
بیماریها خیلی وقتها توجیهی دارند که دل آدم را گرم میکند. مثلا دیروز بعد از حمام جلوی کولر خوابیدم سرما خوردم، یکی نفر را که ویروس داشت بغل کردم ازش گرفتم. سر کار به خودم فشار آوردم حالا سردرد دارم.
این ها آدم را امیدوار میکند که اگر با یک علت بیرونی مریض شده باشم حتما دوایش را هم در همان بیرون خواهم جست و میتوانم از بدنم محافظت کنم.
مامان که همیشه خوشبین است هر وقت از مریضی با او حرف میزنم شروع میکند برایم علت میچیند. موقتا حالم خیلی خوب میشود ولی در طولانی مدت پاسخگو نیست.
بعد از تمام شدن دورهی کارشناسی ارشد نفسم برای یک دقیقه بند میآمد، بعد سرفهها شروع شد پشت سر هم تا جایی که بالا میآوردم، دکترها هر چه قرص و آمپول سرماخوردگی بود تجویز میکردند، دکترهای عمومی که اصلا سرشان را بالا نمیآوردند که نگاهم کنند. وقتی بالاخره حس کردم که این نمیتواند سرماخوردگی باشد و چیزی وحشتناکتر است و به متخصص مراجعه کردم برای اولین بار دکتر نگاهم کرد و از من خیلی سوال پرسید جواب همهاش نه بود. من نه سیگار و قلیان میکشیدم نه در جایی که آلوده به مواد سمی باشد نفس میکشیدم. پس من چطور آسم گرفتم.
آن موقع نه ولی حالا میدانم که در دورهای بیش از اندازه از خودم توقع داشتم و یک جایی بدنم را خسته کردم و حالا بدنم در مقابلم قد علم کرده و میخواهد که بهش توجه کنم کاری که هیچوقت نکرده بودم.
درست عین گربههایی که وقتی جایی در کنج گیرشان میاندازی برمیگردند سمتت و بهت حمله میکنند و این خیلی ترسناک است.
چون اصلا تصورش را هم نمیکنی که گربهی مطیع به یکباره مثل هیولا به تو حمله کند. بدن تا یکجایی خیلی مطیع است و به یکباره میآشوبد و تو هی فکر میکنی که چی شد و حالا چطور میخواهی از بدنت فرار کنی. تو آن تو گیر کردهای، آن خود آرمانیات، آن خود آرزومند، آن خودی که همیشه خیلی قوی به نظر میرسید حالا توی بدن ضعیفت گیر کرده و راه به جایی ندارد.
یک زمانی الهه شروع کرده بود برود باشگاه اسپینینگ و پوستش را لیزر میکرد هر روز که بهش زنگ میزدم خیلی خوشحال بود تا اینکه یک بار گفت سینهام درد میکند. این را مثل کسی که نگران شده باشد نمیگفت عین آدمی میگفت که فکر میکند این یک درد گذرا و موقت است. من که همیشه از این عضو میترسیدم مصرانه ازش خواستم که یک سونو بدهد ولی هی پشت گوش انداخت چون در تصورش آدمی که ورزش میکند و این همه وقت برای بدنش میگذارد مریضی جدی نمیگیرد.
چکاپ را که شروع کرد همهچیز خوب بود ولی سونو گرافی یک توده را نشان میداد. یک تودهی سرطانی و پذیرش این ماجرا برای همهی ما خیلی سخت بود.
اولین تصمیم این بود که به هیچکس حرفی نزنیم چه میدانم مثل خیلیها که اولش همهچیز را انکار میکنند و علم پزشکی را سرشار از خطا و بیدقتی میدانند. من در جواب الهه که گریه میکرد گفتم غلط کردن حالا که نمیشه حرفی زد باید دکتر بهت بگه.
بعدها دکترها هم تایید کردند ولی همهچیز هنوز در سکوت بود. ما نمیخواستیم کسی ماجرا را بداند شاید چون فکر میکردیم بعد از گفتن اینکه کسی سرطان دارد یک موج از دلسوزیهای مسخره و قضاوتهای بیجا به سمت آدم برمیگردد.
بعد از گفتن این جمله بقیه نگاهت میکردند و آن نگاه را روی تو نگه میداشتند آن نگاه پر از تعجب، پر از دلسوزی پر از داستانپردازیهای اشتباه که آها به خاطر این بوده، به خاطر اینکه تو منزوی بودی، به خاطر اینکه افسرده بودی، به خاطر اینکه فلانی با تو این کار رو کرد و یا بدتر به خاطر اینکه خودت فلان کار رو در حق فلانی کردی تازه بعدش دکتر درونشان فعال میشد و کلی دستورالعمل برای درمان هم بهت میدادند.
پس سکوتمان را بیشتر کش میدادیم. من در تمام این مدت احساس کردم که چقدر روایت کردن از بیماری دشوار است. مخصوصا که آن بیماری سرطان باشد. اولین مواجههی من با سرطان از خاله زری شروع شد. خاله زری آن خواهری بود که مامان بیشتر از بقیه خواهرانش به او وابستگی داشت و بالطبع ما هم بیشتر با او رفت و آمد داشتیم.
من حتی بعد از مدرسه هم میرفتم خانهی او و با پسرش بازی میکردم. هفت ساله بودم که آن بیماری در او شروع شد. دل دردهای شدید.
خاله زری با ننه زندگی میکرد یادم است هر بار که درد به سراغش میآمد ننه کل مسیر خانهی او تا خانهی ما را که نسبتا دور بود نصف شب تنها طی میکرد و خیلی دستپاچه به مامان میگفت «زری سه تا دهنک زد و مرد.» من که از خواب پریده بودم این جمله را که ننه با دلهره و گریه میگفت در خاطرم نگه داشتهام. سه تا دهنک. حالا فکر میکنم دهنک چی بود؟ آیا دهانش را سه بار از درد باز و بسته کرد و چیزی نگفت و بیهوش شد؟ یا نه چیز دیگری بود به پاسخی نمیرسم.
این اتفاق بارها و بارها تکرار شده بود و هر بار که زری درد میکشید ننه او را مرده تصور میکرد و جان به سر میشد.
من حتی یادم است وقتی خاله زری را عمل کردند توده را در یک شیشهداده بودند به مامان.
خیلی ترسناک بود عین یک خرچنگ چندتا چنگال داشت. حالا که بهش فکر میکنم نمیفهمم که دکتر چرا این کار را کرده بود؟ یا شاید هم توده را فقط به مامان نشان داده بودند و من از روی توصیفات مامان از آن خرچنگ ترسیده بودم.
بعدها که بیماری در خاله زری ریشه دواند مامان میگفت «توی دهنش پر از ریشه شده بود. نمیتونست چیزی بخوره.» واقعا مامان آن ریشهها را دیده بود یا اینکه تصور میکرد. من نمیدانم.
ولی صحنهی مرگش را خیلی خوب در خاطر دارم وقتی رسیدیم خانهی خاله زری دایی ممد چمباتمه زده بود جلوی در و سیگار میکشید. تنها کاری که در آن حالت عجز و ناتوانی میتوانست انجامش بدهد. گریه میکرد یا نه نمیدانم ولی مامان تمام راه را گریه کرده بود و حالا آن گریهها بلندتر و بلندتر میشد.
امید پسر خاله زری که همسن و سال من بود چیزی از مرگ نمیفهمید. وقتی همه برای خاک سپاری رفتند او را به من سپردند. در تمام مدتی که کسی نبود بهش میگفتم مامانت رفته تو آسمونا، امید هم که بچه بود خیلی ساده باور میکرد و به بازیمان ادامه میدادیم حالا که فکرش را میکنم خودم هم آن موقع در هشت سالگی چیزی از مرگ نمیدانستم.
