
مقدمه
خانواده امروز ما در حال گذر از یک دوره تاریخی حساس است؛ دورهای که در آن نقشهای سنتی زن و مرد دیگر به همان شکل گذشته قابل تعریف نیستند، اما هنوز الگوهای جدید بهطور کامل شکل نگرفتهاند. در این میانه، یکی از بارزترین تحولات، تغییر در جایگاه پدر در ساختار خانواده است. پدرانی که روزگاری محور اصلی تصمیمگیریها و مرجع نهایی قدرت در خانواده بودند، اکنون گاه خود را در حاشیه مییابند؛ نه لزوماً به دلیل کوتاهی عمدی، بلکه در نتیجه مجموعه پیچیدهای از عوامل اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و روانشناختی که بهتدریج فضای خانواده را دگرگون کرده است.
این مقاله در پی آن است که با نگاهی فلسفی و روانشناختی، به تحلیل و تفسیر این پدیده بپردازد و در عین حال، با بازخوانی آموزههای قرآنی درباره رابطه زن و مرد، راهی برای بازیابی تعادل در خانواده معاصر پیشنهاد دهد.
ریشههای روانشناختی محدودشدن نقش پدر
از منظر روانشناسی خانواده، نقشها در یک خانواده هرگز ثابت نیستند؛ بلکه در تعامل مداوم با شرایط زندگی، نیازهای عاطفی اعضا و فشارهای بیرونی شکل میگیرند و دگرگون میشوند. در دهههای گذشته، تغییرات عمیقی در ساختار اقتصادی و اجتماعی جوامع رخ داده که بهطور مستقیم بر پویاییهای درون خانواده تأثیر گذاشته است.
یکی از مهمترین این تحولات، افزایش فشار اقتصادی بر خانوادهها بوده است. در بسیاری از جوامع، هزینه زندگی بهگونهای افزایش یافته که مردان ناگزیرند ساعات بیشتری را صرف کار کنند تا بتوانند معاش خانواده را تأمین کنند. این غیبت طولانیمدت پدر از خانه، پیامدهای روانشناختی عمیقی دارد. وقتی پدر صبح زود از خانه خارج میشود و شب دیر بازمیگردد، در واقع از چرخه روزمره زندگی خانواده کنار میافتد. او دیگر در لحظات کوچک اما مهم حضور ندارد: وقتی فرزندش برای اولین بار حرف میزند، وقتی مشکلی در مدرسه پیش میآید، وقتی مادر برای تصمیمی کوچک نیاز به مشورت دارد.در این شرایط، مادر ناچار است خلأ ایجادشده را پر کند. این پرکردن خلأ نه از روی میل به قدرت، بلکه از سر ضرورت روانی و عاطفی است. او نمیتواند منتظر بماند تا پدر برای تصمیمگیری در مورد مسائل روزمره برگردد. او باید فوراً تصمیم بگیرد که آیا فرزند بیمارش را به پزشک ببرد یا نه، چه غذایی بپزد، چگونه دعوای بین فرزندان را حل کند، چه لباسی برای آنها بخرد و هزاران تصمیم کوچک دیگر که در مجموع، ساختار قدرت واقعی در خانواده را شکل میدهند.از منظر روانشناسی شناختی-رفتاری، این فرآیند یک نوع یادگیری است. مادر یاد میگیرد که به خودش تکیه کند، به قضاوت خودش اعتماد کند و به تدریج، احساس نیاز به مشورت با همسر را کمتر تجربه میکند. این استقلال تصمیمگیری در ابتدا شاید یک مکانیسم بقای روانی باشد، اما بهمرورزمان به یک الگوی رفتاری تبدیل میشود که تغییرش دشوار است.از سوی دیگر، پدر نیز تجربه روانشناختی خاص خود را دارد. او وقتی شب به خانه برمیگردد، احساس میکند همه چیز بدون او اتفاق افتاده است. تصمیمات گرفته شده، مشکلات حل شده، و زندگی به جریان خود ادامه داده است. این احساس حاشیهای بودن، بهتدریج به نوعی انزوای عاطفی تبدیل میشود. پدر ممکن است بهتدریج احساس کند که حضورش چندان تفاوتی ایجاد نمیکند، و این احساس میتواند منجر به کنارکشیدن بیشتر شود. این یک چرخه معیوب است: هرچه پدر کمتر حضور داشته باشد، مادر مستقلتر عمل میکند، و هرچه مادر مستقلتر باشد، پدر احساس بیشتری از بیربطی و حاشیهای بودن تجربه میکند.
روانشناسان خانواده از مفهوم «الگوهای تعاملی» سخن میگویند؛ الگوهایی که بدون آگاهی کامل اعضای خانواده شکل میگیرند و بر نحوه ارتباط آنها تأثیر میگذارند. در خانوادههای معاصر، یکی از این الگوها، محدودسازی غیرعمدی نقش پدر است. این محدودسازی نه از روی دشمنی، بلکه از روی عادت شکل میگیرد. مادر عادت میکند که خودش همه کارها را انجام دهد، و پدر نیز عادت میکند که کنار بایستد. هیچکدام قصد آسیب رساندن ندارند، اما نتیجه همان است: یک ساختار قدرت نامتعادل که در آن صدای یک نفر بیشتر شنیده میشود و دیگری به حاشیه رانده میشود.
بُعد اقتصادی و دگرگونی مفهوم قوامیت
آیه قرآنی «الرجال قوامون علی النساء» بارها در مباحث مربوط به نقش مرد و زن در خانواده مورد توجه قرار گرفته است. اما برای فهم درست این آیه، باید به بستر تاریخی و معنایی آن توجه کنیم. واژه «قوام» در زبان عربی از ریشه «قیام» است که به معنای برپا داشتن، نگهداری کردن و پشتیبانی کردن است. قوامیت در این معنا، نه به معنای سلطه و استبداد، بلکه به معنای مسئولیتپذیری و حمایتگری است.در جوامع سنتی که این آیه در آن نازل شد، مردان عموماً تأمینکننده اصلی معاش خانواده بودند و زنان نقش اصلی خود را در مدیریت امور داخلی خانه میدیدند. این تقسیم کار نه لزوماً بر مبنای برتری یکی بر دیگری، بلکه بر اساس ساختار اقتصادی و اجتماعی آن دوران شکل گرفته بود. مرد با کار و تأمین مالی، زمینه را برای آسایش و امنیت خانواده فراهم میکرد، و در این معنا، قوام و نگهدارنده خانواده بود.اما در جهان امروز، این ساختار اقتصادی دستخوش تغییرات عمیقی شده است. در بسیاری از جوامع، مردان دیگر نمیتوانند به تنهایی معاش خانواده را تأمین کنند. تورم، افزایش هزینه زندگی و تغییر در سبک زندگی باعث شده که بسیاری از زنان نیز وارد بازار کار شوند. از سوی دیگر، افزایش سطح تحصیلات زنان و آگاهی آنها از حقوق فردیشان، باعث شده که دیگر نخواهند صرفاً در نقش یک فرد تحت پوشش اقتصادی دیده شوند.این تحولات اقتصادی، تأثیری مستقیم بر مفهوم قوامیت داشته است. اگر قوامیت را صرفاً بر محور تأمین مالی تعریف کنیم، در بسیاری از خانوادههای امروزی این مفهوم دیگر کاربرد ندارد، چراکه هر دو طرف در تأمین معاش نقش دارند. اما اگر قوامیت را به معنای عمیقتر آن، یعنی مسئولیتپذیری، حمایت عاطفی، حضور فعال و پشتیبانی از خانواده تعریف کنیم، آنگاه این مفهوم همچنان اعتبار خود را حفظ میکند.
مشکل اصلی اینجاست که بسیاری از مردان هنوز قوامیت را بر محور قدرت اقتصادی و تصمیمگیری یکطرفه تعریف میکنند، در حالی که شرایط زندگی این تعریف را دیگر ممکن نمیسازد. وقتی مردی نمیتواند بهتنهایی همه هزینههای خانواده را تأمین کند، احساس میکند قوامیتش زیر سؤال رفته است، و این احساس ناکامی میتواند منجر به عقبنشینی عاطفی یا واکنشهای دفاعی شود.از سوی دیگر، زنانی که استقلال اقتصادی دارند، ممکن است احساس کنند دیگر نیازی به پذیرش قوامیت مرد به معنای سنتی آن ندارند. آنها میخواهند در تصمیمات خانواده نقش برابر داشته باشند، و این خواست کاملاً مشروع است. اما مشکل زمانی ایجاد میشود که این استقلال به انزوای شریک زندگی منجر شود و فضایی برای مشارکت و همکاری واقعی باقی نگذارد.
راه حل در بازتعریف مفهوم قوامیت است. قوامیت امروز نباید به معنای انحصار قدرت تلقی شود، بلکه باید به معنای مسئولیت مشترک، حضور فعال و پشتیبانی عاطفی درک شود. مردی که در کنار همسرش برای تصمیمات خانواده مشورت میکند، در تربیت فرزندان حضور فعال دارد، از همسرش در سختیها حمایت میکند و فضای امن و آرامی برای خانواده فراهم میآورد، قوام واقعی خانواده است؛ حتی اگر درآمدش کمتر از همسرش باشد یا حتی اگر همسرش نیز در تأمین معاش نقش داشته باشد.
نگاه فلسفی: هویت در تعامل
فلسفه وجودگرایی، بهویژه در اندیشههای سارتر و هایدگر، بر این نکته تأکید دارد که هویت انسان چیزی ثابت و از پیش تعیینشده نیست؛ بلکه در تعامل مداوم با دیگران و در چگونگی انتخابها و اعمالمان شکل میگیرد. بهعبارت دیگر، ما هر لحظه خود را میسازیم، و این ساخت هویت در خلأ اتفاق نمیافتد، بلکه در رابطه با دیگران است که معنا مییابد.این دیدگاه فلسفی، روشنگر وضعیت پدران در خانواده معاصر است. هویت پدر بودن چیزی نیست که با تولد فرزند یکبار برای همیشه شکل بگیرد و دیگر تغییر نکند. بلکه این هویت در تعامل روزانه با همسر و فرزندان، در چگونگی حضور، گفتگو، گوش دادن و مشارکت در زندگی خانوادگی معنا پیدا میکند.وقتی پدری احساس میکند که نظرش شنیده نمیشود، حضورش اهمیت ندارد و تصمیماتش نادیده گرفته میشود، در واقع هویت پدری او در معرض تهدید قرار میگیرد. این تهدید نه لزوماً تهدیدی خارجی و عمدی است، بلکه نتیجه الگوهای تعاملی است که بهتدریج شکل گرفتهاند. پدر ممکن است بهتدریج از نظردادن خودداری کند، چراکه تجربه کرده که نظرش تأثیری نداشته است. و این خودداری، بهنوبه خود، به تضعیف بیشتر حضور او منجر میشود.
از منظر فلسفه دیالوژ مارتین بوبر، رابطه اصیل بین دو انسان رابطهای است که در آن هر یک دیگری را بهعنوان یک «تو» میبیند، نه بهعنوان یک «آن». یعنی دیگری را بهعنوان یک سوژه مستقل با احساسات، نیازها و نظرات خودش میبیند، نه بهعنوان یک ابزار یا شیء قابل کنترل. در بسیاری از خانوادههای امروزی، این رابطه «من-تو» به رابطه «من-آن» تبدیل شده است. مادر ممکن است شوهرش را صرفاً بهعنوان تأمینکننده درآمد ببیند، و پدر ممکن است همسرش را صرفاً بهعنوان مدیر امور خانه. در این وضعیت، دیگر گفتگوی واقعی وجود ندارد، فقط نقشهایی است که اجرا میشوند.بازگشت به رابطه اصیل، نیازمند آن است که هر دو طرف یکدیگر را دوباره بهعنوان یک انسان کامل با نیازهای عاطفی، روانی و اجتماعی ببینند. این به معنای آن است که مادر باید فضایی برای شنیدهشدن صدای پدر باز کند، حتی اگر تصمیم نهایی متفاوت باشد. و پدر نیز باید حضوری فعال و معنادار داشته باشد، نه صرفاً حضوری فیزیکی.
از منظر اخلاق مراقبت که توسط نل نادینگز و کارول گیلیگان تبیین شده، اخلاق واقعی در توجه به نیازهای دیگران و پاسخگویی به آنها است. در یک خانواده سالم، هر دو طرف باید به نیازهای یکدیگر توجه کنند. مادر باید به نیاز پدر برای احساس مؤثربودن و شنیدهشدن توجه کند، و پدر نیز باید به نیاز مادر برای حمایت، مشارکت و درک شرایطش پاسخ دهد. این توجه متقابل، اساس یک رابطه سالم و متعادل است.
تصویر قرآنی: زن و مرد همچون لباس
یکی از زیباترین تصاویری که قرآن برای رابطه زن و مرد استفاده میکند، تشبیه آنها به لباس یکدیگر است: «هُنَّ لِباسٌ لَکُم وَ أَنتُم لِباسٌ لَهُنَّ» (آنان لباس شما و شما لباس آنان هستید). این تشبیه ساده بهظاهر، حاوی لایههای عمیقی از معناست که میتواند راهنمای ما در فهم رابطه زن و مرد در خانواده معاصر باشد.
لباس چند کارکرد اساسی دارد: پوشاندن عیب، گرما بخشیدن، زینت بودن، حفاظت کردن و راحتی دادن. هر یک از این کارکردها میتواند استعارهای برای جنبهای از رابطه زن و مرد باشد.
پوشاندن عیب: این شاید رایجترین تفسیر از این آیه باشد. لباس عیوب بدن را میپوشاند. بههمینترتیب، زن و مرد باید نقاط ضعف، اشتباهات و کمبودهای یکدیگر را بپوشانند، نه اینکه آنها را به رخ یکدیگر بکشند یا در برابر دیگران فاش سازند. این پوشاندن به معنای نادیدهگرفتن مشکلات نیست، بلکه به معنای حفظ کرامت و احترام یکدیگر است. در خانوادههایی که این اصل رعایت نمیشود، همسران عیوب یکدیگر را پیش فرزندان، خانواده یا دوستان عنوان میکنند و این امر به تدریج به فرسایش احترام متقابل منجر میشود.
گرما بخشیدن: لباس در سرمای زمستان گرما میبخشد و در گرمای تابستان از آفتاب سوزان محافظت میکند. بههمینصورت، زن و مرد باید برای یکدیگر منبع آرامش، گرما و امنیت عاطفی باشند. در لحظات سختی، تنهایی و دلسردی، حضور همسر باید مانند لباسی گرم باشد که انسان را در برابر سرمای دنیا محافظت میکند. این گرما نه از طریق کلمات پرطمطراق، بلکه از طریق حضور واقعی، گوش دادن، همدلی و درک متقابل ایجاد میشود.
زینت بودن: لباس زیبا، انسان را زینت میبخشد. زن و مرد نیز باید برای یکدیگر مایه افتخار و زیبایی باشند. این زیبایی نه فقط در ظاهر، بلکه در رفتار، اخلاق و نحوه برخورد با یکدیگر است. وقتی یک مرد با احترام و محبت با همسرش رفتار میکند، او را زینت میبخشد، و همینطور برعکس.
حفاظت کردن: لباس از بدن در برابر آسیبهای بیرونی محافظت میکند. در یک رابطه سالم، هر دو طرف از یکدیگر در برابر فشارها و آسیبهای بیرونی حمایت میکنند. این حمایت میتواند در قبال فشارهای اقتصادی، اجتماعی، خانوادگی یا روانی باشد.
راحتی دادن: لباس باید راحت باشد. لباس تنگ خفه میکند و لباس گشاد میافتد. بههمینترتیب، رابطه زن و مرد باید متعادل باشد. نه آنقدر محدودکننده که یکی احساس خفگی کند، نه آنقدر سست که فاصله و بیگانگی ایجاد شود. این تعادل، شاید دشوارترین جنبه رابطه باشد که نیازمند توجه مداوم و تنظیم مرتب است.
اما نکته مهم در این تشبیه این است که لباس باید اندازه باشد. لباسی که برای شخص دیگری دوخته شده، برای ما راحت نیست. بههمینترتیب، رابطه زن و مرد در هر خانواده باید متناسب با شرایط خاص آن خانواده شکل بگیرد. الگوهایی که در خانوادههای دیگر کارآمد است، لزوماً برای همه خانوادهها مناسب نیست. هر زوج باید الگوی خودش را بیابد، الگویی که به نیازها، امکانات و شرایط خاص آنها پاسخ دهد.
در خانوادههای معاصری که نقش پدر محدود شده، شاید دلیل اصلی این باشد که «لباس» دیگر اندازه نیست. یا آنقدر تنگ شده که یکی از طرفین احساس خفگی میکند، یا آنقدر گشاد که فاصله ایجاد شده است. بازیابی تعادل نیازمند آن است که هر دو طرف بنشینند و صادقانه درباره نیازها، انتظارات و امکاناتشان با یکدیگر صحبت کنند و الگویی بسازند که برای هر دو راحت باشد.
نقش فرهنگ و جامعه در شکلدهی انتظارات
نمیتوان تحلیل این موضوع را بدون توجه به نقش فرهنگ و ساختارهای اجتماعی کامل دانست. در بسیاری از جوامع، تصویر سنتی از مردانگی هنوز بر پایه قدرت، کنترل و تأمینکنندگی است. پسران از همان کودکی میآموزند که «مرد» بودن به معنای قوی بودن، احساسات خود را نشان ندادن و مسئول خانواده بودن است. این انتظارات فرهنگی، بار سنگینی بر دوش مردان میگذارد.
وقتی یک مرد نمیتواند به این تصویر ایدهآل از مردانگی برسد، احساس شکست میکند. اگر نتواند بهتنهایی تمام هزینههای خانواده را تأمین کند، اگر در تصمیمات خانه نقش محوری نداشته باشد، اگر احساسات ضعف و نیاز به حمایت داشته باشد، ممکن است احساس کند که «مرد واقعی» نیست. این احساس ناکافی بودن، میتواند منجر به واکنشهای مختلفی شود: برخی مردان با خشم و تلاش برای کنترل بیشتر واکنش نشان میدهند، برخی دیگر کنارکشیدن را ترجیح میدهند و خود را از درگیریهای عاطفی خانواده دور نگه میدارند.
از سوی دیگر، زنان نیز تحت فشار انتظارات فرهنگی هستند. در بسیاری از جوامع، زنان هنوز انتظار میرود که علاوهبر شرکت در تأمین مالی خانواده، مسئولیت اصلی مدیریت خانه، نگهداری از فرزندان و حفظ آرامش عاطفی خانواده را نیز بر عهده بگیرند. این «نقش دوگانه» فشار عظیمی ایجاد میکند. زنی که تمام روز کار میکند و سپس باید شب به خانه بیاید و همه کارهای خانه را انجام دهد، طبیعتاً خسته، استرسزده و شاید کمحوصله میشود.
در چنین شرایطی، اگر پدر نقش فعالی در تقسیم این مسئولیتها نداشته باشد، مادر ممکن است بهتدریج احساس کند که باید همه چیز را خودش کنترل کند، چراکه اگر این کار را نکند، انجام نخواهد شد. این کنترلگری نه از روی میل به قدرت، بلکه از سر ضرورت و خستگی است. اما پیامدش همان محدودشدن فضای پدر است.
فرهنگ رسانهای نیز در تقویت این الگوها نقش دارد. در بسیاری از سریالها و فیلمها، پدر یا بهعنوان یک شخصیت کمیک و بیکفایت نشان داده میشود که همیشه اشتباه میکند و زن باید او را اصلاح کند، یا بهعنوان شخصیتی غایب که تنها برای تأمین مالی حضور دارد و ارتباط عاطفی با خانواده ندارد. این تصاویر رسانهای، بهتدریج در ذهن جامعه تثبیت میشوند و انتظارات واقعی را شکل میدهند.
تأثیرات روانی بر فرزندان
یکی از مهمترین جنبههایی که نباید نادیده گرفته شود، تأثیر این وضعیت بر فرزندان است. فرزندانی که در خانوادههایی رشد میکنند که در آن نقش پدر محدود یا حاشیهای است، تجربه روانشناختی خاصی دارند که میتواند بر شکلگیری هویت و الگوهای رابطهای آینده آنها تأثیر بگذارد.از منظر روانشناسی رشد، فرزندان برای رشد سالم نیاز به حضور هر دو والد دارند. نه فقط حضور فیزیکی، بلکه حضور عاطفی و روانی. پدری که در تصمیمات خانواده نقش ندارد، صدایش شنیده نمیشود یا به حاشیه رانده شده، در چشم فرزندان نیز کمرنگ میشود. فرزندان یاد میگیرند که برای مشکلاتشان به مادر مراجعه کنند، نه به پدر. آنها میآموزند که نظر مادر مهم است، نه پدر. و این الگو میتواند در زندگی بزرگسالی آنها تکرار شود.پسرانی که پدرشان را در نقشی ضعیف و حاشیهای میبینند، ممکن است در شکلگیری هویت مردانه خود دچار سردرگمی شوند. آنها الگوی مشخصی از اینکه «پدر بودن» یا «مرد بودن» به چه معناست ندارند. برخی ممکن است در واکنش به این وضعیت، به سمت رفتارهای بیشازحد مردسالارانه بروند تا خود را اثبات کنند، و برخی دیگر ممکن است از نقش پدری آینده خود بترسند و احساس کنند که توانایی آن را ندارند.
دخترانی که پدرشان را در موقعیتی ضعیف میبینند نیز ممکن است تصویر خاصی از مردان در ذهن خود شکل دهند. آنها ممکن است یاد بگیرند که نمیتوان به مردان تکیه کرد، که مردان نقش مهمی در زندگی ندارند، یا اینکه باید همیشه خودشان همه کارها را انجام دهند. این باورها میتواند بر روابط آینده آنها با شریک زندگیشان تأثیر منفی بگذارد.
تحقیقات روانشناختی نشان داده که فرزندانی که رابطه سالم و متعادلی بین والدین خود مشاهده میکنند، خودشان نیز در بزرگسالی احتمال بیشتری دارند که روابط سالمتری داشته باشند. آنها یاد میگیرند که چگونه درباره اختلافات مذاکره کنند، چگونه احترام متقابل را حفظ کنند و چگونه مسئولیتها را تقسیم کنند. اما فرزندانی که شاهد نابرابری قدرت شدید یا انزوای یکی از والدین هستند، این الگوها را نمیآموزند.
راههای بازیابی تعادل
حال که ریشهها و ابعاد مختلف این مسئله را بررسی کردیم، باید به این پرسش بپردازیم که چگونه میتوان تعادل را در خانواده بازیابی کرد؟ چگونه میتوان فضایی ایجاد کرد که در آن هر دو صدا شنیده شود، هر دو حضور داشته باشند و هر دو احساس ارزشمندی کنند؟
بازتعریف مفهوم قوامیت و شراکت: اولین قدم، بازنگری در تعاریف سنتی از نقشهاست. قوامیت نباید به معنای انحصار قدرت درک شود، بلکه باید به معنای مسئولیتپذیری مشترک، حمایت متقابل و حضور فعال تفسیر شود. این بازتعریف نیازمند آن است که هر دو طرف از پیشفرضهای خود درباره نقشها فاصله بگیرند و با ذهنی باز به بازسازی رابطه بپردازند.مرد باید بپذیرد که قوامیت واقعی در حضور عاطفی، گوش دادن، مشارکت در مسئولیتهای روزمره و حمایت از همسر است، نه در کنترل یکجانبه تصمیمات. و زن نیز باید فضایی برای مشارکت واقعی همسر باز کند، حتی اگر این مشارکت به شیوهای متفاوت از آنچه خودش انجام میداد باشد.
ایجاد گفتگوی صادقانه: یکی از اساسیترین نیازها، ایجاد فضایی برای گفتگوی صادقانه است. بسیاری از زوجها سالها با یکدیگر زندگی میکنند، اما هرگز واقعاً درباره احساسات، نیازها و انتظارات خود صحبت نمیکنند. آنها فرض میکنند که طرف مقابل باید بداند، یا اینکه صحبت کردن فایدهای ندارد. اما واقعیت این است که بدون گفتگو، سوءتفاهمها عمیقتر میشوند و فاصلهها بیشتر.
این گفتگو باید بدون سرزنش، بدون دفاع و بدون انتقاد باشد. باید فضایی امن باشد که در آن هر دو طرف بتوانند آسیبپذیری خود را نشان دهند. مرد باید بتواند بگوید: «احساس میکنم دیگر نقشی ندارم، احساس میکنم صدایم شنیده نمیشود.» و زن نیز باید بتواند بگوید: «احساس میکنم تنهایم، احساس میکنم همه چیز بر عهده من است.» این اعترافات، اولین قدم برای شناخت و درک متقابل است.
تقسیم مسئولیتها بر اساس تواناییها، نه بر اساس جنسیت: در خانوادههای معاصر، تقسیم کار نباید بر اساس نقشهای جنسیتی سنتی باشد، بلکه باید بر اساس تواناییها، علایق و امکانات هر فرد شکل بگیرد. اگر پدر وقت بیشتری دارد، چرا نباید در آشپزی یا نگهداری از فرزندان نقش داشته باشد؟ اگر مادر در مدیریت مالی بهتر است، چرا نباید مسئولیت اصلی این بخش را بر عهده بگیرد؟مهم این است که این تقسیم کار بر اساس توافق و احترام متقابل باشد، نه بر اساس تحمیل یا پیشفرض. هر دو طرف باید احساس کنند که نقششان ارزشمند است و مورد قدردانی قرار میگیرد.
حضور فعال پدر در زندگی روزمره فرزندان: یکی از مهمترین راههای بازیابی جایگاه پدر، حضور فعال او در زندگی روزمره فرزندان است. این حضور نه فقط در لحظات بزرگ و مهم، بلکه در لحظات کوچک و روزمره معنا پیدا میکند. خواندن کتاب برای فرزند قبل از خواب، کمک به تکالیف، بازی با آنها، گوش دادن به حرفهایشان و بودن در کنارشان در لحظات سختی، همه اینها به شکلگیری پیوند عاطفی قوی کمک میکند.وقتی پدر در این لحظات حضور دارد، نه تنها رابطهاش با فرزندان تقویت میشود، بلکه جایگاهش در خانواده نیز محکمتر میشود. فرزندان او را نه فقط بهعنوان تأمینکننده مالی، بلکه بهعنوان یک والد حاضر، دلسوز و قابل اتکا میبینند.
باززندهسازی رابطه زناشویی: در میان مسئولیتهای فرزندپروری، کار و زندگی روزمره، بسیاری از زوجها رابطه زناشویی خود را فراموش میکنند. آنها دیگر وقتی برای یکدیگر نمیگذارند، دیگر با هم حرف نمیزنند و دیگر به نیازهای عاطفی یکدیگر توجه نمیکنند. اما رابطه زناشویی سالم، اساس یک خانواده سالم است.زوجها باید بهصورت آگاهانه وقتی برای یکدیگر بگذارند؛ حتی اگر فقط نیمساعت در روز باشد که با هم قدم بزنند، چای بنوشند و حرف بزنند. آنها باید از نقشهای «پدر» و «مادر» فاصله بگیرند و دوباره به نقشهای «زن» و «شوهر» بازگردند. این بازگشت، به تقویت پیوند عاطفی کمک میکند و فضای بهتری برای حل مسائل فراهم میآورد.
کمکگرفتن از متخصصان در صورت نیاز: گاهی مشکلات آنقدر عمیق میشوند که زوجها نمیتوانند خودشان آنها را حل کنند. در چنین مواردی، کمکگرفتن از مشاوران خانواده میتواند بسیار مؤثر باشد. مشاور میتواند بهعنوان یک طرف سوم بیطرف، به هر دو طرف کمک کند تا الگوهای ارتباطی مخرب خود را شناسایی کنند و راههای جدیدی برای تعامل بیاموزند.متأسفانه در بسیاری از جوامع، هنوز رفتن به مشاور خانواده بهعنوان نشانهای از شکست تلقی میشود. اما در واقع، کمکخواستن نشانه قدرت و آگاهی است، نه ضعف. این نشان میدهد که زوج به اندازه کافی به رابطه خود اهمیت میدهند که برای نجات آن تلاش کنند.
نقش آموزش و فرهنگسازی
حل این مسئله نیازمند تغییراتی در سطح فرهنگی و اجتماعی نیز هست. باید از همان دوران کودکی، به پسران و دختران آموزش داده شود که نقشهای جنسیتی انعطافپذیر هستند و هر فردی میتواند بر اساس تواناییها و علایق خود، نقشهای مختلفی را در خانواده ایفا کند.پسران باید یاد بگیرند که مردانگی واقعی در قدرت کنترل نیست، بلکه در مسئولیتپذیری، همدلی، حضور عاطفی و توانایی ابراز احساسات است. آنها باید یاد بگیرند که کمک در کارهای خانه کار زنانه نیست، بلکه بخشی از مسئولیت مشترک در یک خانواده است.
دختران نیز باید یاد بگیرند که استقلال و قدرت نباید به قیمت انزوای دیگران تمام شود. آنها باید یاد بگیرند که شراکت واقعی به معنای تقسیم قدرت است، نه انحصار آن.رسانهها نیز میتوانند نقش مهمی در این فرهنگسازی داشته باشند. بهجای نشاندادن پدران بهعنوان شخصیتهای کمیک و بیکفایت، میتوانند تصاویری از پدران حاضر، دلسوز و مشارکتکننده نشان دهند. میتوانند خانوادههایی را به تصویر بکشند که در آن تصمیمات بهصورت مشترک گرفته میشود و هر دو طرف نقش فعال دارند.
بازگشت به تعالیم قرآنی: تعادل و احترام
در پایان، شاید بهترین راهنما برای یافتن تعادل، بازگشت به اصول بنیادینی باشد که قرآن برای رابطه زن و مرد بیان کرده است. این اصول نه بر پایه سلطه و کنترل، بلکه بر پایه احترام، رحمت و مودت استوار هستند.
آیه «وَمِنْ آیاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُم مِنْ أَنفُسِکُمْ أَزْواجاً لِتَسْکُنُوا إِلَیها وَ جَعَلَ بَیْنَکُم مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً» (از نشانههای او این است که برای شما از جنس خودتان همسرانی آفرید تا در کنار آنان آرامش یابید و میان شما مهر و رحمت قرار داد) اساس رابطه زناشویی را بیان میکند. این رابطه باید منبع آرامش باشد، نه منبع تنش و کشمکش. باید بر پایه مهر و رحمت باشد، نه بر پایه قدرت و کنترل.
قوامیت که در آیه «الرجال قوامون علی النساء» بیان شده، در بستر این مهر و رحمت معنا مییابد. قوامیت به معنای پشتیبانی، حمایت و مسئولیتپذیری است که در چارچوب احترام متقابل و با توجه به شرایط زمان و مکان قابل تحقق است. این قوامیت نه حق مردان برای سلطه، بلکه مسئولیت آنها برای حمایت است.و تصویر لباس، که هر دو را برای یکدیگر لباس میداند، تأکیدی است بر برابری در نیاز و در کارکرد. همانطور که زن برای مرد لباس است، مرد نیز برای زن لباس است. هیچیک برتر نیستند، هر دو نیازمند یکدیگرند و هر دو باید برای یکدیگر منبع حمایت، گرما و آرامش باشند.
سخن پایانی: امیدی برای آینده
وضعیت خانوادههای امروز نشاندهنده یک بحران نیست، بلکه نشاندهنده یک دوره گذار است. ما در حال گذر از الگوهای سنتی به الگوهای جدیدی هستیم که هنوز بهطور کامل شکل نگرفتهاند. این دوره گذار بهطور طبیعی با چالشها، سردرگمیها و تنشهایی همراه است.
اما در این چالشها، فرصتی نیز نهفته است؛ فرصتی برای بازتعریف روابط بر اساس احترام، برابری و مشارکت واقعی. فرصتی برای ساختن خانوادههایی که در آن هر دو صدا شنیده میشود، هر دو حضور دارند و هر دو احساس ارزشمندی میکنند.
محدودشدن نقش پدر در خانواده نه نتیجه نیت بد مادران است و نه نشانه ضعف پدران. این نتیجه مجموعهای از فشارهای اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی است که بر هر دو طرف سنگینی میکند. راه حل نه در بازگشت به گذشته است و نه در نفی کامل آن، بلکه در یافتن راهی جدید است که در آن ارزشهای بنیادین احترام، مهر و رحمت حفظ شوند، اما شکلهای نوینی برای تحقق آنها یافت شود.خانواده فضایی است برای رشد مشترک، نه میدان نبرد قدرت. و شاید اولین قدم برای بازیابی تعادل، این پذیرش باشد که هر دوی ما، زن و مرد، در این راه همراه هستیم، هر دو آسیبپذیریم، هر دو نیازمند یکدیگر و هر دو مسئول ساختن فضایی سالم برای خود و فرزندانمان.
در نهایت، آنچه خانواده را زنده نگه میدارد نه قدرت یک طرف، بلکه مهر و رحمت هر دو طرف است. نه کنترل، بلکه همکاری. نه سلطه، بلکه شراکت. و نه انزوا، بلکه حضور واقعی در کنار یکدیگر؛ بهعنوان لباسی که عیب را میپوشاند، گرما میبخشد و آرامش.