
نمیدانم برای شما هم پیش آمده یا نه.
همان که توی یک جمع خودمانی، همه ذوق میکنند برای یک قرار، یک سفر، یک تفریح بزرگ.
تا دیروقت نقشه میکشند و وقتی از هم جدا میشوند، دلی پر از امید دارند. اما فردا… هیچ. انگار نه انگار.
انگار آن تصمیم، یک مهمان بود که شب آمده و صبح رفته باشد.
اما این بار فرق داشت. این بار وقتی گفتیم «شیراز»، دیگر صدای «بعداً» را در دلمان نشنیدیم. یک چیز عجیب توی جمع افتاده بود؛ یک جور یقین جمعی. همه مشتاق بودیم. نه از روی ادب، نه از روی ذوق زودگذر. از ته دل.
چند ساعت به تحویل سال نود و شش مانده بود که از مشهد راه افتادیم سمت شیراز.
جاده شلوغ بود؛ پر از ماشینهایی که مثل ما میخواستند سال نو را در سفر باشند. ما باخانواده و فامیل به این سفر رفته بودیم، و هرکس با خانوادهاش توی ماشین خودش بود.
من اصلاً آدم جاده نیستم. طول مسیر همیشه برایم کسلکننده است. اما این یکی را دوست داشتم، چون میدانستم یک تجربهی جدید انتظارم را میکشد. یک چیزی توی دلم میگفت: «این سفر فرق میکند.
تحویل سال در دل مه؛ لحظهای که هیچوقت تکرار نمیشود
هرچه جلوتر رفتیم، هوا عوض شد. یک مه غلیظ و سفید از راه رسید؛ نه آن مه معمولی، یک مه واقعی که دید را سخت کرده بود. ماشینها با چراغ روشن، آرام و محتاط پیش میرفتند.
بیرون ماشین سرد و مرطوب بود، اما درون ماشین گرم و صمیمی. شیشهها بخار کرده بود. انگار دنیا خلاصه شده بود توی همین چند متر مربع.
ساعت تحویل سال همانجا رسید؛ وسط جاده، وسط مه.
خبری از سفرهی هفتسین نبود، فقط ما، ماشین، و مه..
همان لحظه، همه با هم گفتیم: «سال نو مبارک!»
یک حس عجیب داشتم؛ نه شادی معمولی، نه غم، چیزی بین این دو.
انگار داشتیم سال نو را در یک فیلم تجربه میکردیم. آن لحظه برایم ثابت کرد که گاهی بهترین خاطرهها، همانهایی هستند که هیچوقت برنامهشان را نداشتی.
بعد از تحویل سال، نیم ساعتی که رفتیم، کنار جاده یک وانت فلافلفروشی دیدیم. ایستادیم.
هوای مهآلود و نمناک، با آن فلافل داغ و خوشمزه... واقعاً ترکیب عجیبی بود.
آن لحظه فهمیدم که بعضی چیزها را هیچوقت فراموش نمیکنی. فلافل کنار جاده، بعد از تحویل سال وسط مه، برایم شد نماد شروع این سفر.
رسیدن به شیراز؛
کمکم که به شیراز نزدیک شدیم، مه کم شد. هوا داشت عوض میشد.
شیراز که رسیدیم، شیشه ماشین پایین بود؛ یک هوای گرم به صورتم خورد. فرق میکرد با هوای مشهد؛ فرق میکرد با آن مه سرد جاده.

اولین جایی که رفتیم، دروازهی قرآن بود. همان ورودی معروف شیراز.
آن حال و هوا، آن باد گرمی که از دروازه میآمد، نه تنها دلم را سیر نکرد، بلکه مشتاقترم کرد.
با خودم گفتم اگر دروازهی قرآن این حس را دارد، حافظیه، سعدیه و تخت جمشید چه حالی خواهند داشت؟ همانجا بود که شوق دیدن آنها توی دلم دوچندان شد.
یک حس تازه توی دلم راه افتاده بود.
«شیراز پر از جای دیدنی است. راستش را بخواهی، ما کلی جاهای مختلف رفتیم، کلی تجربههای متفاوت داشتیم. میشود روزها دربارهاش نوشت. اما اینجا شما را فقط در بخشی از سفر میتوانم همراه خود ببرم..»
اما اگر بخواهم صادقانه بگویم، از بین همهی آن مکانها، سه تا بودند که برایم از همه جذابتر بودند : حافظیه، سعدیه و تخت جمشید.
این سه تا برایم یک جای دیگر داشتند. پس بگذار فقط از همینها حرف بزنم.

اولین جایی که رفتیم، حافظیه بود.
وارد حیاطش که شدم، یک حس عجیب به من دست داد. تا آن لحظه هیچوقت چنین حسی نداشتم. یک حس ادبی ناب. انگار نه یک مکان تاریخی، که داشتم وارد دنیای شعر میشدم.
هوا گرم بود، اما باد میآمد. همان باد گرم شیراز که مدام به صورتت میخورد و یادت میآورد زندهای.
قدم میزدم و به هر چیزی که میرسیدم، با دقت نگاهش میکردم. میخواستم همه چیز را توی ذهنم قاب کنم. هیچ چیزی را از دست ندهم.
همانجا بود که برای اولین بار فهمیدم چرا مردم میگویند: «حافظیه را باید با دل دید.»
دلم نمیخواست از آنجا بیرون بروم. نشستم روی یک سکو. همان باد، همان گرمای هوا، همان خستگی جاده... همه جمع شده بودند توی دلم و یک حس عجیب ساخته بودند؛ حس رسیدن، حس دیدن، حس زنده بودن.

از حافظیه که بیرون آمدیم، رفتیم سمت سعدیه.
حافظیه و سعدیه، حدود چهار کیلومتر با هم فاصله دارند. اما همان مسیر کوتاه هم برایم جذاب بود، چون میدانستم دارم میروم سمت یکی دیگر از بزرگان.
سعدیه که رسیدیم، حس و حالش با حافظیه فرق داشت.
حافظیه پر از شور و حال بود؛ سعدیه اما آرامتر، عمیقتر، ساکتتر. همان باد گرم اینجا هم بود، اما اینجا آرامتر میوزید.
بیاختیار یاد همان بیت معروفش افتادم:
«بنیآدم اعضای یکدیگرند / که در آفرینش ز یک گوهرند»
با خودم گفتم: «کاش آدمها این شعر را بیشتر یادشان باشد. کاش همان یک خط را جدی میگرفتند...»
توی دلم حس میکردم که سعدی، بعد از قرنها، هنوز دارد حرفش را میزند. سعدیه برایم یک کلاس اخلاق شد؛ بدون استاد، بدون تخته، فقط با چند خط شعر که باد آنها را توی گوشم زمزمه می کرد.

روز بعد رفتیم سمت تخت جمشید.
تخت جمشید را از اولش خیلی دوست داشتم. نمیدانم چرا. شاید به خاطر عظمتش، شاید به خاطر تاریخی که در خودش داشت. برام جذابیت خاصی داشت.
وقتی رسیدیم و وارد شدیم، واقعاً شگفتزده شدم. آن همه ستون بلند، آن همه نقش برجسته، آن همه تاریخ که توی سنگها حک شده بود.
بین آن ستونهای بزرگ، باد با صدا میوزید؛ صدایی شبیه سوت آرام، انگار که تاریخ داشت با من حرف میزد.
گرمای هوا را حس میکردم روی پوست دستم. به نقشهایی که روی سنگ مانده بود نگاه میکردم و فکر میکردم: «آدمهای ۲۵۰۰ سال پیش هم همین باد را حس میکردند؟ همین هوا را نفس میکشیدند؟»
چند دقیقه فقط نشستم و هیچ نگفتم. فقط حس میکردم. تاریخ را حس میکردم.
همان لحظه برایم یک سوال بزرگ پیش آمد: «ما چه چیز از خودمان برای ۲۵۰۰ سال بعد جا میگذاریم؟»
تخت جمشید برایم فقط یک مکان تاریخی نبود. یک پرسش بود. یک پرسش بزرگ که تا مدتها بعد از سفر، یادش میافتادم.
بعد از تخت جمشید، وقتی داشتیم برمیگشتیم، یک غرفهی فالودهفروشی دیدیم.
تصمیم گرفتم برای اولین بار امتحانش کنم، یعنی میل به امتحان کردن نداشتم تا به اون روز.
نشستیم کنار غرفه. فالوده را خنک و شیرین، قاشق زدم توی دهانم. هر قاشقش یک حس تازگی میداد. با گرمای هوا و بادی که به صورتم میخورد، ترکیب جالبی شده بود.
آن فالوده برایم فقط یک خوراکی نبود. یک تجربه بود. اولین تجربهی فالوده در شیراز.
این فالوده، همراه آن فلافل کنار جاده، شدند بهترین خوراکیهای این سفر برای من. نه به خاطر طعمشان؛ به خاطر لحظهای که خورده شدند.
برگشت به مشهد؛ با یک حس تازه
بعد از چند روز گشت و گذار به سمت خانه وکاشانه حرکت کردیم.
جاده همان جاده بود، مه همان مه، ماشین همان ماشین. اما من دیگر همان آدم نبودم.
توی ماشین نشسته بودم و به یاد آن لحظهی تحویل سال افتادم. یاد فلافل کنار جاده. یاد گرمای شیراز که اولین بار به صورتم خورد، یاد حافظیه، سعدیه، تخت جمشید.
یک چیزی توی دلم عوض شده بود.
نمیتوانم دقیق بگم، فقط میدانم سبکتر بودم. آرامتر.
پر از فکرهای تازه.
و در پایان؛
دارم به این فکر میکنم که سفرهای واقعی هیچوقت تمام نمیشوند.
شاید ماشین به خانه رسیده باشد. شاید چمدانها خالی شده باشند. اما آن حس و حال، آن تجربه های جدید همه میمانند.
حافظ به من یاد داد که میشود با دل دید.
سعدی به من یاد داد که آدم بودن یک هنر است؛ هنر اینکه بدانی درد دیگران درد تو هم هست.
تخت جمشید به من فهماند که آدمها میآیند و میروند، اما اگر حرفی برای گفتن داشته باشی، حتی سنگها هم تو را فراموش نمیکنند.»
پایان سفرنامه