خلاء بزرگی وجودم را فرا گرفته است ، هیچ چیز روحم را ارضا نمیکند .
گویی تکه ای از من گم شده است ، در مکانی یا
شاید نزد کسی .
هیچ چیز آرامم نمیکند حتی گوش دادن به موسیقی ، قدم زدن زیر باران و خیس شدن ، حرف زدن با آدمها ، حتی پناه اخر خوابیدن هم جوابگو نیست.
ضربان قلبم مثل همیشه نیست، گویی بدنم نیز میخواهد چیزی را به من بفهماند ، چیزی را که خودم خوب میدانم چیست اما قصد باور کردن آن را ندارم .
چشمانم خیره شدن درچشمانی آشنا را خواستارن و گوش هایم ، شنیدن صدایی آشنا را می طلبند .
برای فرار از این حال چه میشود کرد ؟ به چه چیزی میتوان متوسل شد و چگونه میتوان ارام گرفت ؟ جوابش را میدانم اما نمیخواهم آن را بپذیرم .