ویرگول
ورودثبت نام
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
نویسنده:حسین نجفعلی بیگیاشتراک‌گذاری دریافت‌های شهودی و دغدغه‌های درونی.
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
خواندن ۴ دقیقه·۲ ماه پیش

وقتی خون، بند نمی آورد

پدر بزرگم همیشه وقتی کسی از قهر خواهر و برادرها حرف می‌زد، دستش را تکان می‌داد و می‌گفت: " برادران قهر کنند، ابلهان باور کنند." انگار این جمله یک قانون جهانی بود، مثل قانون جاذبه. اما همان پدربزرگ بود که سی سال با برادرش حرف نزد. سی سال تمام. تا آخر عمرش. و وقتی خبر مرگ برادرش رسید، او فقط نشست و به دیوار خیره شد. نه اشکی، نه حرفی، نه پشیمانی‌ای که بتواند آن سه دهه سکوت را جبران کند.

این تناقض عجیب بین آنچه می‌گوییم و آنچه می‌کنیم، همیشه مرا به فکر فرو برده است. ما ضرب‌المثل‌هایی داریم که انگار قداست دارند: "خواهر و برادر گوشت هم را بخورند، استخوان هم را دور نمی‌اندازند." یا همان جمله معروف درباره ابلهان که قهر برادران را باور می‌کنند. اما واقعیت چیست؟ آیا این جملات بیشتر از یک آرزوی جمعی نیستند؟ آرزویی که می‌خواهد خون را قوی‌تر از هر چیز دیگری بداند، حتی اگر تجربه‌های روزمره‌مان خلاف آن را نشان دهد؟

از منظر فلسفی، این ضرب‌المثل‌ها بر یک فرض متافیزیکی استوار هستند: وجود پیوندی ذاتی و شکست‌ناپذیر بین افراد خانواده که مستقل از تجربه، انتخاب و تاریخ مشترک است. این نگاه به نوعی جبرگرایانه است، انگار که رشته‌های خونی ما را به هم گره زده‌اند و هیچ قیچی‌ای نمی‌تواند آن را ببرد. اما فلسفه اگزیستانسیالیستی به ما یادآوری می‌کند که انسان موجودی است که ذاتی از پیش تعریف شده ندارد. سارتر می‌گفت "وجود بر ماهیت مقدم است" و این یعنی هیچ رابطه‌ای، حتی رابطه خونی، به خودی خود تضمین‌کننده چیزی نیست. هر رابطه‌ای باید در هر لحظه دوباره آفریده شود، دوباره انتخاب شود.

حالا بیایید این مسئله را از زاویه دیگری نگاه کنیم. وقتی می‌گوییم "خواهر و برادر گوشت هم را بخورند، استخوان هم را دور نمی‌اندازند"، در واقع چه پیامی را منتقل می‌کنیم؟ در لایه اول، این جمله تسلی‌بخش است، می‌گوید هر اتفاقی بیفتد، پیوند خانوادگی پایدار می‌ماند. اما در لایه عمیق‌تر، این جمله می‌تواند مجوزی برای آسیب‌رسانی باشد. می‌گوید می‌توانی هر بلایی که دلت می‌خواهد سر خواهر و برادرت بیاوری، چون در نهایت خون، خون را می کشد بخشیده می‌شوی. این نوعی مصونیت اخلاقی است که به روابط خانوادگی اعطا می‌شود، مصونیتی که اغلب به بهای سلامت روانی افراد تمام می‌شود.

فیلسوفان اخلاق مانند کانت بر اهمیت احترام به استقلال اخلاقی هر فرد تأکید دارند. از این منظر، انتظار اینکه کسی صرفاً به دلیل خویشاوند بودن، هر رفتار زیانباری را تحمل کند یا ببخشد، نقض کرامت انسانی اوست. رابطه سالم، چه خانوادگی و چه غیر آن، مبتنی بر احترام متقابل، مرزهای شفاف و انتخاب آگاهانه است، نه بر یک تعهد خونی اجباری.

در دنیای امروز، این مسئله پیچیده‌تر هم شده است. ما دیگر در جوامع سنتی محدودی زندگی نمی‌کنیم که فشار اجتماعی و وابستگی اقتصادی، حفظ روابط خانوادگی را اجباری کند. مردم امروز بیشتر از گذشته حق انتخاب دارند، حق اینکه بگویند این رابطه برایم سمی است و من می‌توانم فاصله بگیرم. روانشناسی معاصر هم این حق را تأیید می‌کند و از مفهوم "مرزهای سالم" حرف می‌زند، حتی در روابط خانوادگی.

اما این یک سکه دو رو است. از یک طرف، امکان جدایی از روابط آسیب‌زا، آزادی‌بخش است. از طرف دیگر، سهولت قطع ارتباط در دنیای امروز می‌تواند منجر به نوعی فردگرایی افراطی شود، جایی که کمترین تنشی دلیلی برای ترک رابطه می‌شود. شاید در گذشته بیش از حد بر پایداری رابطه به هر قیمتی تأکید می‌شد، اما امروز خطر این است که بیش از حد بر فاصله‌گیری فوری تأکید کنیم.

حقیقت شاید جایی در میانه باشد. نه آن نگاه جبرگرایانه که می‌گوید خون همه چیز را توجیه می‌کند، نه آن نگاه افراطی فردگرا که هر رابطه‌ای را قابل دور انداختن می‌بیند. شاید باید از خودمان بپرسیم: این رابطه چه چیزی به من و به طرف مقابلم می‌دهد؟ آیا ما در حال رشد کردن در کنار هم هستیم یا در حال فرسودن؟ آیا احترام متقابل وجود دارد؟ آیا هر دوی ما می‌خواهیم این رابطه را نگه داریم، یا فقط یکی از ما تحت فشار تعهد خونی، خود را تحمیل می‌کند؟

قهر هم پدیده پیچیده‌ای است. گاهی قهر یک مکانیسم دفاعی است، راهی برای محافظت از خود در برابر آسیب مکرر. گاهی یک نوع تنبیه عاطفی است، ابزاری برای اعمال قدرت و گاهی هم صرفاً نتیجه ناتوانی در برقراری ارتباط سالم است. وقتی پدربزرگم سی سال با برادرش حرف نزد، کدام یک از اینها بود؟ نمی‌دانم. شاید همه‌شان با هم.

اما این را می‌دانم که وقتی او نشست و به دیوار خیره شد، چیزی در آن نگاه بود که می‌گفت شاید آن ضرب‌المثل‌های قدیمی، درست نبودند. شاید ابلهان کسانی نیستند که قهر خواهر و برادر را باور می‌کنند، بلکه کسانی هستند که فکر می‌کنند خون به تنهایی کافی است و نیازی به تلاش، بخشش، گفتگو و ساختن مجدد رابطه نیست.

در نهایت، رابطه‌های انسانی، حتی خانوادگی‌ترین آنها، مثل گیاهی هستند که نیاز به آب دادن دارند. خون ممکن است بذر باشد، اما خاک، آب، نور و مراقبت را نمی‌تواند جایگزین کند. و گاهی، اگر گیاهی سمی باشد یا ریشه‌هایش باغچه ما را خراب کند، باید شجاعت داشته باشیم که آن را بکنیم، حتی اگر همه به ما بگویند که ابله هستیم.

روابط خانوادگیقهرآشتیبخششرابطه سمی
۱۵
۸
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
اشتراک‌گذاری دریافت‌های شهودی و دغدغه‌های درونی.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید