ویرگول
ورودثبت نام
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
نویسنده:حسین نجفعلی بیگیاشتراک‌گذاری دریافت‌های شهودی و دغدغه‌های درونی.
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
خواندن ۵ دقیقه·۲ ماه پیش

آیا باید کاری را دوست داشته باشیم که انجامش می‌دهیم؟ افسانه "دنبال علاقه‌ات برو"

سه سال پیش دوستم رضا با چشمانی برّاق به من گفت: "دیگه تحمل ندارم. می‌خوام استعفا بدم و دنبال علاقه‌ام برم." از بچگی عاشق عکاسی بود. در اینستاگرامش هزاران فالوور داشت و همه می‌گفتند استعدادش را هدر می‌دهد. شش ماه بعد، دوباره سر کار قبلی‌اش برگشت. وقتی پرسیدم چه شد، گفت: "وقتی عکاسی شغلت می‌شه، دیگه عکاسی نیست. می‌شه کارفرماهایی که سلیقه ندارن، پرداخت‌های معوقه، و صبح‌های یخ‌زده که مجبوری برای یه عروسی که اصلاً دلت نمی‌خواد، از خواب بیدار شی."

این داستان رضا، داستان خیلی از ماست. نسلی که بزرگ شدیم با شعار "دنبال علاقه‌ات برو" و "کاری رو انجام بده که دوستش داری، تا یک روز هم کار نکرده باشی." سخنرانان انگیزشی، کتاب‌های خودیاری، و پست‌های اینستاگرامی همه یک چیز می‌گفتند: اگر شغلت را دوست نداری، زندگی‌ات هدر رفته است.

اما واقعیت چیز دیگری است. واقعیت این است که این توصیه، شاید یکی از گمراه‌کننده‌ترین چیزهایی باشد که به نسل ما گفته‌اند.

افسانه‌ای که ساخته شد

این ایده که باید کارت را دوست داشته باشی، چندان قدیمی نیست. پدربزرگ‌های ما چنین سؤالی نداشتند. آن‌ها کار می‌کردند تا زندگی کنند، نقطه. کار وسیله بود، نه هدف. اما در دهه‌های اخیر، به‌ویژه در فرهنگ غربی، کار به چیزی فراتر از امرارمعاش تبدیل شد. شد منبع هویت، شد معنای زندگی، شد چیزی که باید روزی ۲۴ ساعت برایش هیجان‌زده باشیم.

این تغییر نگرش، همزمان شد با ظهور اینترنت و شبکه‌های اجتماعی. ناگهان همه توانستند داستان موفقیت‌شان را به نمایش بگذارند. یوتیوبری که از گیمینگ میلیونر شد، دختری که از پختن کیک یک برند ساخت، برنامه‌نویسی که در بالی دورکار می‌کند و غروب‌ها موج‌سواری. ما فقط این داستان‌ها را دیدیم. کسی از هزاران نفری که همین کار را کردند و شکست خوردند، حرف نزد.

چرا این توصیه خطرناک است

اول از همه، همه‌ی ما علاقه‌ای قابل تبدیل به شغل نداریم. من عاشق خواندن رمان‌ ام، اما این به معنای آن نیست که می‌توانم نویسنده شوم و از آن امرار معاش کنم. دوست دارم گیتار بزنم، اما نمی‌خواهم هر شب در یک رستوران برای مشتریانی که به من توجهی ندارند بنوازم.

دوم اینکه، وقتی علاقه‌ات شغلت می‌شود، ماهیتش عوض می‌شود. باید برای مشتری‌ها کار کنی، نه برای خودت. باید به ددلاین‌ها برسی، نه وقتی الهام گرفتی. باید چیزهایی بسازی که بازار می‌خواهد، نه چیزی که دلت می‌خواهد. آن شور و اشتیاق اولیه، کم‌کم جایش را می‌دهد به فشار، استرس و گاهی حتی نفرت.

سوم و شاید مهم‌تر، در جامعه‌ای مثل ایران که بیکاری بالاست، تورم سرسام‌آور، و امنیت شغلی تقریباً وجود ندارد، "دنبال علاقه‌ات برو" می‌تواند یک توصیه‌ی مرفه باشد. توصیه‌ای برای کسانی که پشتوانه دارند، که می‌توانند چند سال شکست بخورند و مشکلی پیش نیاید. اما برای اکثریت، این انتخاب یعنی ریسک کردن معیشت خانواده.

نگاه فلسفی به کار

ارسطو می‌گفت زندگی خوب، زندگی‌ای است که در آن تعالی می‌یابیم. اما تعالی را او در "کار خوب انجام دادن" می‌دید، نه لزوماً در کاری که دوستش داریم. یک نجار که میز زیبایی می‌سازد، حتی اگر نجاری را انتخاب نکرده باشد، می‌تواند در کارش معنا و رضایت بیابد.

فلاسفه‌ی استوئیک مثل اپیکتتوس یک قدم جلوتر می‌رفتند. آن‌ها می‌گفتند شادی در کنترل نگره امان است، نه در تغییر شرایط. تو نمی‌توانی همیشه شغل دلخواهت را داشته باشی، اما می‌توانی نگاهت به شغل فعلی‌ات را تغییر دهی. می‌توانی در کار معنا پیدا کنی، نه بخاطر خود کار، بلکه بخاطر آنچه این کار به تو و دیگران می‌دهد.

در فرهنگ شرقی هم همین بود. کنفوسیوس از "راه میانه" حرف می‌زد. تعادلی بین وظیفه و رضایت شخصی. نه اینکه فقط برای خودت زندگی کنی، نه اینکه خودت را کاملاً فدا کنی.

پس راه چیست؟

شاید بهتر باشد به‌جای "دنبال علاقه‌ات برو"، به این فکر کنیم که "مهارت‌هایت را توسعه بده." کال نیوپورت در کتاب معروفش می‌گوید مشکل اصلی این است که ما فکر می‌کنیم اول باید علاقه پیدا کنیم، بعد مهارت کسب کنیم. اما معمولاً بالعکس است. وقتی در کاری مهارت پیدا می‌کنی، کم‌کم آن کار را دوست خواهی داشت. چون مهارت به تو استقلال، احترام، و کنترل می‌دهد.

فکر کن به کسی که ده سال است حسابدار است. شاید روز اول عاشق اکسل و صورت‌حساب نبوده، اما حالا در کارش استاد است. همکارانش به او احترام می‌گذارند، درآمدش خوب است، می‌تواند ساعات کاری‌اش را کنترل کند. این رضایت، از نوع دیگری است. عمیق‌تر، پایدارتر.

یا راه دیگر: کارت را منبع درآمد ببین، و علاقه‌ات را هابی نگه دار. چرا همه‌چیز باید شغل شود؟ چرا نمی‌توانیم روزهای هفته در یک کار معمولی درآمد کسب کنیم، و آخر هفته‌ها به چیزی بپردازیم که واقعاً دوستش داریم، بدون فشار، بدون استرس، بدون اینکه نگران باشیم پولی دربیاورد یا نه؟

سؤالاتی که باید از خودمان بپرسیم

وقتی می‌خواهیم تصمیم بگیریم، باید از خودمان سؤالات درستی بپرسیم. نه اینکه "آیا این کار را دوست دارم؟" بلکه "آیا می‌توانم در این کار خوب شوم؟" "آیا این کار به من استقلال می‌دهد؟" "آیا با ارزش‌هایم سازگار است؟" "آیا می‌توانم فشارهایش را تحمل کنم؟"

همچنین باید از خودمان بپرسیم چه چیزی واقعاً برایمان مهم است. برای بعضی‌ها، امنیت شغلی مهم‌تر از هیجان است. برای بعضی‌ها، وقت گذراندن با خانواده مهم‌تر از موفقیت حرفه‌ای. برای بعضی‌ها، تأثیرگذاری اجتماعی مهم‌تر از درآمد بالا. هیچ‌کدام درست یا غلط نیست، فقط باید با خودمان صادق باشیم.

نتیجه‌گیری

پس برگردیم به سؤال اصلی: آیا باید کاری را دوست داشته باشیم که انجامش می‌دهیم؟ جواب من اینست : نه لزوماً.

کار، بخشی از زندگی است، نه تمام آن. می‌توانیم در کاری که انتخابش نکرده‌ایم، معنا پیدا کنیم. می‌توانیم از طریق توسعه مهارت، به‌جای دنبال کردن علاقه، به رضایت برسیم. می‌توانیم کار را ابزاری ببینیم برای زندگی بهتر، نه خود زندگی.

رضا، دوستی که از اول داستان گفتم، حالا دوباره در همان شرکتش کار می‌کند. اما تفاوتی وجود دارد. حالا دیگر انتظار ندارد شغلش تمام معنای زندگی‌اش باشد. صبح‌ها سر کار می‌رود، کارش را خوب انجام می‌دهد، و عصرها با خیال راحت دوربینش را برمی‌دارد و به پارک می‌رود. نه برای پست اینستاگرام، نه برای کسب درآمد، فقط برای اینکه دوستش دارد.

و شاید این، واقعی‌ترین نوع موفقیت باشد. نه دنبال کردن علاقه به‌هر قیمتی، بلکه یافتن تعادلی که در آن هم زندگی می‌کنی، هم زنده‌ای.

امنیت شغلیکارافسانهواقع بینی
۱۲
۸
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
اشتراک‌گذاری دریافت‌های شهودی و دغدغه‌های درونی.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید