خوشحال میشم بعد دیدن داستان نظر باارزشت رو برام بنویسی 💫
ادامه داستان :
دوست پسرم نیک بود که با اجبار خوانواده داشتم باهاش ازدواج میکردم 👰♀️ پیام را باز کردم 🖐سلام: نیک
میای بریم رستوران؟ : نیک
برای چی🤔 : ماریا
همین طوری :نیک
باشه✅ : ماریا
اول می خواستم بگم نه❌ اما چون او از آن دسته آدم ها بود که زود قهرمی کرد 😔گفتم باشه لباس قرمز زیبایی پوشیدم 🪄و رفتم بیرون منتظار بودم تا بیاید دنبالم که بعد از چند دقیقه🕘 آمد یا یک فراری آبی🚙 بله بس چی فکر کرده اید فقط به خاطر پول💸 خانوادم اجبار کردند که باید با او ازدواج کنم💔 سوار ماشین شدم و رفتیم در یک رستوران نشستیم
او یک استیک🍖 سفارش دارد و من هم پاستا🍝 سفارش دادم منتظر بودیم غذا را بیاورند 🕑که از شانس بد من 🤦♀️گارسونی که در دستش سوپ 🍲بود حواسش پرت شد و بله از شانس من سوپ را روی لباس من ریخت
نیک هم بلند شد و با گارسون دعوا کرد من هم رفتم دست شویی رستوران تا لباسم را بشورم 💧که هر کاری میکردم لکه نمی رفت❌ ولش کردم داشتم میرفتم و در راه داشتم با لباسم ور می رفتم 🤦♀️تا شاید با سابین دو تیکه لباسام به هم لکه برود که یک هو شخصی به من خورد هر دو معظرت خواهی کردیم😔 سرم را بالا آوردم که دیدم ان شخص مرد بود 😧خواستم کاری کنم که متوجه شدم سرش داره خون میاد و خون ریزی داره می خواستم جیغ بزنم اما او زیر لب بهم گفت 🔊
لطفا جیغ نزن 🤫بی محلی کردم😒 و رفتم بیرون که دیدم پلیسها👮♀️👮در رستوران قرار دارند نمی دانستم چه خبره خودم را جمع جور کردم و فهمیدم که بخواطر آن مشتی که نیک به گارسون زد نیک را به پلیس می برند نمی دانستم خوشحال باشم✅ یا ناراحت❌ دنبالش برم✅ یا نه❌ که کسی دستم را گرفت🤝 و با خودش به بیرون بود نگاهش👀 کردم