yadgar123·۲ ماه پیشآه ای بانوی جوانآه، ای بانوی جوان! نه، با شما نیستم ای مرد چاق کتوشلوارپوش! با شما هستم، بانوی جوان. مادرم گفته است اگر سؤالی داشتم آن را از یک بانو بپرسم…
yadgar123·۳ ماه پیشمن پدربزرگت هستمدرود گویم تو را ای شاهزادهای پاک و مطهرای زرهت طلاییتنت آهنینهفتاد سال است که خواهشی نداشتهاماما امروز خواهشی دارمحرفی دارم که باید بگویمد…
yadgar123·۳ ماه پیشگل عشقو دیدمت گلِ عشق کشتی بیمحل کردی و گفتی پلشتی آجر خاک خوردهایم ما چو در جوارت، گنبد خشتی گفتی فردا خود باز آیی در عشق ند…
yadgar123·۴ ماه پیشبای بایدارم سنندج، و همراه آن خانوادهم را ترک میکنم. به تبریز میروم. نه مثل اوائل سخت است و نه به مانند آب خوردن. باوجود اینکه شاید تا ماهها ن…
yadgar123·۵ ماه پیشدریا برای ساحلدریا برای ساحل صدف سوغاتی میآوردمن، نیز برای تو گوشماهیهای فسیل شده را میآورم که در بچگی داده نشدهو تو، با نرمی و لطافت شنها…
yadgar123·۵ ماه پیشوقتی بچه بودم هیچوقت مسافرت نمیرفتیم وقتی بچه بودم هیچوقت مسافرت نمیرفتیم. تقصیر بابایی بود. همیشه سرکار بود. خیلی کم پول میداد. نوروزها بازم کار میکرد. راننده شرکت مسا…
yadgar123·۵ ماه پیشزلیخاروزی خیال میکردم نجاتم میدهی، در تو نوری بود، چون مریم، پاک و بینقاب، چون فاطمه، آرام و بیگناه، چون زلیخا، افسونگر و زیبا.آیا آن که در…