
پشتیبان یک کورد بود. هر کوردی باید بداند وقتی نیاز دارد، خودش را تغییر بدهد. دانشگاه تبریز قبول شد و آنجا درس خواند. هنوز میخواند. البته اگر بتوان آن را درس خواندن نام گذاشت. درسخوان نبود و آهی در بسات نداشت. درباره گذشته پشتیبان میتوان گفت که ذاتاً هنرمند بود. هنوز به آمادگی نرفته، سبدی زیر، گوشگیر را روی گوشهایش میگذاشت. آواز میخواند و پدر و مادرش با لبخند زیرپوستی تشویق میکردند. بعداً در دبستان فیلم کارگردانی کرد، در دبیرستان داستان مینوشت و در دانشگاه شعر خواند. با وجود اینکه همیشه فکر میکرد زحماتش پوچ و بیانتها است، هیچوقت تسلیم نشده بود. البته تا چند ماه پیش، کار بازاریابی مثل صدای جیغی بود که از عمق چاهی قدیمی میآید؛ ترسناک بود، طوری که باور نمیکرد هنر جدیدش فروش محصولات شرکت باشد.
از دانشگاه که برمیگشت، به شرکت میرفت و از آنجا هم به خوابگاه. بعضی اوقات کار دو یا سه ساعت طول میکشید، ولی بیشتر مواقع هشت ساعت کار میکرد. وارد اتاق خوابگاه که میشد، بدون معطلی میخوابید. هماتاقیهایش درسخوان بودند. دوست صمیمی او، که یک پسر لاغر و بلندقد بود، چشمهایش پشت عینک به دو جا خیره میشدند. مدتها قبل به پشتیبان مشکوک شده بود و میخواست از زندگی او سر در بیاورد. پشتیبان خودش نمیدانست چه میکند. اوایل که بازاریابی را شروع کرده بود، باور نمیکرد؛ دلالی را به سخره میگرفت. کتاب مرگ فروشنده آرتور میلر را میخواند. از وقتی که خودش یک بازاریاب موفق شده بود، مرگ فروشنده را فراموش کرد.
گاهی میدید فردی مشغول خواندن کتاب است و یاد خودش میافتاد. همهی شعرها، کتابها، رمانها، قسمتی از تاریخ بودند. میخواست از یادش بروند، بهغیر از جملههای بزرگان که برای فروش به مشتریهای جدید استفاده میکرد. جملهای نهچندان پیچیده میگفت و به ابنسینا نسبت میداد. اعتماد بین او و مشتریانش، اعتماد خاصی بود. مشتریهای قدیمی هروز تماس میگرفتند و جدا از آنها دو یا سه نفر جدید به تورش میخورد. محصولات سلامتمحور را تهیه میکردند. شرکت هر محصولای داشت ولی پشتیبان اول با دیابت شروع کرده بود، بعد به سمت کبد چرب رفت و در حال حاضر محصولات جنسی میفروخت.
روزانه یک بسته درمانی زودانزالی را میفروخت. گرچه بیشتر مشتریهای او مرد بودند، ولی گاهی همسری یا پارتنری غمگین تماس میگرفت و دنبال راهحلی میگشت که یار کمتوانش مثل گذشته شود. پشتیبان میتوانست این اطمینان را بدهد که بعد از دو ماه همهچیز به حالت عادی برمیگردد و چهبسا توانشان دو برابر شود. محصول فروخته میشد، ولی تا الان کسی درمان نشده بود. مشتریهای قدیمیاش نزدیک به یک سال است که مصرف میکنند و هر بار بیشتر سفارش میدهند.
میپرسید آیا به وجدانش برمیخورد که دروغ پشت دروغ، مردم را به درمان دیابت یا اعتیاد و مهمتر از همه زودانزالی امیدوار میکرد؟ بعدش جواب میداد که مهم نیست. میدانست که محصولات گیاهی هستند و احتمالاً کسی را نمیکشند. همین کافی بود تا تمرکزش را روی جیبش بگذارد.
بهار بود. او تابستان گذشته کارش را شروع کرده بود. به هیچکس نگفت. هنوز هم دوستان و اقوامش نمیدانستند که مارکتینگ انجام میدهد. عمدی بود. از اطرافیانش که در تبریز بودند ـ یعنی دوستان و هماتاقیها، چون اقوامی نداشت ـ سارا که دوست دور دانشگاه بود و غلام، هماتاقی قبلیاش، فهمیده بودند. به اجبار اینکه آن دو را وارد شرکت کند بهشان گفت و پس از آن دیگر به عنوان دوست باهم حرف نزدند. پشتیبان را لیدر صدا میزدند. احساس خوبی داشت ولی بهخاطر این احساس، دو نفر از تعداد معدود دوستانش را از دست داد..
یک عصر خواب عجیبی دید. مثل همیشه به بدبختیهای مشتری پشت گوشی گوش میداد. ناگهان سر آلت تناسلی از صفحه گوشی بیرون آمد و نزدیک گوش پشتیبان زمزمهای کرد: «دریای ایمان نیز زمانی لبریز از امواج خروشان بود» (ساحل دوور، متیو آرنولد). پشتیبان را لمس کرد. فهمید. گوشی را زمین انداخت. بیدار شد. از این به بعد گوشیاش را روی بلندگو میگذاشت..
تعطیلات بهار وقتی به خانه برگشت، همه ساکت بودند. هرچه پول گرفته بود را در حسابی جدا میگذاشت و کارت آن حساب را لای تنها کتابش «ای کاش وقتی بیست ساله بودم میدانستم» پنهان میکرد. چون پولی که پدر و مادر به او میدادند برایش بیشتر از پولی که خودش بهدست میآورد ارزشمند بود. خانوادهاش مثل همیشه ساکت بودند. ولی پشتیبان میتوانست سکوت را بشنود: «کاری تونستی پیدا کنی؟ میدونی ما خیلی برای تو زحمت کشیدهایم! ولی چرا به فکر خودت نیستی؟» او همیشه به فکر خودش بود. چون میدانست تنها باید به فکر خودش باشد. اگر به خانوادهاش میگفت که کار پیدا کرده است، دیگر خبری از پولتوجیبی نبود. و او یاد گرفته بود که هر هفته زنگ بزند و به بهانهای تقاضای پول بیشتری کند. گدایی کند. و میکرد. باز چیزی که از خانواده میآمد، نصف هزینههای دانشگاه و خوابگاهش نبود. پدر و مادر هردو کارمند بودند. بعد از هشت ماه، پولی که از آنها گرفته بود به پانزده میلیون تومان رسید. دو ماه پیش بود که همهاش را به انتشارات داد..
سه سال پیش، وقتی که هنوز کنکور میخواند، کتابی نوشت. هیچوقت نتوانسته بود چاپش کند. توان مالی نداشتند. اما حالا فقط در انتظار مجوز بود. مجوزی که بیشتر از همه کارهای کتابش طول کشیده بود. از او خواستند که پنج کلمه را حذف کند: خدا، پیامبر، لبگرفتن، سکس، تریاک. هرچقدر که فکر میکرد دلیلی برای دو تای اول نمییافت. بقیهاش کاملاً عادی بودند. پس خدا را کرد «بت»، پیامبر را کرد «مرد»، لبگرفتن شد «تماشا کردن» و سکس شد «رابطه عاشقانه از دور»، فصلی که درباره تریاک بود را کامل حذف کرد..
از این کتاب قرار بود پانصد نسخه وارد بازار کساد کتاب شود. وقتی به جلدش نگاه میکرد یاد اولین طرحی که خودش برای کتاب درست کرده بود میافتاد. قبلاً سه بار تلاش کرده بود کتاب را چاپ یا منتشر کند. اما حالا نیازی به تلاش نبود. حقوق تصاعدی داشت. اطرافیانی داشت. سرش شلوغ بود چون پول داشت. میتوانست همهکار کند. مثلاً کلاس پیانو برود یا همه دوستانش را مهمان کند. اما نمیرفت و نمیکرد..
دلش میخواست دوباره هیچچیز نداشته باشد. یک خواب، یک رؤیا که به همان دوران گذشته بازگرداندش. دورانی که فقط کتاب میخواند. شعر میگفت. تنها بود. ولی الان هم تنها بود. در شلوغی سرکار فراموش میکرد که تنهاست. که نمیتواند به کسی اعتماد کند. ساعت ده شب روز چهارشنبه دوازده اردیبهشت این موضوع را فهمید. وقتی جلسهاش تمام شده بود و میخواست وسایلش را جمع کند. بقیه رفتند. او ماند و یک میز بههمریخته، هیچ تفاوتی نکرد. مشغول یادداشت شمارههایی شد که شکارهای فردایش بودند. ولی صفحهای خالی را ورق زد. دفتر اشتباهی را آورده بود. دو دفتر عین هم بودند. این یکی را برای یادداشتهای روزانهاش گذاشته بود. فقط دو کلمه در آن دفتر بود: «خستهام بیا!»
از چه خسته بود؟ چرا خسته بود؟ برای که مینوشت؟ چه کسی باید میآمد؟ آیا میآمد؟ یا توجهی نمیکرد؟ وسوسه شد. کلمهای اضافه کرد: «تا» و کلمهای دیگر: «بسراییم» و... ساعت دوازده لامپهای شرکت خاموش شد و سرایدار آمد. پشتیبان رفت. ده صفحه نوشته بود و نمیدانست کلمات از کجا آمدند..
فردای آن روز، وسوسه شد درباره آرزوهایی که قبلاً داشت دوباره فکر کند: کتابفروشی آنلاین، معرفی کتاب، مردمی که علاقهمند میشوند، کتابش فروش میرود، همه او را میشناسند. چشمانش برق میزدند. به ذهنش رسید دیگر کار نکند. هرچه دارد را روی کتابها بگذارد. شروع کند به خواندن و معرفی. حالا مهارت اجتماعی خوبی داشت و میتوانست اینفلوئنسر شود. ولی این به معنای ترک پولی بود که هر روز به حسابش میآمد. نمیتوانست. ممکن نبود. مگر اینکه در طی چند ماه یا هفته این کار را انجام دهد. با پساندازش میتوانست کتاب بخرد، دوربین، سهپایه و... و جایی فیلم بگیرد. خوابگاه یا پارکی؟ بعدش چه؟ تا سالها این روند را ادامه دهد؟ شاید به نتیجهای برسد؟ سخت بود. آزاد نمیشد. ولی از کار الانش بهتر بود. مهمتر بود. همیشه میدانست که روزی باید شرکت را ترک کند. برای همین به هیچکس چیزی درباره شرکت نگفته بود. حالا آمادگی رفتن را داشت. ترم قبل دو درس افتاده بود. این ترم بیست واحد برداشته بود تا به بقیه برسد، ولی حدس میزد چهار درس را بیفتد. فکر کرد که چقدر رشتهاش را دوست دارد. اگر شرکت را ترک میکرد، دوباره درس میخواند. تصمیمش را گرفت: کار را ول کرد.
فراغتی که داشت را به گیم سرگرم بود. وقت بازی فحش میداد، برخلاف سرکار. ولی هنوز وقتی که کار میکرد شور و شوقی داشت که مشتری را قانع کند. برخلاف هنگامی که با مادرش صحبت میکرد. تبدیل میشد به ربات سرد و بیروحی که دو کلمه بیشتر نمیدانست: سلام و خداحافظ. مادر میدانست پسر او را بیمحل میکند. پسر سعی داشت که وقت بخرد تا بتواند داد بزند: «مامان! بیا بریم لندن!» ولی از آن لحظه دور بود. پس سلام و خداحافظ..
پشتیبان دوبار عاشق شده بود. بعد از اولی دیگر به کلاس نقاشی نرفت. بعد از دومی ریاضی دو افتاد. چون هر دو بار عاشق استادش شده بود. با فاصله ده سال. به هیچکس نگفت. عاشق نشد. با همکارها بیرون میرفت ولی ادامه نمیداد. بازار نمیرفت. اطلس نمیرفت و فقط یک بار به لالهپارک رفته بود. در مسیر شرکت به هرچیزی که بوی پول میداد خیره میشد: خانهها، ساختمانها، ماشینها، رابطهها، دست گرفتنها. همهشان خلاصه میشدند در پول و پول یعنی قدرت..
البته هرچه بیشتر به رابطه فکر میکرد کمتر میفهمید که دختر یا پسر کدام قویترند؟ و اگر پول همان قدرت بود، کسی که میداد قوی بود یا کسی که دریافتش میکرد؟ یا هر دو؟ او الان پولدار بود. دختری نبود. خودش هم نمیخواست کسی باشد. یعنی نمیتوانست به این فکر کند. سخت بود، دست در دست گرفتن. نمیتوانست با کسی رابطه داشته باشد. قدرتمند شود. میدانست این واقعیت نباید برملا شود. هیچ کاری در این باره نکرد.
پشتیبان خودارضایی میکرد. هر روز، دو یا سه بار. هیچکس نمیفهمید. تخت خوابش را با یک ملافه، خصوصی کرده بود. وقتی اتاق شلوغ بود یا خلوت، او کار خودش را میکرد. البته اگر هماتاقی فضولش همانطور که دو سه بار اتفاق افتاد ملافه را کنار نمیزد. علتش این بود که تخت او را میلرزاند و او به این لرزش حساس شده بود.
از وقتی که با لیدر شرکت تماس گرفت، ده ساعت میگذشت. لیدر گفت: داری اشتباه بزرگی میکنی. پشتیبان به کوردی فحش داد. لیدر به تورکی فحش داد. قطع کرد. میخواست پورن ببیند. خودش را جای ددی بیاعصاب گذاشت. اسپرمش از روی دستمال تخت را خیس کرد. بچههایش ورزشکار بودند. افتخار نمیکرد. احساس خستگی کرد. نمیدانست چه باید بکند. ولی خودش را از کثافت بیرون کشیده بود. از شغلش و اسپرمها. دیگر به سمت بازاریابی نرفت.
ده روز گذشت. احساس کرد همهچیز از دست رفته است. کلاسهای دانشگاه تمام میشدند. امتحانات نزدیک بود. هیچ پولی نداشت. هماتاقیها رفته بودند. هنوز پورن میدید. مادر با او تماس میگرفت. ولی کافی نبود. دنبال یک اتفاق خاص میگشت. چیزی که از لحاظ روانی و روحی ارضایش میکرد. نه پورن، نه مادر. نمیدانست چه، ولی خوشحالی یافتنش را میتوانست تصور کند.
خواست دوباره کتاب بخواند، ولی نتوانست. جلوی خودش را میگرفت. ایدهای به ذهنش رسید. در کانال صیغیابی عضو بود. به «خاله کانال» پیام داد و قیمت گرفت: شبخواب با مکان. فقط کافی بود هشتصد تومانی که توی حسابش مانده بود را خرج کند. فهمید چرا هیچ پولی برایش نمانده است: چهل تیشرت بیکیفیت و ارزان از چهل رنگ مختلف خریده بود، در ده روز. یکی گلگلی، یکی سیاهوسفید، یکی چهارخونه. قبل از اینکه وارد شرکت شود، غیرمستقیم به او گفته بودند که پوشش خود را عوض کند. پس همه لباسهای عجیبوغریبش را به پسرعمو، که تقریباً همقدوقواره او بود، داد.
اگر احمق نبود، شاید میتوانست برود و با فاحشه یک شب از زندگی لذت ببرد. پول داشت. میتوانست قرض بگیرد، میتوانست وسیلهای بفروشد و بقیه ماه را همینگونه بگذراند.
که مادرش تماس گرفت: مراسم ازدواج پسرعمویش پسفرداست. بلیط بگیرد و برگردد. فکر زنا از سرش پرید. کتوشلوار بیستتومانیاش را برداشت و برای فردا بلیط گرفت که پسفردا آنجا باشد.
عروسی در شهری دیگر بود، چون پسرعموی بیخاصیتش از کل شهر خودشان خواستگاری کرده بود و هیچکس حاضر نشد با او ازدواج کند. سه شهرستان دیگر هم همانطور، تا اینکه در یک شهرستان کوچک و دور، خانوادهای فقیر پیدا شده بود که دخترشان را در عوض خانه و ماشین به او فروختند.
پسرعمو بیستوسه سال داشت و دختر دوازده سال. هیچکس به پشتیبان نگفته بود، ولی وقتی آن بچه دبستانی را در لباس عروسی دید، خودش فهمید بیشتر از چهارده سال نمیتوانست داشته باشد. به رحیم، پسرعموی شیریاش که رسید، کار از کار گذشته بود. رحیم مانند دراکولای تشنه، دندانش را برای دریدن لباس سفید تیز میکرد. پشتیبان یکی زد در گوشش و از مراسم عروسی، که همه بهجز او لباس کوردی پوشیده بودند، بیرون آمد.
یک ماه بعد، جنگ شد. پشتیبان کل ماه را در خانه پدر و مادرش بود. شبی که با صدای جتها و فریاد پدرش از خواب بیدار شده بود، بیتفاوت دوباره خوابید. در جایی، در یک زمان نامعلوم، چیزی را جا گذاشت. نمیدانست این برای قبل از جنگ بود یا قبل از مراسم عروسی و نه خیلی قبلتر. ولی میدانست که چیزی را فراموش کرده است..
کل ماه از خانه پنج بار بیرون رفته بود. یکبار رفیقهای قدیمی دعوتش کردند تا به کوه بروند و رفتند. درست هنگامی که رسیدند، چهار خانم خوشگل کنارشان نشستند و بگو و بخند شروع شد. پسرها دخترها را تقسیم میکردند که پشتیبان خوشگلترینشان را انتخاب کرد. نه برای اینکه شمارهاش را داشته باشد. هیچ حسی نسبت به هیچ دختری نداشت. در واقع به هیچ انسانی. تمام مدت احساس میکرد میخواهد جای دیگری باشد. ولی به همه گفت که حق ندارند نزدیک او شوند. میتوانست این را بگوید و گوش میدادند، چون هنوز احترامی داشت..
آیا این کار از روی حسادت یا خودخواهی انجام میداد؟ یا پشت این زورگویی حس پدری نسبت به آن خانم بود؟ میخواست از بهترین ژنی که یافته بود محافظت کند. ولی برای که؟ از چه؟ مهم نبود، حال رفیق ها را میگرفت. وقتی با دختر تنها شد، همان دختر زیبارو، دختر از او پرسید:
ـ چرا اینقدر ساکتی؟
پاسخ داد:
ـ نه، ساکت نیستم... دارم گوش میدهم.
و دیگر حرفی نزدند. هیچکدام نفهمیدند پشتیبان به چه گوش میداد.
در روزهایی که جنگ شده بود، او از همیشه بیکارتر بود. شبها پنج تا شش ساعت اینستاگرام را زیر و رو میکرد و روزها میخوابید.سیام خرداد تصمیم گرفت کتابی بخواند؛ برود به کتابخانهای و آن را تمام کند. همین کار را هم کرد. کتابفروشی مشهوری را انتخاب کرد که در سراسر کشور شعبه داشت. به محض ورود، فهمید دوباره عاشق شده است.
اگر از اطرافیان پشتیبان میپرسیدی که آیا دلش پیش کسی بند شده یا نه، جواب میدادند:
ـ کی؟ پشتیبان؟ عزیزم، اون یکی داره، یا نهایتاً توی یک ثانیه یکی پیدا میکنه!
ولی اگر میپرسیدند که آن دختر کیست، جوابی که میشنیدند این بود: «فقط پشتیبان میداند.»
اما پشتیبان، تا همین حالا که دوباره عاشق شده بود، هیچ چیز نمیدانست.
دختری موقرمز، عینکی، با صورتی گرد و پوستی سفید به او نزدیک شد.
گفت:
ـ میتوانم کمکتان کنم؟
ـ بله، کتاب روح اسپینوزا رو میخواستم.
ـ کدام ترجمه؟
ـ ترجمه ملکیان نباشه، لطفاً.
دختر لبخند ژکوندی زد؛ انگار نوعی ارضای درونی در او رخ داده باشد.
گفت:
ـ خب، متأسفانه ما فقط ترجمه مصطفی ملکیان رو داریم. ولی میتونی به نشر فرهنگ مراجعه کنی؛ اونجا ترجمههای دیگه هم هست. یا اگه خواستی، به کتابفروشی غاز برو. یا...
احساس کرد حوصله مشتری به سر آمده. پس ادامه نداد. منتظر ماند تا پشتیبان چیزی بگوید.
پشتیبان گفت:
ـ ممنون.
هر روز سه یا چهار ساعت در کتابفروشی کتاب میخواند و یادداشت مینوشت. حالا فهمیده بود که آن دختر مثل او از موسیقی جَز خوشش میآید. فهمیده بود که گیمر هم هست؛ چون روی لپتاپش چند برچسب لیگ آف لجندز را دیده بود: برچسب کاراکترهای میس فورچن وداریوس.
دختر نزدیکی گردنش تتو داشت که با کمی دقت میشد فهمید نوشته: «زمستان در راه است»؛ جمله معروف خاندان استارکها در سریال بازی تاجوتخت. پشتیبان همه اطلاعاتی را که به دست آورده بود، یادداشت میکرد. و امروز آماده شده بود تا به او بگوید حرف دلش را؛ یعنی درخواست بدهد. اما او را ندید. شیفت کس دیگری بود. فردا هم نیامد. تا یک هفته خبری نبود. ولی روز هشتم بالاخره سروکلهاش پیدا شد.
آرایش ملایمی کرده بود و با همکارانش خوشحالتر از هر موقع صحبت میکرد. گویا همکارهای سابقش بودند. و پشتیبان چه کرد؟ بلند شد و رفت. دیگر به آن کتابفروشی برنگشت.
همانگونه که حس خاص مادرها بهشان میگوید پسرشان چه میخواهد، مادر پشتیبان همهچیز را فهمیده بود. از دختر اقدسخانم همسایه تا راحله، دختر پسرخالهاش، را به پشتیبان پیشنهاد داد و مثل یک مغازهدار از خوبی و بدی همهشان گفت.
پشتیبان خریدار هیچکدام نبود. مادر هم نمیتوانست تنفری را که پشتیبان نسبت به دخترها پیدا کرده بود، بشناسد. البته اگر هم میتوانست، پشتیبان وقتی به او نمیداد؛ چون به تبریز برگشت. هر کوردی باید بداند چه وقتی خودش را تغییر بدهد. او توانسته بود بهیکباره امپراتوری خودش را از بین ببرد. پول که هیچی، نداشت. حوصلهای هم نداشت. قرض میتوانست بگیرد. تنها امیدش همین بود. ولی برای چه؟ برای کدام ایده؟ همهاش خندهدار بود.
ای کاش کارش را ترک نمیکرد. تا به الان صد میلیون پسانداز میداشت. خودش را دید که ماشین خریده است، خانه خریده است. ولی الان با صد هزار تومن باید ماه را میگذراند. و این بزرگترین مسئله زندگی او بود. نه درس، نه هنر، نه دختر، هیچکدام به اندازه پول مهم نبود. و پول برای تعدادی کمی از مردم است. پشتیبان نه الان، نه در گذشته و نه در آینده قرار نبود جزو آن دسته باشد. این را به پاکی روحش میتوانست قسم بخورد.
در همین افکار، انتشارات با او تماس گرفت و گفت پنج نسخه کتاب تا چند روز دیگر پست میشود به عنوان هدیه به نویسنده. بقیه کتابها به بازار میرفت. پشتیبان دم آخر یک درخواست نابجا کرد:
ـ لطفاً اسم نویسنده را حذف کنید.