تکه تکه شده ام
روح و تنم از هم کینه ای به دل گرفته اند. هر کجا که تنم و جسمم هست روحم از آن جا بیزار است.
اموراتم همچون برگ های پاییزی ریخته اند و یک گوشه مانده اند .
خواب و بیداری ام همچوم آب و هوای زمین سخت از حالت عادی بیرون آمده است.
کتاب های شعرم از صفحات غم آلودشان همانطور باز روی زمین افتاده اند
پنجره باز است و هوا بادی ، صدای بهم خوردن شاخه های درخت ها با صدای کوبیده شدن پنجره سرم را بدرد می آورد .
میل گوش دادن به هیچ یک از آهنگ هایم را ندارم گویی هیچی کلامی نمیتواند روحم را با تنم آشتی دهد.
به هر چیزی که تا الان بوده و نبوده می اندیشم ، به روز ها و شب هایی که زندگی کرده ام و ساعت هایی که صرفا نفس کشیده ام .
به آدم هایی که آمده اند و مانده اند و آنهایی که آمده اند و رفته اند می اندیشم .
به مسیر پیش رویم می اندیشم چقدر نا معلوم و نا پیداست انتهای آن ، هم مسیرهایم مرا میترسانند ، پشت سر هم ناله میکند و میگویند مسیر اشتباهی را آمده ایم اما من چشمم آن چند نفری را میبیند که کیلومترها جلوتر با چراغی در دست به انتظارم ایستاده اند .
بدیهی است که مسیر پر از چاله میباشد، پر از تاریکی و صدای زوزه باد و پر از آن هایی که زیر دست و پا جان داده اند
اما من انتهای مسیر را خواهم یافت.