مهدی محمدزاده·۴ روز پیشداستان «چراغی که نادیده گرفته شد»کاوه، مدیر یک تیم کوچک نرمافزاری بود. پروژه در حال شکست بود، هزینهها بالا رفته بود و کدها با باگهای جدی مواجه بودند. تیمش نگران بود، اما…
مهدی محمدزاده·۹ روز پیشداستان «رویای ناممکن»حمید در نوجوانی یک جمله را بارها شنیده بود: «اگر به اندازه کافی تلاش کنی، به هر چیزی که بخواهی میرسی.» او این جمله را باور کرد...
مهدی محمدزاده·۱۶ روز پیشداستان «نانوایی که میخواست بهشت بسازد»در محلهای قدیمی، نانوایی بود که همه دوستش داشتند. شاگرد جوانی هم داشت به نام «رامین»؛ پسری مهربان با دلی خیلی نرم. یک روز رامین گفت...
مهدی محمدزاده·۱۷ روز پیشداستان «کادوی بزرگ»سعید همیشه میگفت: «من باید برای خانوادهام بهترین زندگی را بسازم.» برای همین تصمیم گرفت یک کسبوکار بزرگ راه بیندازد. با خودش گفت...
مهدی محمدزاده·۱۸ روز پیشغریبهی هر دو قبیلهیک چیزی را میخواهم برایتان اعتراف کنم.من نه این طرفیام، نه آن طرفی.در جمع روشنفکرها، زیادی سنتی و اخلاقیام.در جمع سنتیها، زیادی پرسشگر…
مهدی محمدزاده·۲۱ روز پیشداستان «عروسی که آینده را نجات داد»سارا با هیجان گفت: «میخوام بزرگترین تالار شهر رو بگیرم. گلآرایی خاص، موسیقی زنده، فیلمبرداری لاکچری…
مهدی محمدزاده·۲۲ روز پیشداستان «درس اشتباه»یک روز در کلاس اقتصاد، معلم با صدای جدی گفت: «پول ریشهٔ بیشتر بدبختیهای دنیاست. آدم خوب کسی است که اصلاً دنبال پول درآوردن نباشد.»...
مهدی محمدزاده·۱ ماه پیشچرا انسانها به نظریههای توطئه علاقه دارند؟احتمالاً دیدی که بعضی آدمها تقریباً پشت هر اتفاقی دنبال «دستهای پنهان» میگردند. از سیاست گرفته تا بیماریها، اقتصاد، تکنولوژی...
مهدی محمدزاده·۱ ماه پیشداستان «کشتیای که دیگر راه نمیرفت»ده سال بود که رامین و نسرین زیر یک سقف زندگی میکردند...
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی·۷ ماه پیشآیا باید کاری را دوست داشته باشیم که انجامش میدهیم؟ افسانه "دنبال علاقهات برو"سه سال پیش دوستم رضا با چشمانی برّاق به من گفت: "دیگه تحمل ندارم. میخوام استعفا بدم و دنبال علاقهام برم." از بچگی عاشق عکاسی بود. در اینس…