
صبح امروز پشت میزم نشستم، کامپیوتر را روشن کردم، و به صفحه خیره شدم. گزارشهایی که باید بنویسم، جلسههایی که باید در آنها شرکت کنم. و در آن لحظه، سوالی در ذهنم شکل گرفت که شاید بارها پیش آمده اما هیچوقت جرأت پرسیدنش را نداشتم: چرا؟ نه چرا این کار خاص، بلکه چرا اصلاً. چرا این همه تلاش، این همه ساعت، این همه انرژی برای کاری که فردا دوباره شروع میشود، که هیچوقت تمام نمیشود، که گاهی حتی نمیدانم واقعاً برای چه کسی یا چه چیزی مهم است؟
کار اداری در دنیای مدرن شکل عجیبی دارد. ما صبح از خانه بیرون میآییم، به محل کار میرویم، پشت میزهای خود مینشینیم، و کارهایی انجام میدهیم که اغلب نتیجهشان را نمیبینیم. یک گزارش مینویسیم که شاید کسی نخواند. در جلسهای شرکت میکنیم که شاید میتوانست یک ایمیل باشد. فرمی را پر میکنیم که شاید فقط برای پر کردن فرم دیگری نیاز باشد.
آلبر کامو در اسطوره سیزیف از مردی مینویسد که محکوم شده تا ابد سنگی را به بالای کوه ببرد، و هربار که به قله میرسد، سنگ به پایین میغلتد و او باید دوباره شروع کند. کامو میگوید این تصویر زندگی انسان مدرن است. تکرار بیپایان، تلاش بینتیجه، و آگاهی به بیهودگی همه اینها.
حالا تصور کنید سیزیف یک کارمند اداری است. هر روز صبح به بالای کوه میرود، اما این بار نه با سنگ، بلکه با فایلهای اکسل و پاورپوینت. و هر روز عصر، همه چیز دوباره به حالت اولش برمیگردد. ایمیلهای جدید، کارهای جدید، مشکلات جدید که شبیه مشکلات دیروز هستند.
اما بیهودگی کار اداری فقط در تکرار نیست. بلکه در احساس بیمعنایی است. وقتی نمیدانیم کاری که انجام میدهیم واقعاً به چه دردی میخورد. وقتی احساس میکنیم یک چرخدنده کوچک در ماشین بزرگی هستیم که نمیدانیم به کجا میرود. وقتی کاری میکنیم نه به خاطر اینکه معنا دارد، بلکه به خاطر اینکه "کار است" و باید انجام شود.
دیوید گریبر، انسانشناس آمریکایی، مفهوم "مشاغل مزخرف" را مطرح کرد. او میگفت بسیاری از مشاغل اداری وجود خارجی ندارند. اگر این شغلها ناگهان ناپدید شوند، هیچکس متوجه نمیشود. حتی خود افرادی که آن مشاغل را دارند هم میدانند که کارشان واقعاً ضرورتی ندارد. اما همچنان باید هر روز بیایند، پشت میز بنشینند، و وانمود کنند که مشغول کار مهمی هستند.
این احساس، احساس اینکه وقتمان تلف میشود، میتواند خستهکنندهتر از خود کار باشد. ما میتوانیم کارهای سخت را تحمل کنیم اگر احساس کنیم معنا دارند. اما کارهایی که حتی سخت هم نیستند، فقط بیمعنا، میتوانند روح را بسابند.
و جالب اینجاست که سیستم اداری خودش این بیهودگی را تولید میکند. هرچه سازمان بزرگتر میشود، لایههای بیشتری اضافه میشود. و هر لایه، نیاز به گزارشهای بیشتری دارد، فرمهای بیشتری، تأییدهای بیشتری. کارهایی که فقط برای خود سیستم معنا دارند، نه برای نتیجه نهایی.
جلسهها نمونه خوبی هستند. چند ساعت از وقت چند نفر صرف میشود تا درباره چیزی صحبت کنند که شاید با یک ایمیل سه خطی حل میشد. اما جلسه باید برگزار شود. چرا؟ چون "همیشه اینطوری بوده." چون "باید هماهنگ باشیم." چون "مدیر خواسته." دلایلی که خودشان نیاز به دلیل دارند.
یا ایمیلها. تعداد بیشماری ایمیل که فقط برای CC کردن فرستاده میشوند. برای اینکه همه "در جریان" باشند. اما واقعاً کسی آنها را میخواند؟ یا فقط یک رسم است، یک پروتکل، که اگر رعایت نشود، شاید مشکلی پیش بیاید؟
گزارشنویسی هم همینطور. گزارشهایی که ساعتها طول میکشد تا نوشته شوند، با نمودارها و جداول و فرمتهای خاص. اما بعد چه میشود؟ در بیشتر موارد، آن گزارش در پوشهای ذخیره میشود و دیگر کسی به آن نگاه نمیکند. چون گزارش نوشته شده نه برای خوانده شدن، بلکه برای وجود داشتن.
اما شاید عمیقتر از همه اینها، مسئله شکاف بین "کار" و "زندگی" است. ما هشت ساعت یا بیشتر از روزمان را صرف کاری میکنیم که احساس نمیکنیم بخشی از زندگی واقعیمان است. انگار که زندگی بعد از کار شروع میشود. انگار که باید این ساعتها را "تحمل" کنیم تا به بخش واقعی زندگیمان برسیم. اما این یعنی بخش عمدهای از عمرمان را در حالت تعلیق میگذرانیم، در انتظار لحظهای که واقعاً زندگی کنیم.
این تقسیمبندی خودش مشکلساز است. وقتی کار را جدا از زندگی میبینیم، طبیعی است که احساس بیهودگی کنیم. چون داریم بخش بزرگی از وقتمان را به چیزی میدهیم که نمیتوانیم آن را بخشی از خودمان ببینیم.
البته همه کارهای اداری اینطور نیستند. بعضیها واقعاً معنا دارند، نتیجه دارند، به زندگی دیگران کمک میکنند. اما حتی در آن مشاغل هم، سیستم اداری میتواند آن معنا را تحتالشعاع قرار دهد. یک معلم که عاشق تدریس است، اما باید ساعتها گزارش اداری بنویسد. یک پزشک که میخواهد به بیماران برسد، اما گرفتار کاغذبازی است. یک مددکار اجتماعی که میخواهد کمک کند، اما باید فرمهای بیشمار پر کند.
پس چه باید کرد؟ آیا راهی برای فرار از این بیهودگی وجود دارد؟ شاید نه به طور کامل، اما شاید بتوانیم شیوه نگاهمان را عوض کنیم.
کامو در پایان اسطوره سیزیف مینویسد: "باید سیزیف را خوشبخت تصور کرد." چرا؟ چون سیزیف آگاه است. او میداند که کارش بیهوده است، اما همچنان انجام میدهد. نه به خاطر امید به تغییر، بلکه به خاطر اینکه این زندگی اوست. و در این آگاهی، در این پذیرش، نوعی آزادی وجود دارد.
شاید ما هم بتوانیم همین کار را بکنیم. نه اینکه بیهودگی را نادیده بگیریم، بلکه اینکه آن را بپذیریم و باز هم معنا بسازیم. شاید معنا در خود کار نباشد، اما در روابطی که در محل کار میسازیم باشد. در کمکهایی که به همکارانمان میکنیم. در لحظاتی که میتوانیم واقعاً حضور داشته باشیم، حتی در میان بیهودگی.
یا شاید معنا در این است که بپذیریم کار تمام زندگی نیست. که میتوانیم آن را انجام دهیم بدون اینکه تمام هویتمان را در آن بریزیم. که میتوانیم کارمند خوبی باشیم بدون اینکه به کار تعریف شویم. که میتوانیم حقوق بگیریم، کارمان را انجام دهیم، و بعد به خانه برویم و زندگی واقعیمان را بسازیم.
این راه حل ایدهآل نیست. اما شاید واقعگرایانهتر باشد. در دنیایی که بیشتر کارها ساختار اداری دارند، شاید نتوانیم بیهودگی را کاملاً از بین ببریم. اما میتوانیم یاد بگیریم که با آن زندگی کنیم بدون اینکه بگذاریم ما را بسابد.
و شاید گاهی، در لحظاتی که انتظار نداریم، حتی در میان کاغذبازی و جلسات بینتیجه، لحظهای از معنا پیدا کنیم. یک مکالمه واقعی با همکار، یک مشکلی که واقعاً حل شود، یک کاری که واقعاً به کسی کمک کند. این لحظات کم هستند، اما شاید همین کافی باشد که ادامه دهیم.
در نهایت، بیهودگی در کار اداری واقعیتی است که بسیاری از ما با آن روبرو هستیم. اما این واقعیت نباید ما را شکست دهد. میتوانیم آن را بپذیریم، با آن زندگی کنیم، و باز هم معنا بسازیم. نه در کار، بلکه در زندگی. نه در سیستم، بلکه در خودمان. و شاید این، در دنیای پر از بیهودگی، تنها شکلی از آزادی باشد که در دسترس داریم.