ویرگول
ورودثبت نام
yadgar123
yadgar123یادگار هستم. یادگار عبدی. نمی دونم چرا اینجام ولی دانشجو معماری هستم در تبریز...
yadgar123
yadgar123
خواندن ۱ دقیقه·۵ ماه پیش

زلیخا

روزی خیال می‌کردم نجاتم می‌دهی، در تو نوری بود، چون مریم، پاک و بی‌نقاب، چون فاطمه، آرام و بی‌گناه، چون زلیخا، افسونگر و زیبا.

آیا آن که در دل می‌پرستیدم، تو بودی؟ آیا آن خدا، تو بودی؟ تو را بت ساختم در محراب قلبم، و ابراهیمِ جانم نتوانست تبر بر تو فرود آورد.

نیچه از ابر انسان گفت، و من، در عشق، در برابر خدای طبیعت، خاموش و بی‌پناه ماندم.

من تروتسکی بودم، تو انقلابِ بی‌رحم، انقلابی که فرزندانش را می‌بلعد.

و امروز، باز هم تویی؟ زیبایی‌ات مثل همیشه، بی‌مانند و بی‌همتا، و دل من شکست.

آن پسران، در پی‌ات چه می‌کردند؟ و تو، اکنون در دلِ کدام راهی؟

خدا باید بیافریند، بفهمد، بتواند. اما تو نه دانشی، نه توانایی.

تو پیرو طبیعتی، و من، در بی‌خدایم تنها مانده‌ام.

۲
۰
yadgar123
yadgar123
یادگار هستم. یادگار عبدی. نمی دونم چرا اینجام ولی دانشجو معماری هستم در تبریز...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید