
چند روز پیش با یک معلم قدیمیام تصادفی برخورد کردم. بعد از سالها. وقتی دیدمش، یک لحظه همان بچه دبیرستانی شدم که از درس ریاضی میترسید. اما حالا که با هم قهوه میخوردیم، دیدم چقدر خسته به نظر میرسد. تعریف میکرد که چطور این روزها تدریس دیگر مثل سابق نیست، چطور احساس میکند بین او و بچهها دیواری نامرئی وجود دارد، و چطور اولیا گاهی با او رفتار میکنند انگار دشمن فرزندشان است نه معلمش. این گفتوگو مرا به فکر فرو برد که چه اتفاقی افتاده که حرفهای که روزگاری "شغل انبیا" خوانده میشد، حالا با این همه تنش و سوءتفاهم روبرو است؟
وقتی میگوییم معلمی شغل انبیاست، منظورمان این نیست که معلمان فرشتهاند یا از جنس انسانهای عادی نیستند. این اصطلاح در واقع به ماهیت این کار اشاره دارد، یعنی منتقل کردن دانش، پرورش فکر، شکل دادن به نسلی که آینده جامعه را میسازند. انبیا هم در اصل معلم بودند، کسانی که آمده بودند تا آدمها را راه ببرند، درست مثل معلمی که در کلاس ریاضی، ادبیات یا علوم تجربی میایستد. این مسئولیت سنگینی است، مسئولیتی که فراتر از آموزش جدول ضرب یا قانون فیزیک است.
اما امروز این مسئولیت سنگین، سنگینتر شده. نه به این خاطر که معلمان تواناییشان را از دست دادهاند یا دانشآموزان بدتر شدهاند یا اولیا بیتوجهتر، بلکه به این دلیل که دنیا تغییر کرده و همه ما در حال تطبیق دادن خودمان با این تغییرات هستیم. نسل امروز در دنیایی بزرگ شده که اطلاعات در یک کلیک در دسترس است، جایی که اتوریته به شکل سنتیاش دیگر معنا ندارد، و جایی که هر کس میتواند هر چیزی را در اینترنت پیدا کند. این یعنی نقش معلم ناگهان از "منبع دانش" به چیز دیگری تبدیل شده، و شاید خود معلمان هم هنوز دقیقاً نمیدانند آن چیز چیست.
از طرف دیگر، والدین امروزی با فشارهای زیادی روبرو هستند. اقتصاد سخت، نگرانی از آینده فرزندانشان، رقابت شدید برای ورود به دانشگاههای خوب، همه اینها باعث میشود که والدین استرس بیشتری داشته باشند و این استرس ناخودآگاه به رابطهشان با معلمان منتقل میشود. گاهی یک ولی میآید و از معلم انتظار دارد که فرزندش را به بهترین دانشگاه برساند، در حالی که فراموش میکند که معلم تنها یک قطعه از این پازل بزرگ است.
دانشآموزان هم قربانی این وضعیت هستند. آنها در دنیایی هستند که هر چیزی سریع است، هر چیزی جذاب و رنگی است، و حواسشان پیوسته بین هزار چیز پرت میشود. وقتی یک معلم میایستد و میخواهد درس بدهد، باید با تمام این حواسپرتیها رقابت کند. این کار معلم را سختتر میکند، اما بچهها هم قصد بدی ندارند، آنها فقط محصول زمانهای هستند که در آن زندگی میکنند.
پس تنش از کجا میآید؟ از همین عدم تطابق انتظارات. معلم انتظار دارد که احترام سنتی به او نشان داده شود، اما دانشآموز نمیداند چرا باید به کسی احترام بگذارد که فقط چون بالای تخته ایستاده.
ولی انتظار دارد که فرزندش بهترین نمرهها را بگیرد، اما فراموش میکند که معلم در کلاسی با سی یا چهل بچه، نمیتواند به هر کدام توجه ویژه داشته باشد. معلم انتظار دارد که خانواده بیشتر در تربیت فرزندشان نقش داشته باشد، اما خانواده احساس میکند که این وظیفه مدرسه است. همه یک چیزی از دیگری انتظار دارند، و این انتظارات وقتی برآورده نمیشوند، تبدیل به سرخوردگی و تنش میشوند.
راه حل چیست؟ شاید اولین قدم این باشد که همه ما بپذیریم که در یک وضعیت جدید هستیم و نیاز به راههای جدید داریم. معلم باید بپذیرد که دیگر نمیتواند فقط با شیوههای قدیمی تدریس کند، که باید زبان این نسل را بفهمد و با آنها ارتباط برقرار کند.
ولی باید بپذیرد که معلم در این مسیر تنها نیست ، بلکه او شریک معلم است نه رقیب، و اینکه فشار گذاشتن بیشتر روی بچه لزوماً نتیجه بهتری نمیدهد.
دانشآموز باید یاد بگیرد که یادگیری فقط گوگل کردن نیست، که بعضی چیزها زمان میبرند، و اینکه احترام و تلاش دو چیزی هستند که هیچ فناوری جایگزینشان نمیکند.
اما مهمتر از همه، ما باید دست از این کار بکشیم که دنبال مقصر باشیم. معلم مقصر نیست که نظام آموزشی مشکل دارد. ولی مقصر نیست که فرزندش در یک دنیای پیچیده بزرگ میشود، و دانشآموز مقصر نیست که در دنیایی زاده شده که هزار حواسپرتی دارد. همه ما با هم در یک قایق هستیم، و اگر بخواهیم به ساحل برسیم، باید پارو را با هم بزنیم نه اینکه یکدیگر را از قایق بیندازیم.
در نهایت شاید باید به یاد بیاوریم که معلمی شغل انبیاست، نه به این معنا که معلم باید کامل باشد، بلکه به این معنا که این کار اهمیت دارد، این کار ارزشمند است، و این کار نیاز به همکاری همه دارد. اگر میخواهیم نسل آینده بهتر از ما باشند، باید همه با هم به این موضوع فکر کنیم و از سرزنش کردن یکدیگر دست برداریم. شاید وقت آن رسیده که به جای اینکه فریاد بزنیم، گوش بدهیم، و به جای اینکه انتظار داشته باشیم، همدلی کنیم.