ویرگول
ورودثبت نام
fatima
fatima
fatima
fatima
خواندن ۲ دقیقه·۱۱ روز پیش

داستان اختلاف پارت ۳

سلام مجدد خب ادامه داستان و ممنون میشم بعد خوندن داستان این پارت نظر باارزشت رو برام بنویسی

شروع :

دنبالش برم ✅یا نه❌ که کسی دستم را گرفت و با خودش به بیرون بود نگاهش👀 کردم این همان فردی 🧍‍♂️ که داخل دست شویی🚽 دیدمش بهم گفت

میدونم تو با همان مردک به رستوران آمده بودی👫

اگر آن را به پلیس 👮‍♀️👮ها می گفت من هم می بردند اما من از خدام بود که نیک به زندان بیفتد بهش گفتم نه لطفا🙇‍♀️ نگو

_ باشه اما شرطی دارم گفتم

_ و چه شرطی ؟

_ سرم رو میبینی که خون 🩸اومده درستش کن

تعجب کردم اما با این حال قبول کردم و از داروخانه وسایل لازمو خریدم💸 و شروع به کار کردم روی زخم رو اول شستم 🧼🚿و بتادین🧪 زدم و روش رو با پنبه پوشوندم🌫 و چسب زدم وقتی داشتم کارهای اخر رو انجام میدادم توجه بیشتری به اون شخص کردم 🍁یک پسر تقریبا ۲۰ ساله باموهای بلوند و چشمانی به رنگ آبی دریا🌊🌊 انگار تمام نقاشان از قلمو ها 🎨و ذهن های🧠 خودشون استفاده کردند تا صورت او را رنگ آمیزی کنند راستش اینجور نباشه که ازش خوشم میاد🎀 فقط ، فقط خیلی زیباست🪄 به قدری زیباست که گفتم میشه

_اسمتون رو بپرسم؟

چییییییی جدی گفتم 😖😳

( نویسنده : مشتی حالا خوبه اسم خاندانشون نپرسیدی 😂)

که با لحنی🔉 آرام جواب داد

_ جک و شما؟

_ ماریا

درهمین میان کار زخمش تمام شد و گوشیم رو از کیفم دراوردم 📱که یا خدا🗿 ۱۰ تماس ازدست رفته از مامان

(نویسنده: خب دوستان ساعت شمار تا توی کوچه خوابیدن🕐 )

احتمالا اگر برم خونه🏠 قراره بد ❌بشه اما اگر نرم بدتر ❌❌میشه که تصمیم گرفتم با هرچه درتوان دارم حرکت کنم و برم که جک دستم🤝 رو گرفت و چیزی در دستم انداخت و گفت نگهش دار دقیق این حرف رو نفهمیدم اما در راه به خونه فهمیدم منظورش چی بود چون واقعا میترسیدم 🤡برم خونه که در خونه رو باز کردم

و سلام کردم و بله با همان چیزی مواجه شدم که فکرشو میکردم مامانم با قیافه عصبی 🤬و دست به کمر وایساده بود به قدری عصبی که ممکن بود دیگه نتونم پام رو از خونه بزارم بیرون ولی نفس😤 عمیق کشید و گفت

_کدوم خراب شده بودی؟

_ با نیک بیرون بودم ☹️

خب چی فکر کردین اینکه الان باید کل ماجرا رو بگم خوب اگر اینو میگفتم دیگه زنده نبودم ⚰️🪦و بی توجه رفتم داخل اتاقم که نگاهم به آینه خورد👀

داستان
۰
۰
fatima
fatima
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید