
اولین بار یک قسمت از داستان «گلهای شیراز» از گلی ترقی را در «رادیو دیو» شنیدم، همان یک قسمت برای کشیده شدن به سمت سبک و نثر شیرینش کافی بود ولی نمیدانم چرا آنوقت به سمتش نرفتم، بعدها نامی از او در نوشتههای احمد اخوت خواندم و وقتی که فهمیدم دو کتاب در زمینهی خاطره نگاری دارد بیشتر مشتاق خواندنش شدم.
یادم است با خواندن اولین داستانش احساس کردم دلم برای شاگردان دبیرستانم تنگ شده، احساس کردم دلم میخواهد در یک کلاس یا جایی دیگر همهشان را جمع کنم و برایشان از گلی ترقی چیزی بخوانم.
معمولا وقتی از نثر نویسندهای خوشم میآید آن را بلند بلند برای خودم در خانه میخوانم، مثل یک آواز، مثل یک فریاد از حرفهای نگفتهای که به یکباره در کلام دیگری پیدایشان میکنی.
بعد خیلی فکر کردم که چرا دلم چنین چیزی را خواسته، فکر کردم آن چیزی که خواندهام نوجوانی و بلوغ را خیلی صادقانه به تصویر کشیده است، با همهی پیچ و تاب و نافرمانی و خل بازیاش. بعدها که در داستانهایش پیش رفتم احساس کردم او نوجوانی را در آثارش به تمامی زیسته است، همان عشقهایی که منجر به تب کردن میشود، آن دوستیهای حسرتناک توی مدرسه، وقتی گمان میکردیم کسی نباید به سمت دوستمان حتی گام بردارد، حس تب دار کشف بدن، بزرگ شدن و قد کشیدن و درگیر شدن با آینه و قیافهی عجیب غریبی که پیدا میکنیم.
هنگام خواندن داستانهایش همهی نوجوانیام را احضار کردم، به همهی نوجوانان اطرافم به دقت نگاه کردم ولی درنیافتم که حالا که این راز را میدانم کجا برای کسی با صدای بلند از گلی ترقی بخوانم.
در حین خواندن آثارش برخوردم به فیلم « درخت گلابی» از داریوش مهرجویی، عجیب بود که چرا با همهی علاقهای که به این کارگردان دارم این فیلم را ندیده بودم، فکر کردم چرا گاهی میدانم یک فیلم یا یک کتاب خوب است اما مقاومت میکنم، بعد حس کردم آنها خودشان هم به سمت ما گام برمیدارند، گاهی میدانند کی به دستت برسند تا بیشتر به جانت بچسبند.
درست وقتی که در مدرسه حس کردم نوجوانانی که دورم را گرفتهاند نمیفهمم، گلی به سمت من گام برمیدارد و جوری پرده را از روی تصورات من برمیدارد و من را دوباره با خود نوجوانم آشتی میدهد که حس میکنم حالا دلیل مقاومتم را میفهمم، صبر کرده بودم تا زمانش برسد آنچنان که در آغاز داستان «درخت گلابی» میخوانیم « هر کاری را زیر آفتاب وقتی است/ زمانی ست برای ولادت/ و زمانی برای موت/ زمانی برای دوختن/ و زمانی برای شکافتن/ زمانی برای گفتن/ و زمانی برای سکوت.....کتاب جامعه، باب سوم»
درخت گلابی بی پروا راجع به ماجرای عشق نوجوانی میگوید، میگویم بیپروا چون نوشتن از این جور عشقها که تنیده شده با قد کشیدن انسان، با بزرگ شدنش و کشف دنیاهای پیچیده، اغلب سخت است. اغلب گمان میکنند این جور عشقها دوامی ندارد و از روی سوءتفاهم به وجود آمده ، این ماجراها اغلب از بس که بیپایه و دور از واقعیت است از ذهن به بیرون راه پیدا نمیکند، به زبان نمیرسد فقط در یاد باقی میماند.
در این داستان درخت گلابی همزادی برای شخصیت اول است. درخت گلابی که در گذشته پر بار بوده، حالا دیگر ثمری ندارد مثل محمود که در گذشته نویسندهی خوبی بوده ولی حالا چیزی به ذهنش نمیرسد. شنیده بودم گلابی دیر به بار مینشیند اما اگر نشست تا سالها بار خواهد داد.
