ویرگول
ورودثبت نام
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
نویسنده:حسین نجفعلی بیگیاشتراک‌گذاری دریافت‌های شهودی و دغدغه‌های درونی.
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
خواندن ۵ دقیقه·۳ ماه پیش

مرز ناپیدای درمان: تأملی بر رمان "وقتی نیچه گریست"

وقتی  نیچه گریست
وقتی نیچه گریست

اروین یالوم در رمان "وقتی نیچه گریست" تجربه‌ای جسورانه انجام می‌دهد: او دو قهرمان تاریخ اندیشه انسانی، فریدریش نیچه و یوزف برویر، را در ملاقاتی خیالی گرد هم می‌آورد تا ببیند آیا فلسفه می‌تواند درمان کند و آیا روان‌درمانی می‌تواند فیلسوف را شفا دهد. نتیجه داستانی است که به اندازه جذابیتش مشکل‌ساز است.

داستان در اواخر قرن نوزدهم وین اتفاق می‌افتد. یوزف برویر، روان‌پزشک مشهور و شریک کاری زیگموند فروید، خودش دچار بحران شده است. او به طرز وسواس‌گونه‌ای به یکی از بیمارانش، دلبسته شده و این وابستگی زندگی‌اش را تباه می‌کند. در همین حال، فریدریش نیچه، فیلسوف تنها و بیمار، از میگرن‌های شدید و حالات افسردگی رنج می‌برد.

لوئیز سالومه، دوست مشترک هر دو، نقشه‌ای می‌کشد: برویر باید نیچه را درمان کند و در مقابل نیچه باید برویر را از وابستگی مرضی‌اش نجات دهد. این معامله عجیب آغازگر ملاقات‌هایی می‌شود که یالوم آن را به نمایشگاه تقابل فلسفه و روان‌درمانی بدل می‌کند.

نیچه در این رمان همان تصویر تاریخی خود است: مردی تنها، طردشده از جامعه، اما مملو از بینش‌های عمیق درباره طبیعت انسان. او خدا را مرده اعلام کرده و حالا با عواقب این مرگ دست‌وپنجه نرم می‌کند. برویر نیز مردی است مدرن و متمدن، اما زیر پوست مدنیتش، هرج و مرج عواطف نهفته است.

یالوم با مهارت ادبی این دو شخصیت را در گفت‌وگوهایی فرو می‌برد که هم فلسفی است و هم درمانی. نیچه با فلسفه‌اش برویر را به مواجهه با حقایق تلخ وجودش می‌کشاند: اینکه عشق او به بیمارش فراری از خلا ء معنایی زندگی‌اش است، اینکه او از مرگ و تنهایی می‌ترسد، اینکه زیر نقاب پزشک موفق، مردی ترسیده پنهان شده است.

از سوی دیگر، برویر با ابزارهای نوپای روان‌درمانی سعی می‌کند به اعماق روان نیچه نفوذ کند. او می‌کوشد نشان دهد که فلسفه‌های رادیکال نیچه ممکن است دفاع‌مکانیسم‌هایی باشند در برابر درد رنج شخصی. شاید نیچه خدا را نکشته، بلکه خدا او را ترک کرده و او حالا در تلاش برای پر کردن این خلاء است.

یالوم در این تقابل نکات ظریفی به دست می‌دهد. او نشان می‌دهد که چگونه هر دو حوزه، فلسفه و روان‌درمانی، ابزارهایی دارند برای کندوکاو در اعماق وجود انسان. نیچه با پرسش‌های بنیادین درباره معنای زندگی، مرگ خدا، و اراده قدرت، برویر را وادار می‌کند چهره واقعی خود را ببیند. برویر با تکنیک‌های نوظهور تحلیل روانی، نیچه را به سوی درک روان‌شناختی رنج‌هایش سوق می‌دهد.

اما همین‌جا است که مشکل اساسی کار یالوم آغاز می‌شود. او فرض می‌کند که این دو حوزه نه تنها قابل مقایسه‌اند، بلکه قابل تعویض‌اند. گویی فلسفه نوعی روان‌درمانی بدوی است و روان‌درمانی نوعی فلسفه کاربردی. به نظر من این فرض بنیادین کتاب است اما درست نیست.

فلسفه و روان‌درمانی در اهداف، روش‌ها و حتی مفهوم "درمان" با یکدیگر متفاوت‌اند. فلسفه به دنبال فهم است، نه بهبودی. یک فیلسوف ممکن است عمیق‌ترین حقایق وجودی را درک کند اما همچنان از اضطراب، افسردگی یا میگرن رنج ببرد. چرا؟ چون این مشکلات ریشه‌های بیولوژیکی، نورولوژیکی و روان‌شناختی دارند که فهم فلسفی آنها را حل نمی‌کند.

مثال واقعی خود نیچه گویا است. او یکی از عمیق‌ترین اندیشمندان تاریخ بود، اما این عمق فکری او را از جنون نهایی نجات نداد. میگرن‌هایش، احتمالاً ناشی از تومور مغزی یا ...، با هیچ بصیرت فلسفی قابل درمان نبود.

از سوی دیگر، روان‌درمانی ممکن است بتواند کسی را از اضطراب نجات دهد، رفتارهای مضر را تغییر دهد، یا کیفیت زندگی روزمره را بهبود بخشد، اما این به معنای یافتن پاسخ برای پرسش‌های بنیادین وجودی نیست. یک درمانگر موفق ممکن است هیچ‌گاه به این پرسش فکر نکرده باشد که چرا اصلاً چیزی هست یا نیست.

یالوم با وجود این مشکل بنیادین، داستانی جذاب می‌سازد. او نشان می‌دهد که چگونه رابطه انسانی میان دو فرد، صرف‌نظر از نظریه‌ها و روش‌هایشان، می‌تواند شفابخش باشد. اما این شفا چیز دیگری است - نه فلسفه خالص و نه روان‌درمانی محض، بلکه آن چیز ساده و پیچیده‌ای که "رابطه انسانی" نامیده می‌شود.

شاید قوت اصلی کتاب در همین نکته باشد: نشان دادن اینکه انسان‌ها، فارغ از عظمت فکری یا مهارت حرفه‌ای‌شان، در نهایت نیازمند یکدیگرند. نیچه، با تمام فلسفه‌اش درباره ابرانسان و اراده قدرت، در نهایت محتاج همدردی و فهم برویر است. برویر نیز، با تمام دانش روان‌پزشکی‌اش، نیازمند بصیرت‌های نیچه درباره طبیعت انسان است.

اما یالوم در تلاش برای در هم تنیدن این دو حوزه، مرز مهمی را نادیده می‌گیرد. او فراموش می‌کند که برخی مسائل انسان در قلمرو فلسفه قرار دارند و برخی دیگر در قلمرو روان‌شناسی، و این دو قلمرو همیشه قابل تلاقی نیستند.

گاهی انسان همزمان هم فیلسوف است و هم بیمار، هم متفکر و هم رنج‌بر، و هیچ‌یک از این دو جنبه نمی‌تواند دیگری را حل کند.

نیچه تاریخی همین را نشان می‌دهد. او فیلسوف عظیمی بود که بیماری‌هایش او را به جنون کشاند. فلسفه‌اش او را درمان نکرد، اما بیماری‌اش هم فلسفه‌اش را باطل نساخت. دو قلمرو مجزا بودند که در یک انسان زندگی می‌کردند.

شاید درس اصلی این باشد که انسان موجودی پیچیده است که نمی‌توان او را فقط از یک زاویه درک کرد. نه فلسفه کافی است و نه روان‌درمانی. انسان‌ها گاهی هم‌زمان نیازمند فهم وجودی و شفای روحی‌اند، اما این دو نیاز لزوماً با یک ابزار قابل رفع نیست.

یالوم با وجود این اشکال اساسی، کاری ارزشمند کرده است: او پرده از پیچیدگی انسان برداشته و نشان داده که حتی بزرگ‌ترین اندیشمندان نیز انسان‌های آسیب‌پذیری هستند که نیازمند همدردی و فهم‌اند. اما راه‌حل او برای این پیچیدگی - یعنی در هم تنیدن فلسفه و روان‌درمانی - ساده‌انگاری است.

در نهایت، "وقتی نیچه گریست" بیشتر از نظر یک رمان فلسفی موفق است تا یک نظریه قابل دفاع درباره رابطه فلسفه و روان‌درمانی. قوت آن در روایت است، نه در استدلال. یالوم داستان‌گوی بهتری است تا نظریه‌پرداز.

اما همین هم کم نیست. گاهی داستان‌ها بهتر از نظریه‌ها می‌توانند پیچیدگی انسان را نشان دهند، حتی اگر راه‌حل‌های قانع‌کننده ارائه ندهند. شاید این خود درسی باشد: اینکه انسان پیچیده‌تر از آن است که بتوان او را به یک فرمول ساده تقلیل داد، چه فلسفی باشد و چه روان‌شناختی.

نیچهوقتی نیچه گریستاروین د یالومفلسفهروان درمانی
۱۲
۱
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
اشتراک‌گذاری دریافت‌های شهودی و دغدغه‌های درونی.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید