دارم سنندج، و همراه آن خانوادهم را ترک میکنم. به تبریز میروم. نه مثل اوائل سخت است و نه به مانند آب خوردن. باوجود اینکه شاید تا ماهها نتوانم خانوادم را ببینم، بازم احساس خاصی ندارم. پوچی! تنها چیزیست که می دانم، مرا می بلعد و این خوب است. چون انتظار رخدادی که نجاتم دهد یا تسلی بخشد، را ندارم. گویا معجز را دیده باشم و دیگر شعبده بازی برایم بیارزش باشد.