انگار نوشتن هم چیزی شبیه بار دادن درخت گلابی است. دیر خودت را بین نوشتهها پیدا میکنی، دیر زندگی در قلمت رسوب خواهد کرد اما اگر این وسوسه در تو شروع شد و به بار نشست از دستش رهایی نخواهی داشت.
بعد از دیدن این فیلم چشمم خورد به فیلم « درخت گلابی وحشی» از نوری بیلگه جیلان. چون کارگردانش را دوست داشتم این فیلم را هم دیدم و از یافتن ریشههای مشابه بین این دو قصه شگفت زده شدم. در این فیلم سینان که تازه از دانشگاه «چاناکاله» فارغ التحصیل شده به خانه برمیگردد ولی با اینکه تصمیم به نویسنده شدن دارد فضای متشنج خانه او را با بحران مواجه میکند.
اینجا هم شخصیت اصلی در پی نویسنده شدن است، او هم به خانه برمیگردد مثل محمود که برای نوشتن به باغ پدریاش رفته بود و مواجه شده بود با خاطراتی که جلوی نوشتنش را گرفتهاند.
سینان در داستان میفهمد که نمیتواند از پدرش که رابطهی خوبی با او ندارد صرف نظر کند، نمیتواند نادیدهاش بگیرد، باید گذشتهاش را بپذیرد تا بتواند ادامه بدهد. سینان کم کم به پدرش نزدیک میشود و گمان میکند که او از خودش جدا نبوده بلکه اکنون او در ادامهی راهی است که پدرش نتوانسته آن را تمام کند.
ما از خاطراتمان رها نمیشویم، ریشهها را نمیتوانیم نادیده بگیریم و بدون آنها ثمره بدهیم و کار کنیم، باید بدانیم که درخت چی هستیم. کجای باغیم و چقدر عمر داریم. این آرزو در تن ما و در تن نیاکانمان چندساله است.
در داستان بیلگه جیلان پدر سینان چاهی میکند که به آب نمیرسد و همه او را دیوانه میپندارند، در داستان گلی ترقی هم این بیهودگی و ادامه را با استعارهی تار عنکبوت دریافت میکنیم. در باغ محمود و میم به عنکبوت سیاهی میرسند که تار بزرگی تنیده است، محمود میخواهد آن را خراب کند ولی میم نمیگذارد او میگوید که عنکبوت شاعر است ولی یک شاعر خاموش، در پی انتشار نیست فقط کار میکند. با اینکه میداند خانهاش سست است، پدر در داستان بیلگه جیلان هم کار میکند، رویاهایش را زنده نگه میارد و عقب نمیکشد با اینکه میداند چیزی نخواهد شد.
این داستانها من را با خودم بیشتر مواجه کرد، با آن خود جلوه گرم که همیشه دوست دارد دیده شود، با این سوال بزرگ که اگر همهی عمر نوشتم و نوشتنم فایدهای نداشت و بیثمر بود آیا باز هم ادامه میدهم؟
با اینکه میدانم خانهای که به سختی آن را میتنم ممکن است به تلنگری از هم بپاشد و این چاه عمیقی که حفر میکنم ممکن است هیچگاه به آب نرسد آیا جرئتش را دارم که ادامه بدهم و نترسم؟
در داستان گلی ترقی درخت نیاز به تنبیه دارد چون با اینکه سالم و قوی است میوه نداده، دهاتیها با تبر تهدیدش میکنند که او را میبرند تا بترسد و از این رخوت بیرون بیاید. تبر اینجا من را یاد پاندول ساعت میاندازد، هر لحظه از تو عبور میکند و هر لحظه از تو میخواهد که آنچه را حس میکنی بنویسی تا جایی در زمان باقی بمانی، و این بی ارزش نیست، در داستان درخت گلابی وحشی هم پدر به پسرش میگوید گلابیهای وحشی بد نبودند، آنها را به عنوان صبحانه میخورده و به تنش نیرو میداده. اگر همهی مسیر نوشتن یک گلابی وحشی باشد که فقط یک نفر آن را دوست دارد تو به راهت خواهی رفت یا رهایش میکنی؟