میدانی داشتم به این فکر میکردم که اگر در جهانی دیگر با تو روبرو میشدم چقدر همه چیز متفاوت تر میبود.
میتوانستیم صندلی هایمان را بگذاریم ، موسیقی بی کلام
گوش دهیم و به رقص جنون امیز بید مجنون بنگریم .
میتوانستیم شب ها یک جای دور برویم و تا خود صبح ستاره هارا تماشا کنیم و شعر های فروغ فرخزاد را زمزمه کنیم.
به چمنزار میرفتیم و و گل های وحشی را میچیدیم و با پای پیاده در حاشیه رود خانه قدم بر میداشتیم و به صدای پرواز پرندگان گوش فرا میدادیم
ضبط ماشین را روشن میکردیم و در حالی که با اهنگ زمزمه میکردیم تا ناکجا آباد پیش میرفتیم و تمام مردم شهر را پشت سر میگذاشتیم
اما اکنون در این دنیاییم سرد و خشک و بی خبر از حال یکدیگر اما هیچ جای اندوهی در این دنیا نیست