ویرگول
ورودثبت نام
الهام تربت اصفهانی
الهام تربت اصفهانیبا نوشتن از خود سعی می کنم طرح زندگی ام را کامل کنم
الهام تربت اصفهانی
الهام تربت اصفهانی
خواندن ۴ دقیقه·۱۲ روز پیش

تعزیه در قهدریجان


شاید اولین جرقه‌های علاقه‌ام به «شبیه» و تعزیه، در خاطرات کودکی‌ام با مادربزرگم نهفته باشد. محرم که می‌رسید، دستم را می‌گرفت و می‌گفت: «برویم توی خیابان شِبِه ببینیم.» منظور از «شبه»، همان شبیه‌خوانی بود؛ دسته‌هایی از آدم‌ها که با صحنه‌سازی، وقایع کربلا را بازآفرینی می‌کردند. هنوز یادم است که چقدر شیفته‌ی دسته‌ی جن‌ها بودم؛ کودکانی هم‌سن‌وسال خودم با لباس‌های زرد.

 نه از راز حضور جن‌ها در کربلا سر درمی‌آوردم و نه دلیلِ آن لباس‌های زرد را می‌دانستم. اما مادربزرگم همین‌که به هیئت لشکر امام حسین (ع) می‌رسید، بغضش می‌ترکید و اشک می‌ریخت. برای منِ کودک، آن لشکر با لباس‌های رنگارنگ و هیبت‌های جنگی‌شان جذاب بود و درکی از آن حزنِ عمیق نداشتم.

بعدها با مادرم هم که به روضه می‌رفتم، زنانی را می‌دیدم که به‌محض شنیدن نام حسین، چادر به صورت می‌کشیدند و هق‌هق گریه سر می‌دادند. در میانه‌ی این شیون‌ها و از حال رفتن‌ها، رشته‌ی روایت از دستم در می‌رفت.

در کاشمر، تعزیه محدود به همان شبیه‌خوانی‌های عمومی بود. در روزهای تاسوعا و عاشورا، دسته‌هایی در فضای باز اجرا داشتند که چون جای مشخصی نداشتند، غلغله‌ای از جمعیت به پا می‌شد. من هم با هر زحمتی بود خودم را به نزدیکی صحنه می‌رساندم، اما همیشه میان انبوه آدم‌ها راهی برای دیدن پیدا نمی‌کردم؛ تکیه‌ای در کار نبود، تعزیه‌خوان‌ها در فضای باز، فقط برش‌های کوتاهی از داستان را روایت می‌کردند. همیشه در خیالم می‌پرسیدم: اگر این بازیگران که فقط «شبیه» هستند و کمتر کلامی می‌گویند، شروع به روایت کنند، داستانشان چه رنگ‌وبویی خواهد داشت؟

تجربه‌ی من از تعزیه‌خوانی در «قهدریجان»، پاسخی به همان حسرت‌های دوران کودکی بود. اینجا ده شب فرصت داشتم تا در تکیه‌های مختلف، قصه را از آغاز تا پایان تماشا کنم؛ حتی آن خرده‌روایت‌ها و افسانه‌هایی که در گذر زمان به بدنه‌ی اصلی داستان پیوند خورده بود. اینجا مردم نه تماشاگرِ منفعل، که بخشی از جانِ قصه بودند و با حضورشان، فضای عزاداری را دگرگون می‌کردند.

آنچه بیش از همه توجهم را جلب کرد، حضور پررنگ عناصر شادی در دل عزاداری بود: حجله‌های عروسی، گل و شیرینی و گلاب، و لباس‌های تزیین‌شده. در محرمِ کاشمر، چنین نشانه‌هایی تابو بود و هرگز دیده نمی‌شد. برای همین، دیدنِ طبق‌های شیرینی و چراغانی‌ها در میانه‌ی تعزیه، حیرت‌زده‌ام کرد؛ این‌ها قرار بود چه بخشی از تراژدی را روایت کنند؟

تعزیه در قهدریجان، با زمان بازی می‌کند. برخلاف روایت‌های فشرده، اینجا فرصت هست تا هر شخصیت، داستانِ خودش را داشته باشد. رباب، در اینجا دیگر تنها یک اسم نیست؛ او مادری است با قصه‌هایی ملموس. پیش از رفتن علی‌اکبر، رباب برایش رخت دامادی می‌پوشاند، موهایش را با گلاب شانه می‌کند، درحالی‌که خوب می‌داند این دیدار، آخرین دیدار است. نه دلگرمیِ بیهوده‌ای در کار است و نه امیدی به بازگشت. این، داستانِ وداع است و رباب، آرزوهایش را بر پیکرِ پسر می‌پوشاند. 

وقتی در میان گریه‌ی حاضران، او را برای حجله آماده می‌کند، زن‌ها از بالا روی سرشان نقل و سکه می‌پاشند. تماشای علی‌اکبر در میان گل و شیرینی و رخت نو، همزمان که چشم‌نواز است، اندوهی جانکاه بر جان می‌نشاند. نگاه که می‌کنم،چشم‌های خیسِ زن‌ها و دختران جوان، گواه این است که هرچه جزئیاتِ زندگی علی‌اکبر و رباب بیشتر روایت می‌شود، اشک‌ها بی‌پروا‌تر می‌بارند.

این صحنه، برای من تداعی‌گرِ عروسی‌های قهدریجان است. مردم با «خونچه‌»ها می‌آیند و دور مجلس می‌چرخند؛ نذر و نیازهایی که بعدتر میان تعزیه‌خوان‌ها تقسیم می‌شود. اینجا علی‌اکبر دیگر یک شهیدِ دست‌نیافتنی در تاریخ نیست؛ او جوانی از همین شهر است که مردم دوست دارند برای عروسیِ نکرده‌اش، نقل و گلاب بر سرش بریزند. رباب هم فرصت دارد در سکوت و بر خاکسترِ اندوهش بنشیند، نه چون قدیسه‌ای دور، بلکه شبیه به همین زنانی که کنار من نشسته‌اند.

سکینه هم در این روایت، فرصت دارد کودک بماند؛ لجباز باشد، کفنِ برادر را بگیرد و روی خودش بکشد و وقتی علی‌اکبر در آغوشش می‌گیرد، دست‌وپایِ کودکانه برای کش‌دادنِ زمانِ خداحافظی بزند. حتی علی‌اکبر هم اینجا عاشق است؛ برای نامزدش، صغرا، نامه می‌نویسد و از سکینه می‌خواهد کبوتری بیاورد تا نامه را به پای او ببندد و آخرین کلماتش را روانه‌ی شهر کند. پروازِ کبوتر در فضای کوچک تکیه، جوان‌ها را به وجد می‌آورد و علی‌اکبر را از جایگاهِ یک شهیدِ دور، به انسانی آشنا و نزدیک بدل می‌کند که می‌شود با او گریست و همذات‌پنداری کرد.

در تعزیه‌ی قهدریجان، زمان کش می‌آید تا همه‌ی آرزوها، فرهنگ و باورهای مردم را در خود جای دهد. مخاطب، تماشاگر نیست؛ او با پاشیدن نقل، با آوردن پارچه‌ی سفید برای کفن، با واویلاها و اشک‌هایش، بخشی از بافتِ داستان می‌شود. شاید سِرِ این «آشنایی» در همین است؛ اینکه قصه‌های کربلا با قصه‌های زندگی مردم در هم تنیده می‌شود و کل شهر را به هیئتی بزرگ و پرشور بدل می‌کند.

امام حسیندوران کودکیروایتفرهنگ
۰
۰
الهام تربت اصفهانی
الهام تربت اصفهانی
با نوشتن از خود سعی می کنم طرح زندگی ام را کامل کنم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید