ویرگول
ورودثبت نام
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
نویسنده:حسین نجفعلی بیگیاشتراک‌گذاری دریافت‌های شهودی و دغدغه‌های درونی.
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
خواندن ۱۵ دقیقه·۱ ماه پیش

میان جبر و اختیار: درسی از ابن عربی برای انسان معاصر

پیش‌گفتار

در قلب اندیشه عرفانی ابن عربی، مفهومی پنهان است که شاید بتوان آن را یکی از عمیق‌ترین بینش‌های او درباره وضعیت انسانی دانست. او در بحث از حضرت جبروت در کتاب فتوحات مکیه جلد چهارم صفحه ۲۰۸ ، به نکته‌ای اشاره می‌کند که آن را «اعظم الحجب» می‌نامد - بزرگ‌ترین حجاب. این حجاب نه پرده‌ای بیرونی است و نه مانعی خارجی، بلکه خود در درون ساختار آگاهی انسان نهفته است. ابن عربی می‌گوید کسی که جبر را در اختیار مشاهده کند، یعنی ببیند که مختار در همان اختیارش مجبور است، به عمیق‌ترین لایه وجود خود دست یافته است.این مقاله کوششی است برای فهم این مفهوم عرفانی در پرتو علوم انسانی معاصر. آنچه ابن عربی در قرن دوازدهم میلادی با زبان عرفان بیان کرد، امروز در روانشناسی شناختی، جامعه‌شناسی انتقادی و انسان‌شناسی فرهنگی با زبان‌های دیگری بازتاب یافته است. توهم اراده آزاد، ساختارهای نامرئی قدرت، و نحوه شکل‌گیری خود در بستر اجتماعی - همه اینها به نوعی همان حجابی را نشان می‌دهند که ابن عربی از آن سخن می‌گفت. به دلیل جلوگیری از اطناب کلام از ذکر عین متن ابن عربی خودداری و علاقه مندان به منبع گفته شده مراجعه نمایند.

بخش نخست: توهم اختیار و ساختار آگاهی

وقتی ابن عربی می‌گوید «من شاهد الجبر في الاختيار»، او به پارادوکسی اشاره می‌کند که در قلب تجربه انسانی قرار دارد. ما احساس می‌کنیم که انتخاب می‌کنیم، تصمیم می‌گیریم، اراده داریم؛ اما در همان لحظه انتخاب، نیروهای پنهانی در کار هستند که ما از آنها بی‌خبریم. این نیروها نه تنها بر ما تأثیر می‌گذارند، بلکه خود «من» انتخاب‌کننده را شکل داده‌اند.در روانشناسی معاصر، تحقیقات بنیامین لیبت در دهه ۱۹۸۰ نشان داد که فعالیت مغزی مربوط به یک تصمیم، چند صدم ثانیه پیش از آنکه ما آگاهانه احساس کنیم که تصمیم گرفته‌ایم، آغاز می‌شود. دانیل کانمن در کتاب «تفکر سریع و کند» نشان داد که بخش عمده‌ای از تصمیمات ما توسط سیستم خودکار و ناخودآگاه مغز گرفته می‌شود، و سپس سیستم آگاه صرفاً توجیهی عقلانی برای آن می‌سازد. آنچه ما «اختیار» می‌نامیم، اغلب داستانی است که پس از وقوع برای خودمان تعریف می‌کنیم.اما ابن عربی فراتر می‌رود. او می‌گوید این جهل به مجبور بودن خود، «اعظم الحجب» است - نه صرفاً یک اشتباه شناختی، بلکه کثیف‌ترین پرده بین انسان و حقیقت. چرا؟ زیرا این توهم ما را در بند خودشیفتگی نگه می‌دارد. ما فکر می‌کنیم که خالق تصمیمات خودمان هستیم، در حالی که در واقع محصول آنها هستیم. این توهم، خود را در مرکز جهان قرار می‌دهد و از دیدن شبکه پیچیده‌ای که ما را شکل داده، باز می‌دارد.

بخش دوم: عزت و سقوط - دیالکتیک شناخت خود

ابن عربی می‌گوید که کسی که خود را قدرتمند و ممتنع می‌بیند، وقتی با جبر روبرو می‌شود، ناگهان می‌فهمد که از ذات خود بی‌خبر بوده است. او می‌اندیشید که از هر سو محافظت شده، اما ناگهان می‌بیند که از جایی که انتظار نداشت، آسیب‌پذیر است. این لحظه شناخت، لحظه‌ای تلخ اما ضروری است.در روانشناسی روانکاوی، ژاک لاکان از مفهوم «نقص بنیادین» سخن می‌گوید. او معتقد است که خود هرگز کامل نیست و همواره چیزی در آن گم شده است. اما «من» همواره در تلاش است تا این نقص را انکار کند و خود را کامل و خودبسنده بپندارد. این انکار، همان «عزت» است که ابن عربی از آن سخن می‌گوید. و لحظه مواجهه با جبر، لحظه‌ای است که این انکار شکسته می‌شود و نقص آشکار می‌گردد.پیر بوردیو، جامعه‌شناس فرانسوی، مفهوم «habitus» را مطرح کرد که به معنای مجموعه‌ای از عادات، گرایش‌ها و طرزهای تفکری است که ما در بستر اجتماعی خود کسب می‌کنیم. این عادات به قدری درونی می‌شوند که ما آنها را «طبیعی» می‌پنداریم و فکر می‌کنیم که انتخاب خودمان است. اما در واقع، این habitus محصول جایگاه طبقاتی، فرهنگی و تاریخی ما است. وقتی ابن عربی می‌گوید که انسان «مرکب من حقائق» است - یعنی از حقایق مختلفی ترکیب شده که برخی تأثیرپذیرند و برخی نه - او به همین ساختار چندلایه وجود انسانی اشاره می‌کند.

بخش سوم: جبر احسانی و اقتصاد هدیه

در میان انواع جبری که ابن عربی شرح می‌دهد، یکی از جالب‌ترین آنها «جبر احسانی» است. او می‌گوید که قوی‌ترین نوع جبر، نه قهر و زور است، بلکه احسان و نیکی است. وقتی کسی بدون استحقاق به دیگری نیکی می‌کند، دو نیروی قوی در او بیدار می‌شود: طمع و حیا. طمع که امیدوار می‌شود اگر چیزی بدهد، بیشتر دریافت کند؛ و حیا که از رد کردن نیکی شرم دارد. هر دوی اینها انسان را مجبور می‌کنند که تسلیم شود، اما او احساس می‌کند که از روی اراده پذیرفته است.این تحلیل ابن عربی به طور شگفت‌انگیزی با نظریه «اقتصاد هدیه» مارسل موس، انسان‌شناس فرانسوی، همخوانی دارد. موس در کتاب معروف خود «مقاله‌ای در باب هدیه» نشان داد که در جوامع مختلف، هدیه دادن هرگز یک عمل خالصانه نیست، بلکه همواره با انتظار بازگشت همراه است. هدیه تعهدی ایجاد می‌کند که گیرنده باید پاسخ دهد. این تعهد نه به زور خارجی، بلکه به فشار درونی - همان «حیا» و «طمع» که ابن عربی از آنها سخن می‌گفت - شکل می‌گیرد.

پیر بوردیو این مفهوم را گسترش داد و نشان داد که چگونه نخبگان از طریق احسان و بخشش، سلطه خود را حفظ می‌کنند. وقتی شخصی قدرتمند به دیگران کمک می‌کند، او آنها را بدهکار خود می‌سازد، اما نه به شیوه‌ای آشکار و خشن، بلکه به شیوه‌ای نرم که حتی کمک‌گیرنده هم احساس می‌کند که از روی اراده پذیرفته است. این «خشونت نمادین» است - نوعی سلطه که با لبخند و نیکی اعمال می‌شود و به همین دلیل قوی‌تر از قهر آشکار است.

ابن عربی می‌گوید این نوع جبر «هم در ظاهر و هم در باطن» تأثیر دارد، برخلاف جبر قهری که فقط در ظاهر حکم می‌کند. این نکته بسیار عمیق است. وقتی کسی با زور مجبور به چیزی می‌شود، درون او مقاومت می‌کند؛ اما وقتی با احسان مجبور می‌شود، خود او نیز باور می‌کند که این انتخاب خودش است. پس باطن و ظاهر هر دو تسلیم می‌شوند، و این کمال جبر است.

بخش چهارم: حجاب جامعه‌شناختی - ایدئولوژی و وهم آگاهی

آنچه ابن عربی «اعظم الحجب» می‌نامد، در اندیشه انتقادی معاصر با مفهوم «ایدئولوژی» پیوند می‌خورد. کارل مارکس گفت که ایدئولوژی «وهم آگاهی» است - یعنی شیوه‌ای از تفکر که واقعیت را وارونه نشان می‌دهد. در نظام سرمایه‌داری، کارگر فکر می‌کند که آزاد است و قرارداد کارش را از روی اختیار امضا کرده، در حالی که در واقع به دلیل فقر و نیاز مجبور به فروش نیروی کار خود است. اما او این جبر را نمی‌بیند و آن را اختیار می‌پندارد - این همان حجابی است که ابن عربی از آن سخن می‌گفت.

لویی آلتوسر، فیلسوف فرانسوی، مفهوم «ایدئولوژی به مثابه درونی‌سازی» را مطرح کرد. او گفت که ایدئولوژی نه چیزی بیرونی است که به ما تحمیل شود، بلکه خود ما را می‌سازد. ما از طریق نهادهای اجتماعی مانند خانواده، مدرسه، رسانه‌ها، «سوژه» می‌شویم - یعنی فردی آگاه که فکر می‌کند اختیار دارد. اما این آگاهی و این اختیار، خود محصول همان ساختارهایی است که بر ما حکومت می‌کنند. ما فکر می‌کنیم که انتخاب می‌کنیم، در حالی که در واقع انتخاب‌های ممکن برای ما از پیش تعیین شده‌اند.

میشل فوکو در تحلیل خود از قدرت، نشان داد که قدرت نه چیزی است که افراد یا نهادها در اختیار دارند، بلکه شبکه‌ای است که همه ما در آن قرار داریم. قدرت نه فقط منع می‌کند، بلکه تولید می‌کند - تولید دانش، تولید حقیقت، تولید سوژه. ما فکر می‌کنیم که آزادانه درباره خودمان می‌اندیشیم، اما در واقع شیوه‌های تفکر ما، مفاهیم ما، حتی میل‌های ما، همه در بستر گفتمان‌های قدرت شکل گرفته‌اند. این شناخت، همان شناختی است که ابن عربی از آن سخن می‌گفت: دیدن جبر در اختیار.

بخش پنجم: مسائل فردی - بحران معنا و اضطراب وجودی

در سطح فردی، عدم شناخت این حجاب به بحران‌های روانی عمیقی منجر می‌شود. وقتی انسان فکر می‌کند که کاملاً آزاد و مسئول همه انتخاب‌های خود است، اما در عین حال احساس می‌کند که کنترل واقعی بر زندگی‌اش ندارد، به تناقضی دردناک می‌رسد. این تناقض خود را در اشکال مختلفی نشان می‌دهد: اضطراب، افسردگی، احساس بی‌معنایی، سرزنش خود بیش از حد یا انکار کامل مسئولیت.اریش فروم، روانکاوی و اندیشمند اجتماعی، در کتاب «گریز از آزادی» نشان داد که انسان مدرن با آزادی بیش از حد نمی‌تواند کنار بیاید و به دنبال راه‌هایی برای فرار از آن است - یا از طریق تسلیم به اقتدارگرایی، یا از طریق همنوایی کورکورانه با جمع، یا از طریق ویرانگری. اما چرا آزادی تهدیدکننده است؟ زیرا همراه با آن، بار سنگین مسئولیت و تنهایی می‌آید. وقتی انسان می‌فهمد که نه خدا و نه جامعه تکلیفش را مشخص نکرده‌اند و او باید خودش انتخاب کند، با پوچی روبرو می‌شود.ویکتور فرانکل، بنیانگذار معنادرمانی، معتقد بود که بحران اصلی انسان معاصر، «خلاء وجودی» است - یعنی فقدان معنا. اما معنا از کجا می‌آید؟ وقتی انسان فکر می‌کند که باید خودش معنا بسازد، گاهی به این نتیجه می‌رسد که هیچ معنایی وجود ندارد. اما ابن عربی راه دیگری نشان می‌دهد: پذیرش جبر به معنای پذیرش اینکه ما بخشی از شبکه بزرگ‌تری هستیم و معنا در همین ارتباط نهفته است.کارل یونگ از مفهوم «فردیت» سخن می‌گفت - فرآیندی که طی آن انسان به تمامیت خود می‌رسد. اما این فرآیند نیازمند شناخت «سایه» است - آن بخش‌هایی از خود که انکار کرده‌ایم. ابن عربی می‌گوید که عزیز نمی‌داند «فيه ما يقبل التأثير من غير هذا الوجه» - یعنی در او چیزهایی هست که از جهاتی که نمی‌داند، تأثیرپذیرند. شناخت این جهات پنهان، همان شناخت سایه است. تا انسان این بخش‌ها را نشناسد و نپذیرد، نمی‌تواند به تمامیت برسد.

بخش ششم: مسائل اجتماعی - سلطه، مقاومت و امکان تغییر

در سطح اجتماعی، عدم شناخت این حجاب به تداوم ساختارهای ستم و نابرابری منجر می‌شود. وقتی افراد فکر می‌کنند که وضعیت‌شان کاملاً نتیجه انتخاب‌های آزادانه خودشان است، نظام موجود را طبیعی و اجتناب‌ناپذیر می‌پندارند. فقیر فکر می‌کند که به دلیل تنبلی فقیر است؛ ثروتمند فکر می‌کند که به خاطر تلاش و هوشش ثروتمند شده. هر دو این جبرهای ساختاری را نمی‌بینند که بر سرنوشت‌شان تأثیر گذاشته است.آنتونیو گرامشی، نظریه‌پرداز مارکسیست ایتالیایی، از مفهوم «هژمونی» سخن گفت. او نشان داد که طبقات حاکم نه تنها با زور، بلکه با کسب رضایت طبقات تحت سلطه حکومت می‌کنند. این رضایت از طریق فرهنگ، آموزش، رسانه‌ها و دین شکل می‌گیرد. مردم یاد می‌گیرند که طور خاصی فکر کنند، ارزش‌های خاصی داشته باشند، آرزوهای خاصی بپرورانند - و همه اینها به نفع نظام موجود است. اما آنها فکر می‌کنند که این افکار و ارزش‌های خودشان است. این همان «جبر در اختیار» است که ابن عربی از آن سخن می‌گفت، اما در سطح جمعی.با این حال، شناخت این حجاب می‌تواند به تغییر منجر شود. پائولو فریره، مربی برزیلی، در کتاب «تعلیم و تربیت ستمدیدگان» از «آگاهی انتقادی» سخن گفت. او گفت که وقتی ستمدیدگان بفهمند که وضعیت‌شان نه طبیعی است و نه نتیجه ناتوانی خودشان، بلکه محصول ساختارهای ناعادلانه است، آن وقت می‌توانند برای تغییر آن بکوشند. این شناخت، همان شکستن حجابی است که ابن عربی از آن سخن می‌گفت.اما این تغییر ساده نیست. زیرا همان‌طور که ابن عربی می‌گوید، جبر احسانی قوی‌تر از جبر قهری است. نظام‌های مدرن نه با شمشیر، بلکه با لبخند حکومت می‌کنند. آنها نه با منع، بلکه با پیشنهاد امکانات بی‌شمار انتخاب، ما را کنترل می‌کنند. وقتی بازار به ما می‌گوید «هر چه می‌خواهی باش»، اما تمام راه‌های «بودن» را از پیش تعریف کرده است، ما در بزرگ‌ترین جبری هستیم که خود را اختیار جلوه می‌دهد.

بخش هفتم: راه رهایی - از شناخت تا پذیرش

حال سؤال این است: اگر ما مجبوریم، پس چه باید کرد؟ آیا این شناخت به یأس و انفعال منجر نمی‌شود؟ ابن عربی راه دیگری نشان می‌دهد. او می‌گوید کسی که جبر را در اختیار می‌بیند، به عمیق‌ترین حجاب رسیده، اما این رسیدن خود شروع رهایی است.در فلسفه اگزیستانسیالیسم، ژان پل سارتر گفت «انسان محکوم به آزادی است». او منظورش این نبود که ما واقعاً آزادیم، بلکه اینکه ما نمی‌توانیم از مسئولیت انتخاب فرار کنیم، حتی اگر بدانیم که عوامل بی‌شماری بر انتخاب‌های ما تأثیر می‌گذارند. اما آلبر کامو، فیلسوف پوچ‌گرا، راه دیگری پیشنهاد کرد: پذیرش پوچی و با این حال زندگی کردن با تمام توان. او در اسطوره سیزیف نشان داد که انسان می‌تواند در همان فعل بی‌معنای تکرار، معنا بیافرد - نه با انکار پوچی، بلکه با پذیرش آن.ابن عربی نیز چیز مشابهی می‌گوید. او نمی‌گوید که باید از جبر فرار کنیم یا آن را انکار کنیم. بلکه می‌گوید باید آن را بشناسیم و بپذیریم. این پذیرش نه تسلیم انفعالی است، بلکه نوعی حکمت فعال. وقتی عاقل جبر را می‌بیند، «بادر ليحصل له الثناء في تلك المبادرة» - مبادرت می‌کند تا در آن مبادرت ثنا و شرف کسب کند. یعنی او همان کاری را که مجبور به آن است، از روی آگاهی و با نیت نیکو انجام می‌دهد، و این تبدیل جبر به فضیلت است.در روان‌درمانی پذیرش و تعهد، استیون هیز از مفهوم «انعطاف‌پذیری روان‌شناختی» سخن می‌گوید. او می‌گوید که رنج انسان نه از درد خود، بلکه از مقاومت در برابر آن است. وقتی ما سعی می‌کنیم افکار و احساسات ناخواسته را کنترل یا سرکوب کنیم، بیشتر در بند آنها می‌افتیم. اما وقتی آنها را می‌پذیریم و در عین حال به ارزش‌های خود متعهد می‌مانیم، آزاد می‌شویم. این همان «دیدن جبر در اختیار» است - پذیرفتن اینکه ما کنترل کامل نداریم، اما همچنان می‌توانیم انتخاب کنیم که چگونه واکنش نشان دهیم.

نتیجه‌گیری

«اعظم الحجب» ابن عربی - یعنی توهم اختیار مطلق - نه یک مسئله نظری، بلکه یکی از بنیادی‌ترین چالش‌های وجود انسانی است.این حجاب در ابعاد مختلف زندگی ما حاضر است: در روانشناسی فردی که ما را در بند خودشیفتگی و اضطراب نگه می‌دارد؛ در ساختارهای اجتماعی که سلطه را به شکل احسان و آزادی جلوه می‌دهند؛ و در فرهنگ معاصر که با وعده انتخاب بی‌پایان، ما را در چرخه مصرف و بی‌معنایی اسیر می‌کند.اما شناخت این حجاب، خود آغاز رهایی است. نه رهایی به معنای رسیدن به اختیار مطلق - که خود توهمی دیگر است - بلکه رهایی به معنای زندگی آگاهانه در همین شبکه پیچیده از جبرها و امکانات. وقتی ما بفهمیم که چگونه شکل گرفته‌ایم، چه نیروهایی بر ما تأثیر می‌گذارند، و چگونه خود ما نیز بخشی از این شبکه هستیم، آن وقت می‌توانیم با حکمت بیشتری انتخاب کنیم - نه از جایگاه «من» مطلقی که توهم داریم، بلکه از جایگاه انسانی که محدودیت‌های خود را می‌شناسد و می‌پذیرد.علوم انسانی معاصر - روانشناسی، جامعه‌شناسی، انسان‌شناسی - همگی به روش‌های مختلف به همین شناخت رسیده‌اند که ابن عربی قرن‌ها پیش با زبان عرفان بیان کرده بود. این همگرایی نشان می‌دهد که برخی حقایق درباره وضعیت انسانی، فراتر از زمان و فرهنگ و زبان، در قلب تجربه بشری قرار دارند. شاید بزرگ‌ترین درس ما این باشد که به جای گریز از این حقایق یا انکار آنها، آنها را بشناسیم و با فروتنی و حکمت در پیوند با آنها زندگی کنیم.

در نهایت، آنچه ابن عربی «جبروت الهی» می‌نامد و آنچه علوم انسانی معاصر «ساختارهای اجتماعی»، «ناخودآگاه»، یا «گفتمان‌های قدرت» می‌نامند، همگی اشاره به این واقعیت دارند که انسان موجودی است در میانه - نه خدای خودمختار و نه چیزی بی‌اراده. ما در شبکه‌ای از روابط قرار داریم که هم ما را می‌سازند و هم توسط ما ساخته می‌شوند. شناخت این واقعیت نه به انفعال منجر می‌شود و نه به تکبر، بلکه به نوعی حکمت عملی که می‌تواند زندگی فردی را معنادارتر و جامعه را عادلانه‌تر کند.

پی‌نوشت تأملی

شاید بتوان گفت که بحران اصلی انسان معاصر در همین تناقض نهفته است: از یک سو فرهنگ غالب به ما می‌گوید که باید کاملاً مستقل، خودساخته، و مسئول همه چیز باشیم؛ و از سوی دیگر، ما احساس می‌کنیم که در دست نیروهای بزرگ‌تری قرار داریم که آنها را نمی‌شناسیم و نمی‌توانیم کنترل کنیم. این تناقض به اضطراب، افسردگی، احساس گناه بیش از حد، و در نهایت به گریز از مسئولیت منجر می‌شود.راه حل نه در انکار یکی از این دو قطب است، بلکه در پذیرش همزمان هر دو: ما هم محصول شرایط خود هستیم و هم می‌توانیم در حد توان خود بر این شرایط تأثیر بگذاریم. این پذیرش دوگانه، همان «دیدن جبر در اختیار» است - نه با چشم یأس، بلکه با چشم حکمت.ابن عربی در بخش دیگری از همین فصل می‌گوید که کسی که به این شناخت رسیده، «عظم إحسانه في العالم» - احسانش در جهان عظیم می‌شود. چرا؟ زیرا او دیگر نه از روی تکبر عمل می‌کند که فکر کند همه چیز را خودش ساخته، و نه از روی یأس که فکر کند هیچ کاری نمی‌تواند بکند. بلکه او با فروتنی و آگاهی، در جایگاه خود، آنچه را که می‌تواند انجام می‌دهد، و این همان حکمت عملی است که هم علوم انسانی و هم عرفان به آن اشاره دارند.در دنیای معاصر که پر از بحران‌های زیست‌محیطی، اجتماعی، روانی و سیاسی است، این شناخت شاید ضروری‌تر از هر زمان دیگری باشد. ما نیاز داریم که هم مسئولیت خود را بپذیریم و هم ساختارهای ناعادلانه را ببینیم. هم به قدرت فردی خود ایمان داشته باشیم و هم محدودیت‌های خود را بشناسیم. هم برای تغییر بکوشیم و هم با آنچه نمی‌توانیم تغییر دهیم، به شیوه‌ای حکیمانه کنار بیاییم.

شاید در نهایت بتوان گفت که «اعظم الحجب» نه چیزی است که باید از آن عبور کنیم و پشت سر بگذاریم، بلکه چیزی است که باید همواره با آن در تعامل باشیم. زیرا این حجاب خود بخشی از ساختار آگاهی انسانی است. اما تفاوت بین کسی که در بند این حجاب است و کسی که از آن آگاه است، در همین آگاهی نهفته است. آگاهی به جبر در اختیار، خود نوعی آزادی است - نه آزادی از جبر، بلکه آزادی در جبر.و در این آزادی، امکان زندگی معناداری نهفته است که نه بر توهم خودبسندگی بنا شده و نه بر یأس از تغییر، بلکه بر پذیرش واقعیت پیچیده انسان بودن: موجودی که هم ساخته می‌شود و هم می‌سازد، هم مجبور است و هم می‌تواند انتخاب کند، هم محدود است و هم بی‌کران. شناخت این پارادوکس، شاید عمیق‌ترین شکل حکمت باشد که هم عرفان سنتی و هم علوم انسانی معاصر به آن اشاره می‌کنند.

در پایان، بازگشت به جمله ابن عربی: «فمن شاهد الجبر في الاختيار علم إن المختار مجبور في اختياره» - کسی که جبر را در اختیار مشاهده کند، می‌داند که مختار در اختیارش مجبور است. این جمله نه یک قضاوت است و نه یک نفرین، بلکه یک توصیف ساده از واقعیت. و شناخت واقعیت، همواره اولین گام رهایی است.

جبر اختیارابن عربیروانشناسیانسان شناسی
۱۵
۰
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
اشتراک‌گذاری دریافت‌های شهودی و دغدغه‌های درونی.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید