ویرگول
ورودثبت نام
سجاد مهدیون
سجاد مهدیوننویسنده‌
سجاد مهدیون
سجاد مهدیون
خواندن ۳ دقیقه·۱۵ روز پیش

نقدی بر نمایش طاعونِ شریفی‌نیا

از آن موضوع‌هاست که آدم با دست خالی سراغش نمی‌رود. خودِ مفهوم آن‌قدر اشباع است از تاریخ هنر، فلسفه، سیاست و تجربه‌ی زیسته، که هر مواجهه‌ای ناخواسته با یک کوله‌بار همراه می‌شود. وقتی از طاعون حرف می‌زنیم، ناخودآگاه طاعونِ کامو با آن اخلاقِ معلق و مسئولیت بی‌قهرمانش حاضر است، مهر هفتم برگمان با آن بازی بی‌پایان مرگ و تعلیق معنا ایستاده، روایت‌های معاصر مثل A Plague Tale بدن، مراقبت و بی‌پناهی را وسط می‌کشند، و حتی نقاشی‌ای مثل «طاعون در اشدود» پوسن هنوز دارد نسبت قدرت، دین و فاجعه را لو می‌دهد. با چنین حافظه‌ای، مواجهه ناگزیر جدی است.

نوشتن درباره‌ی طاعون سخت است و دقیقاً همین‌جاست که این نمایش کم می‌آورد. راه‌حل نهایی‌اش فروکاستن همه‌چیز به کلیشه‌ی «غلبه بر ترس» است؛ ساده‌سازی‌ای خطرناک، مخصوصاً در نسبت با امروز. این مدل نگاه، نه‌تنها مسئله را حل نمی‌کند، بلکه گره اجتماعی و سیاسی را کورتر می‌کند.

اینجا بحران ساختاری، فنی و تاریخی، تبدیل می‌شود به یک مشکل اخلاقیِ فردی. یعنی اگر نترسی، همه‌چیز درست می‌شود. در حالی که طاعون، از کامو تا برگمان، دقیقاً لحظه‌ای است که اخلاق‌های آماده فرو می‌ریزند و نظم خودش را افشا می‌کند. طاعون قرار نیست موعظه باشد. طاعون وضعیت است.

اگر با دست خالی به دیدن این اجرا می‌رفتم، شاید امکان مرعوب شدن وجود داشت؛ هرچند همان هم بعید بود. اما وقتی طاعون را پیش‌تر در رمان دیده‌ای، در سینما لمس کرده‌ای، در تصویر تجربه کرده‌ای، دیگر توقع بالا می‌رود. طاعون فقط ترس نیست؛ تعلیق معناست، مکث اخلاق است، و مواجهه‌ی جمعی با مرگ و قدرت. این‌که همه‌چیز به نترسیدن فروکاسته شود، یعنی صورت‌مسئله عوض شده.

مسئله فقط بد فهمیدن ترس نیست؛ مسئله تک‌بعدی کردن آن است. تاریخ کم فجایعی ندیده که از نترسیدنِ نابجا زاده شده باشند. ترس هم ابزار سرکوب است، هم ابزار بقا. حذف این دوگانگی، حذف خودِ طاعون است.

نکته اینجاست که اگر قرار بود این تقلیل را بپذیریم، تنها در یک صورت می‌شد با آن کنار آمد: روایتی محدود، بسته و صادقانه؛ مثلاً در خانه‌ی یک زن و شوهر که از پنجره به بیرون نگاه می‌کنند و طاعون را نه در میدان شهر، بلکه در زیست روزمره‌ی خود تجربه می‌کنند. آن‌جا تقلیل، انتخاب فرمال می‌شد، نه ناتوانی تحلیلی. اما وقتی به‌جای این تمرکز، یک شهرِ کامل از بازیگر ردیف می‌شود، ادعای کلان ساخته می‌شود بی‌آنکه فهم کلان وجود داشته باشد.

از این ضعف مفهومی که بگذریم، پرداخت اجرایی هم به طرز عجیبی کودکانه است. گریم‌ها و اکت‌ها تکراری‌اند و در همان سطح ورودی تئاتر باقی مانده‌اند. مه‌آلود کردن صحنه به‌تنهایی نه فضا می‌سازد، نه تاریخ. طاعون تاریخی پر است از جزئیات ذاتاً تئاتری: بدن‌های علامت‌خورده، لکه‌های سیاه، باندپیچی، پارچه‌های آغشته، زنگ و ناقوس، اعلام قرنطینه، فهرست مردگان، احکام مذهبی و آیین‌های خودآزاری. نبود این‌ها صحنه را بی‌ریشه کرده و طاعون را به یک فضای بی‌زمان و بی‌دندان تقلیل داده است.

کارگردانی هم فراتر از هدایت صحنه نمی‌رود. نه فرمی ساخته می‌شود، نه بدن‌ها به معنا بدل می‌شوند، نه فضا سیاسی می‌شود. این هم ادامه‌ی همان ساده‌انگاری است. تنها جایی که کار کمی بالاتر از متوسط می‌ایستد، موسیقی است؛ چون می‌فهمد کِی باید فضا را در اختیار بگیرد و عقب نایستد.

در نهایت، این اجرا طاعون را نشان می‌دهد، اما با آن درگیر نمی‌شود. و وقتی طاعون به نصیحت تبدیل می‌شود، دیگر طاعون نیست؛ فقط یک روایت بی‌خطر است درباره‌ی ترس.

طاعوننمایشتئاترنقدنقد تئاتر
۳
۰
سجاد مهدیون
سجاد مهدیون
نویسنده‌
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید