روزی خیال میکردم نجاتم میدهی، در تو نوری بود، چون مریم، پاک و بینقاب، چون فاطمه، آرام و بیگناه، چون زلیخا، افسونگر و زیبا.
آیا آن که در دل میپرستیدم، تو بودی؟ آیا آن خدا، تو بودی؟ تو را بت ساختم در محراب قلبم، و ابراهیمِ جانم نتوانست تبر بر تو فرود آورد.
نیچه از ابر انسان گفت، و من، در عشق، در برابر خدای طبیعت، خاموش و بیپناه ماندم.
من تروتسکی بودم، تو انقلابِ بیرحم، انقلابی که فرزندانش را میبلعد.
و امروز، باز هم تویی؟ زیباییات مثل همیشه، بیمانند و بیهمتا، و دل من شکست.
آن پسران، در پیات چه میکردند؟ و تو، اکنون در دلِ کدام راهی؟
خدا باید بیافریند، بفهمد، بتواند. اما تو نه دانشی، نه توانایی.
تو پیرو طبیعتی، و من، در بیخدایم تنها ماندهام.