
(مانیفستی برای زمانِ اشباع)
در قدرتِ روایت همین بس که جایی به بنبست میرسی.
در نقطهای که تحلیلها پوسیدهاند و نظریهها چون برگهایی کدر در کتابخانهای نمور میپوسند، زبان از نفس میافتد.
در آنجا، در ویرانهی گفتار، روایت زاده میشود. نه به مثابهی داستان، که به عنوان آخرین پناه زبان.
ما در نقدِ جمهوری اسلامی، به اشباع رسیدهایم؛
نه از فهم، بلکه از بازگویی فهم.
از تکرارِ درد در قالبهای ثابت.
از نظریههایی که دیگر چیزی را برملا نمیکنند جز فرسودگی خودشان.
تمام «گفتمانهای انتقادی» به سادگی، بدل به زبان رسمی شکست شدهاند.
اما روایت، بر خلاف نظریه، نمیخواهد نجات دهد.
روایت، شهادت میدهد.
روایت، از دلِ خستگیِ کلمات بیرون میپرد؛ از جایی که معنا دیگر ادعا نمیشود، فقط زیسته میشود.
روایت میگوید: من در این خاک نفس کشیدهام. من، در همین زمان و همین پوسیدگی، هنوز میفهمم.
با اینهمه، در جنگِ روایتها، من جانب هیچ حقیقتِ مطلقی را نمیگیرم،
اما سویهای را برمیگزینم که ضررش کمتر است.
نه از روی ترس، بلکه از روی وجدان.
زیرا میانِ دو دروغ، گاهی یکی کمتر میسوزاند، و میانِ دو سکوت، یکی شریفتر است.
این انتخاب، نه تسلیم است و نه قضاوت؛
بلکه تشخیصِ انسانیِ حداقلِ درد در جهانیست که دیگر به خیر مطلق ایمان ندارد.
نقد امروز، نه نیاز به فریاد دارد و نه به تحلیلِ تازه.
نقد امروز، باید در تنِ روایت حلول کند.
در سطرهایی که آهستهاند، خستهاند، و با اینهمه هنوز زندهاند.
روایت، جاییست که اندیشه دوباره یاد میگیرد بیادعا ببیند، بشنود، و سکوت را معنا کند.
زیرا هرچه نظریه به دیوار خورد،
روایت، از ترکهای همان دیوار عبور خواهد کرد.