انگار در کودکی مرگ خیلی دور میایستد نه حسش میکنی نه ازش میترسی ولی هر چه در زندگی پیش میروی مرگ به تو نزدیکتر میشود. حالا دیگر فقط برای دیگری نیست ممکن است دستش را روی شانهی تو هم بگذارد.
وسرطان در باور همه عین این میماند که مرگ دستش را به سمت تو دراز کرده باشد. یکهو بین تو با بقیه فاصله میاندازد. بقیه که در باور خودشان از مرگ خیلی فاصله داشتند تو را یک طعمه میدیدند. یک موجود ضعیف و طفلکی که نگاه کردن بهت بهشان احساس قدرت میداد. هی اینو نگاه کن سرطان داره ولی تو که سالمی پس برو خدارو شکر کن و نگران نباش.
الهه ولی برای من از دوستانی صحبت میکرد که در دورههای شیمیدرمانی پیدا کرده بود آنجایی که دیگر بین او و بقیه مرسی نبود. همه همین طرف ایستاده بود ندیدم.
از دخترهای خوشگل با موهای بلند و مژههای پرپشت دخترهای خوشگلی با پستانهای زیبا که باید تخلیه میشد. به یکباره همهی زیبایی در تو تخلیه میشد. با موهایت که میریزد چه کار میکنی؟ آنها از الهه میپرسیدند، با مژهها و ابروهایت. الهه میگفت درمیاد نترس. با جراحی سینه چی؟ با هزینههای درمان چی؟ با دردی که هیچ مسکنی اون رو ساکت نمیکنه چی؟ الهه برای همهی این سوالها پاسخ مثبت داشت. خوب میشه. میگذره.
حتی گاهی از شیمی درمانی که برمیگشت شروع میکرد به گریه کردن برای بقیه. برای بچههای کوچولویی که سرطان داشتند. برای آن مادر بارداری که سرطان گرفته بود. برای آن دختری که دلش نمیخواست موهای بلند پرپشتش را از دست بدهد.
حین خواندن این کتاب به الهه خیلی فکر کردم. به بار سنگینی که برای مراقبت از ما در کودکی وقتی که مامان سر کار بود روی دوشش داشت. به همهی آن لحظهها که تنها بودیم و به او تکیه میکردیم، که سرگرممان کند، که مارا بخنداند، که برایمان خوراکیهای خوشمزه بپزد که برایمان قصهی شورت برگی را تعریف کند شخصیت من درآوردی خودش که از پس تمام حملههایی که به جنگل میشد برمیآمد. من فکر کردم به سهم خودم در بیماری او و غصه خوردم.
کتاب پر بود از زنانی با کودکی مشترک با الهه، زنان قوی، زنانی که از هیچکش کمک نمیخواستند. زنانی که باری سنگین را روی دوشهای نحیفشان نگه داشتند و حتی خندیدند. کتاب میگفت آنها که بیشتر خیالپردازی میکنند و واقعیت را نمیبینند بیماری خطرناکتری را تجربه خواهند کرد.
باید میترسیدی، باید منفی هم نگاه میکردی و الهه خیلی آرام است. شاید به همین خاطر هر کس نگاهش میکند دردش را نمیبیند و هنوز هم از بدن نحیف او توقع دارند که خوشحال باشد، میزبان و مهمان خوبی باشد و با همهی دردی که میکشد بقیه را راضی و شاد نگه دارد.
اگر خواندن این کتاب یک درس داشته باشد باید بگویم الهه بگو که درد میکشی حتی گاهی ناله هم بکن، آنقدر محکم نه بگو که بدنت نخواهد جای تو نه بگوید. همهچیز خوب و بیدغدغه نیست بگو که گاهی هم ترسیدهای تو آنقدری که فکر میکنی قوی نیستی.
آخ که اگر ما با همهی ضعفمان باعث شده باشیم که تو بخواهی خیلی قویتر از آنچه هستی به نظر برسی...