ویرگول
ورودثبت نام
سجاد مهدیون
سجاد مهدیوننویسنده‌
سجاد مهدیون
سجاد مهدیون
خواندن ۲ دقیقه·۶ روز پیش

نمایش کُماژ، گزارش یک برخورد

امشب نهمین نمایش را در مدت بیست روز دیدم.

اسمش کماژ بود و چه خوب که بهترین تجربه شد بعد از هشت تجربه در مدت کم که سه‌تایشان متوسط و مابقی ضعیف بودند.

بعد از این همه مواجهه‌ی نه‌چندان درخشان، لازم بود چیزی واقعاً اتفاق بیفتد.

کماژ از همان اول آمده بود برای ساختن حس.

شروع با مونولوگی که از مرگ می‌گفت، و بعدش یک پرفورمنس جمعیِ اندازه از آدم‌هایی که در کُما بودند؛ کمایی که در آدم‌ها بود.

نه فقط یک وضعیت پزشکی، که یک وضعیت معلق میان بودن و نبودن.

طراحی پرفورمنس خیلی کارگاهی و دقیق بود، هرچند که در اجرا طبیعتاً افرادی ناکوک به نظر می‌رسیدند.

اجرایی متشکل از گمانم حدود ۲۰ نفر (نمی‌خواهم سرچ کنم) که به گواه چشمانم خوب توانسته بود مفاهیم اگزیستانسیالیستی خودش را برساند.

نمایش از بدن‌هایی مستأصل و نادم و پر از ترس می‌گفت؛

بدن‌هایی که گاه با آرزوهایشان به عنوان یک جمع پیوند می‌خوردند و گاه شکسته‌ شکسته و دندانه‌دار به فردیت‌ها اشاره می‌کردند.

جمعی که ناگهان از هم می‌پاشید و دوباره خودش را پیدا می‌کرد.

داستان اصلی شروع شد و بیان شخصیت مرکزی اثر به طرزی دقیق به نقش می‌خورد.

تسلط او بر پیوندها و زمان و البته مرگ با شیطنتی کمی شرورانه پیوند خورده بود.

بازیگر از پس نقش برآمده بود و این تسلط، تصنعی به نظر نمی‌رسید.

داستانک‌ها آغاز شدند و به گمانم شاهد چهار یا پنج داستان کوتاه بودیم از آدم‌هایی که در حسرت و بلاتکلیفی تلوتلو می‌خوردند؛

آدم‌هایی در تعلیق، میان خواستن و نتوانستن.

کاش ارتباط چشمی بازیگران با تماشاگران طولانی‌تر می‌شد؛

آن لحظه‌ی خطرناکِ روبه‌رو شدن می‌توانست کش‌دارتر باشد.

ولی با این همه اجراها کاملاً ریتمیک، حس‌دار و پخته بودند.

صحنه حتی در حال داستان‌گویی روی پرفورمنس جاری بود.

شبیه کشتی‌هایی کوچک و شکسته که بر امواجی که اغلب متلاطم به نظر می‌رسیدند سواری می‌کردند.

گفتم سواری، یاد اسب افتادم.

نمایش گاهی شبیه پیستی می‌شد که روی آن اسب‌های وحشی‌ای که تحت کنترل وحشی شده بودند قدم برمی‌داشتند.

انرژی رها بود، اما رهاشده نبود.

موسیقیِ کماژ نقشی اساسی داشت؛ آن‌قدر که می‌شد حضورش را در بستر و ذهن تماشاگر لمس کرد.

شده بود یک زیرساخت ادراکی، نه صرفاً تزئین.

صدا فقط همراه تصویر نبود، ستون آن بود.

طراحی لباس و نور به اندازه و با پرهیز از الکی‌گویی کار شده بود.

هیچ چیز اضافه‌ای برای ژست وجود نداشت.

عجیب است که دارم این‌قدر از نمایشی تعریف می‌کنم.

هر چه به ذهنم می‌رسد از فرم است.

تاریکی.

صدای نفس‌هایی بلند.

تاریکی.

همهمه‌ی جمعیت.

تاریکی و روشنی در سیاهی مطلق.

این رفت‌و‌برگشت‌ها تأثیر خوب و به‌موقعی می‌گذاشت تا نمایش از ریتم نیفتد و حوصله‌ی تماشاگر هم سر نرود.

تاریکی اینجا حذف نبود؛ حضور بود.

کارگردانی کار، برخلاف نوع اجرا با فرمی رادیکال، به نظرم کلاسیک و خوش‌قد و قواره می‌رسید.

کنترل داشت. اندازه داشت. زیاده‌گویی نداشت.

این نمایش من را از سطح روایت کند و به تجربه رساند.

و همین برای من کم نیست. هنوز هم میشود با انسان و برای اون نمایش ساخت و صرفا متلک سیاسی تراوش نکرد.

کماژ را ببینید.

به‌راحتی توصیه‌اش می‌کنم.

نمایشنقدتئاترهنرایران
۹
۰
سجاد مهدیون
سجاد مهدیون
نویسنده‌
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید