ویرگول
ورودثبت نام
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
نویسنده:حسین نجفعلی بیگیاشتراک‌گذاری دریافت‌های شهودی و دغدغه‌های درونی.
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
خواندن ۸ دقیقه·۴ ماه پیش

عرفان در سایه زندگی: تأملی بر شعر هوشنگ ابتهاج

مقدمه

شعر «خداوندا دل دریا به من ده» از هوشنگ ابتهاج (سایه)، تجلی‌گاه نوعی عرفان متفاوت است؛ عرفانی که نه در خلوت‌گاه زاهدان، بلکه در قلب تپنده زندگی روزمره جریان دارد. این عرفان را می‌توان «عرفان زیسته» نامید، عرفانی که از قله تجرید به دامنه تجربه بازگشته، از ذکر به زخم رسیده، و از عزلت به حضور رو آورده است.

متن شعر

خداوندا دل دریا به من ده

در او عشقی نهنگ آسا به من ده

حریفان را بس آمد قطره‌ای چند

بگردان جام و آن دریا به من ده

نگارا نقش دیگر باید آراست

یکی آن کلک نقش آرا به من ده

ز مجنونان دشت آشنایی

منم امروز آن لیلا به من ده

به چشم آهوان دشت غربت

که سوز سینه‌ی نی‌ها به من ده

تن آسایان بلایش بر نتابند

بلی من گفتم آن بالا به من ده

چو با دریای دل افتی ، قدح چیست ؟

به جام آسمان دریا به من ده

گدایان همت شاهانه دارند

تو آن بی زیور زیبا به من ده

غم دنیا چه سنجد با دل من

از آن غم‌های بی دنیا به من ده

چه دل تنگ‌اند این آیینه رویان

دلی درسینه بی‌سیما به من ده

به جان سایه و دیدار خورشید

که صبری در شب یلدا به من ده

تفسیر شعر: درخواستِ دریا

بند نخست: دل به وسعت دریا

خداوندا دل دریا به من ده

در او عشقی نهنگ آسا به من ده

حریفان را بس آمد قطره‌ای چند

بگردان جام و آن دریا به من ده

شعر با ندایی آغاز می‌شود که در ظاهر دعاست، اما در باطن اعلان طلب است. شاعر از خداوند دل می‌خواهد، اما نه دلی برای آسایش یا رهایی، بلکه دلی به وسعت دریا. این درخواست، نشانه عرفانی است که به‌جای گریز از جهان، به درون آن فرو می‌رود.

«عشقی نهنگ‌آسا» استعاره‌ای است از عشقی بزرگ، ژرف و مهیب که در اعماق دل شنا می‌کند. این عشق، قطره‌ای نیست که حریفان را بس باشد؛ این دریایی است که تنها دلی به همان وسعت می‌تواند آن را در خود جای دهد. شاعر نمی‌خواهد از عشق بگریزد؛ می‌خواهد ظرفیت تحمل آن را داشته باشد.

بند دوم: نقش تازه، کلک نو

نگارا نقش دیگر باید آراست

یکی آن کلک نقش آرا به من ده

این بیت اشاره به نیاز به دگردیسی دارد. نقش کهن دیگر کافی نیست؛ باید نقشی تازه آراست. شاعر از معشوق می‌خواهد که کلک نقش‌آرا به او بدهد تا بتواند خود نقش زندگی‌اش را بیافریند. این درخواست، بیانگر عرفانی است فعال و خلاق، نه منفعل و تسلیم‌شده.

بند سوم: مجنون امروز

ز مجنونان دشت آشنایی

منم امروز آن لیلا به من ده

شاعر خود را با مجنون همانند می‌کند، اما با تفاوتی اساسی: او می‌گوید «منم امروز». این «امروز» کلید خواندن این شعر است. عرفان ابتهاج، عرفان انسان معاصر است که در زمان حال، در میان شلوغی زندگی، شیدایی می‌جوید. او لیلا می‌خواهد، اما نه لیلای افسانه‌ای گذشته، بلکه لیلای امروز، لیلایی که ارزش جنون در این دشت پر هیاهوی زمانه را داشته باشد.

بند چهارم: سوز نی

به چشم آهوان دشت غربت

که سوز سینه‌ی نی‌ها به من ده

این بیت اشاره‌ای روشن به آغاز مثنوی مولوی دارد: «بشنو از نی چون حکایت می‌کند / از جدایی‌ها شکایت می‌کند». اما ابتهاج این سوز را در «دشت غربت» می‌جوید، نه در نیستان اسطوره‌ای. غربت او، غربت انسان معاصر است که در میان انبوه، تنهاست.

«چشم آهوان» نماد بیداری و هشیاری است. شاعر می‌خواهد با چشمانی بیدار، سوز جدایی را تحمل کند. این عرفان فرار نیست؛ عرفان هشیار ماندن در غربت است.

بند پنجم: طلب بلا

تن آسایان بلایش بر نتابند

بلی من گفتم آن بالا به من ده

این بیت، محوری‌ترین نکته شعر را آشکار می‌کند. شاعر آسایش نمی‌خواهد ؛ بلا می‌خواهد . اما چه بلایی؟ بلای عشق، بلای آگاهی، بلای حضور تمام در زندگی. او می‌داند که «تن آسایان» این بلا را تاب نمی‌آورند، اما او انتخاب کرده که بگوید «بلی». این «بلی» گفتن، نشان عرفانی است که به‌جای گریز از درد، آن را می‌پذیرد، چون می‌داند که بلندی تنها از راه تحمل بالا ممکن است.

بند ششم: جام آسمان

چو با دریای دل افتی، قدح چیست؟

به جام آسمان دریا به من ده

وقتی دل به وسعت دریا شود، قدح کوچک دیگر معنا ندارد. شاعر می‌خواهد که دریا را در جام آسمان بریزند. این تصویر، بیانگر توسع بی‌انتهای طلب است. عارف کوچک نمی‌اندیشد؛ او همه چیز می‌خواهد، یا هیچ.

بند هفتم: همت گدایان

گدایان همت شاهانه دارند

تو آن بی زیور زیبا به من ده

این بیت، شاید زیباترین و عمیق‌ترین بیت این شعر است. گدا در ظاهر هیچ ندارد، اما در باطن همت شاهانه دارد. شاعر زیور و زینت نمی‌خواهد ؛ زیبایی خام و بی‌واسطه میخواهد . این همان عرفان عریان است، عرفانی که از شعائر و مراسم گذشته و به ذات رسیده است.

بند هشتم: غم‌های بی‌دنیا

غم دنیا چه سنجد با دل من

از آن غم‌های بی دنیا به من ده

دل شاعر آن‌قدر بزرگ است که غم دنیا را نمی‌سنجد. او غم‌های بزرگ‌تر می‌خواهد: «غم‌های بی‌دنیا»، یعنی غم‌هایی که فراتر از مادیات و محدودیت‌های دنیوی‌اند. این غم‌ها، غم‌های معنوی‌اند، غم‌های عارفانه که از عشق و آگاهی سرچشمه می‌گیرند.

بند نهم: دل بی‌سیما

چه دل تنگ‌اند این آیینه رویان

دلی در سینه بی‌سیما به من ده

«آیینه رویان» کسانی هستند که تنها ظاهر دارند، تنها صورتی در آیینه. شاعر از این ظاهرگرایی دل تنگ است. او دلی بی‌سیما میخواهد ، یعنی دلی که فراتر از شکل و صورت باشد، دلی که در آن معنا زندگی کند، نه تصویر.

بند دهم: صبر در شب یلدا

به جان سایه و دیدار خورشید

که صبری در شب یلدا به من ده

شعر با این بیت به اوج می‌رسد. شاعر «به جان سایه» سوگند می‌خورد. سایه همان فضای میانی است، همان جایی که نور و تاریکی با هم هستند. او «دیدار خورشید» را هم یاد می‌کند، اما فعلاً در شب یلدا است، در درازترین شب سال.

او نمی‌خواهد که شب یلدا تمام شود؛ می‌خواهد صبری در شب یلدا داشته باشد. این صبر، نشانه عرفانی است که نه از تاریکی می‌گریزد و نه امید به روشنایی را از دست می‌دهد. او در سایه می‌ماند، اما خورشید را باور دارد.

نتیجه‌گیری: عرفان در سایه زندگی

شعر «خداوندا دل دریا به من ده» تجلی آشکار عرفان زیسته است، عرفانی که در سایه زندگی روزمره می‌تپد. ابتهاج نشان می‌دهد که عرفان راستین نه در ترک دنیا، بلکه در تاب‌آوردن آن است.

این عرفان، یعنی عرفان در سایه زندگی سه ویژگی اساسی دارد:

۱. حضور به‌جای فرار:عارف در عرفان ابتهاج، از جهان نمی‌گریزد؛ بلکه در آن می‌ماند و دل بزرگ‌تر می‌خواهد تا بتواند جهان را در خود جای دهد.

۲. پذیرش تضاد:او نور و تاریکی، عشق و درد، امید و یأس را با هم می‌پذیرد. عرفان او در سایه است، در همان فضای میانی که زندگی واقعی در آن جریان دارد. او نمی‌خواهد فقط نور باشد یا فقط تاریکی؛ او می‌خواهد هر دو را با هم داشته باشد، چون می‌داند که زندگی در همین تضادهاست.

۳. تحمل به‌جای تسلیم:شاعر بلا می‌طلبد، نه آسایش. او می‌داند که بلندی تنها از راه تحمل بلا ممکن است. این عرفان، عرفان تاب‌آوری است، عرفان ایستادگی است، عرفان «بلی» گفتن در برابر سختی‌هاست.

عرفان ابتهاج، عرفان انسانِ مدرنی است که نه می‌تواند به صومعه برود و نه می‌خواهد معنا را رها کند. او راه سومی یافته است: حضور در جهان با دلی به وسعت دریا.

این عرفان، راهی است از دل خاک تا آسمان، بی‌آن‌که از زمین جدا شود. عارف سایه با پاهای خود روی زمین ایستاده، اما سرش در آسمان است. او می‌داند که برای رسیدن به آسمان، نیازی نیست که از زمین بریده شود؛ کافی است که ریشه عمیق بزند. درخت بلند، درختی است که ریشه عمیق دارد. هر چه ریشه عمیق‌تر باشد، تنه بلندتر می‌شود. عارف سایه هم همین‌طور است: او در خاک زندگی ریشه می‌دواند، و به همین دلیل می‌تواند به آسمان برسد.در نهایت، این شعر به ما می‌آموزد که عرفان راستین نه در گریز از سایه، بلکه در زیستن در سایه با باور به خورشید است. این عرفان، نه شعار دارد و نه شعائر؛ خاکی است، انسانی است، و به همین دلیل، واقعی است.

عرفان در سایه، عرفان زندگی کردن است — با تمام سنگینی، زیبایی و معنای آن. این عرفان نشان می‌دهد که می‌توان در میان هیاهوی شهر، در میان کار و خستگی، در میان تلخی خبرها و در خاموشی شب‌ها، باز هم عارف بود. می‌توان در صف نانوایی ذکر گفت، در اتوبوس شلوغ مراقبه کرد، در رختخواب شبانه دعا کرد.

عارف سایه، عارفی است که فهمیده معنویت در ترک زندگی نیست، بلکه در عمیق‌تر زیستن است. او نمی‌خواهد کم‌تر زندگی کند؛ می‌خواهد بیشتر زندگی کند، عمیق‌تر زندگی کند، معنادارتر زندگی کند.

و شاید این، بزرگ‌ترین درس عرفان سایه باشد: این‌که برای معنوی بودن، نیازی نیست که از انسان بودن دست بکشی. برعکس، باید تمام‌تر انسان شوی.

عارف سایه، انسانی است تمام، انسانی که همه احساساتش را دارد، همه ضعف‌هایش را دارد، همه نیازهایش را دارد، و در عین حال، دلی دارد به وسعت دریا که می‌تواند همه این‌ها را در خود جای دهد و باز هم جا داشته باشد برای عشق، برای امید، برای خدا.

این است عرفان در سایه زندگی: عرفانی بی‌ادعا، بی‌خانقاه و بی‌سجاده، که در هر دم زیستن، خدا را می‌جوید و می‌یابد. و درد، امید و یأس را با هم می‌پذیرد. عرفان او در سایه است، در همان فضای میانی که زندگی واقعی در آن جریان دارد.

عرفان ابتهاج، عرفان انسانِ مدرنی است که نه می‌تواند به صومعه برود و نه می‌خواهد معنا را رها کند. او راه سومی یافته است: حضور در جهان با دلی به وسعت دریا.

در نهایت، این شعر به ما می‌آموزد که عرفان راستین نه در گریز از سایه، بلکه در زیستن در سایه با باور به خورشید است. این عرفان، نه شعار دارد و نه شعائر؛ خاکی است، انسانی است، و به همین دلیل، واقعی است.

عرفان در سایه، عرفان زندگی کردن است با تمام سنگینی، زیبایی و معنای آن.**

عرفانزندگیهوشنگ ابتهاجغزلیات عرفانیروزمره
۱۶
۲
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
اشتراک‌گذاری دریافت‌های شهودی و دغدغه‌های درونی.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید