادراکات و معانیای است که کنشگران مختلف به آن نسبت میدهند.
چنین رویکردی میتواند، به شرط امکان، بنیانی نظری برای استفاده از روشهای مشارکتی، همآفرینی و علم شهروندی در حوزه میراث فرهنگی فراهم کند؛ زیرا در این روشها هدف صرفا حفاظت از یک دارایی فرهنگی نیست، بلکه فهم و بازنمایی معانی متکثری است که گروههای مختلف اجتماعی در ارتباط با آن تولید میکنند. در نتیجه، حفاظت از میراث را میتوان فرآیندی دانست که در آن نهتنها بناها و مکانها، بلکه معانی، خاطرات و هویتهای جمعی نیز مورد حفاظت، بازتفسیر و بازتولید قرار میگیرند. این یعنی یک اکوسیستم زبانی-معنایی زندهی مبتنی بر اندیشه و کارکرد که به جای انجماد و استبداد معانی، گزینههایی متنوع و موثر را برای فهم پویای انسانی فراهم آورد.