ویرگول
ورودثبت نام
الهام تربت اصفهانی
الهام تربت اصفهانیبا نوشتن از خود سعی می کنم طرح زندگی ام را کامل کنم
الهام تربت اصفهانی
الهام تربت اصفهانی
خواندن ۴ دقیقه·۱۴ روز پیش

معلم بودن

وقتی خیلی بچه بودم و مامان من را با خودش می‌برد سر کلاس‌هایش از دستم عصبانی می‌شد، همیشه می‌گفت خیلی با بچه‌ها صمیمی می‌شوی، کلاس را به هم می‌ریزی، در همه‌ی سال‌هایی که با مامان می‌رفتم سر کلاسش یا همراه آنها به اردو می‌رفتم حتی وقتی که دیگر خودم دانشجو بودم به عنوان عنصر آشوب شناخته می‌شدم، مامان می‌گفت به بچه‌ها دست نزن، نزدیکشان نرو، خیلی نخند ولی من نمی‌توانستم. 

دلم می‌خواهد معلم با ابهتی باشم یک بار هم همین را به بچه‌ها گفتم. گفتم دلم می‌خواهد وقتی وارد کلاستان می‌شوم سریع بلند شوید و دست و پایتان را جمع کنید، نه اینکه با این قد و قواره‌هایتان برایم بخوانید تو آسمون نوشته خانوم گلم فرشته و بعد هم هرهر بخندید، جلسه‌ی بعد تا وارد می‌شوم بلند می‌شوند و می‌گویند وای خانوم چه ابهتی ترسیدیم و باز هر هر می‌خندند. 

قیدش را می‌زنم که معلم جدی و کاریزماتیکی باشم ولی یک وقت‌هایی هم از بی‌نظمی بچه‌ها سر کلاس کلافه می‌شوم، آن روزهای پاییز که هوا به شدت آلوده بود و مدام کلاس‌ها آنلاین و دوباره حضوری می‌شد بچه‌ها خیلی حرف برای گفتن به هم تلنبار می‌کردند. اصلا ورود من را هم به کلاس نمی‌دیدند، آنقدر بی‌نظمی می‌کردند که مقابل چهل تا دختر پر سر و صدا و شوخ و شنگ به یکباره خنده‌ام که اینهمه کنترلش می‌کردم مثل پرنده‌ای از قفس آزاد می‌شد و کلاس می‌رفت روی هوا.

وقتی خیلی جدی دارم  از بی‌نظمی گله می‌کنم یک نفر از ته کلاس می‌گوید خانوم ولش کن درس رو، برامون از خاطراتت بگو و بعد هم همه‌ی کلاس دم می‌گیرند که آره خانوم خسته شدیم. اشتباه از خودم است گاهی سر کلاس برایشان قصه هم تعریف می‌کنم، از خودم از کتاب‌هایی که می‌خوانم و بعد دیگر درس‌های کتاب برایشان جذابیتی ندارد. کلاس از دستم در می‌رود.

هنوز دارم سعی می‌کنم به چشم‌های بچه‌ها وقت وارد شدنم نگاه نکنم که فکر نکنند منتظرم به خاطر ورودم از جایشان بلند شوند، که مدیر می‌گوید دم کلاس بایستید تا از جایشان بلند شوند و بعد بروید داخل. چقدر از این احترام‌های الکی بدم می‌آید، من آن دانش‌آموزی را که وقت وارد شدنم جلوی میز می‌ایستد تا اولین نفر کتاب‌هایی که برایشان برده‌ام را ورق بزند ترجیح می‌دهم.

معلم بودن خوبی‌اش این است که می‌فهمی خیلی هم نمی‌توانی همه را راضی نگهداری، به نقصان خودت پی می‌بری، شاید در هر کلاسی دو سه نفر باشند که از تو چیزکی هم یاد بگیرند. تنم برای معلم سخت‌گیری بودن زیادی خسته و ناتوان است. اگر زیاد تکلیف بدهم توانایی چک کردنش هم از دستم در می‌رود. اگر خیلی جدی باشم بچه‌ها هیچ ارتباطی برقرار نمی‌کنند. اگر همیشه بخندم کلاس به جد گرفته نمی‌شود و من که آدم صدابیزاری هستم از سر و صدای یک دسته دختر دیوانه می‌شوم. 

کتاب‌هایی که برای معلم خوبی بودن نوشته شده است خیلی با واقعیت فاصله دارد، در واقعیت وقتی کلی مطلب از شب قبل آماده کرده‌ای و پر از هیجان به کلاس می‌روی می‌بینی یک نفر تا شروع کردی پتوی نازکی از کیف بیرون می‌کشد، می‌پیچد دورش و می‌خوابد. 

یا آن یکی وسط جمله چیزی می‌پرسد که ناگهان حس می‌کنی هیچی از حرف‌هایت سر در نمی‌آورد و باید برگردی و از چند سال پیش درس را برایشان شروع کنی. 

در واقعیت وقتی داری یک جمله‌ی تاثیرگزار می‌گویی در کلاس باز می‌شود و یک نفر می‌گوید بچه‌ها رو باید ببریم نمایشگاه کلاسی فلان، یا چند نفر بچه‌ها بیایند در حیاط فرش پهن کنند یا برای مراسم فردا باید با بچه‌ها حرف بزنیم. تو در میانه‌ی آشوب ایستاده‌ای و اگر به هم بریزی دیوانه‌ای و دیگر کسی به تو گوش نمی‌کند.

معلم بودن تا اینجا برای من فقط کنار آمدن با خودم بوده است. اینکه بدانم تا چه اندازه اطلاعات محدودی دارم، توان بدنی محدودی دارم و چه اندازه برای آموختن آنچه خودم دوست دارم بچه‌ها بدانند دست و پایم بسته است. 

مامان آخر هر حرفی راجع به معلم بودن و آخر گزارش جان کندن‌هایم در مدرسه می‌گوید البته این رو هم بدون که هیچکس هم به خاطر نوآوری‌ها و کارهای سختت چیزی بهت نمی‌بخشه، نه توجهی، نه تشویقی. معلمی بیشتر از تشویق با تنبیه همراه است. چرا این حرف را به دانش آموز زدی، چرا در کلاس به هم ریختی، چرا فلان کار را سر وقت انجام ندادی، چرا آن روز کمی گرفته بودی، چرا وقتی درس ‌می‌دادی صدایت خیلی بلند بود، چرا وسط کلاس آب می‌خوری، چرا اینقدر تدریس به درد نخوری داری...و چرا و چرا و چرا...

و علارغم همه‌ی توقع‌های زیادی که از تو می‌رود باید صبح از خواب برخیزی و چراغ کلاست را چه مجازی چه حضوری بیافروزی که فقط یک چیز به بچه‌ها بگویی...هیچ چیز در جهان کامل نیست و بپذیر که با این همه نقصان به مسیرت ادامه بدهی. بپذیر روزی که سختت است باز زنده بمانی، روزی که می‌دانی چیزی درست نخواهد شد باز کار کنی. چون زنده بودن پذیرا بودن رنج است...همین

معلمدانش آموزکلاس
۰
۰
الهام تربت اصفهانی
الهام تربت اصفهانی
با نوشتن از خود سعی می کنم طرح زندگی ام را کامل کنم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید