
وقتی از کنار بازار صحنهای میبینیم که کودکی با دستانی کوچک در حال بلند کردن جعبههای سنگین است، یا در چراغ قرمز با چهرهای خسته دستمال میفروشد، شاید برای لحظهای احساس ناراحتی کنیم و بگذریم. اما این گذر روزمره، این عادیسازی تدریجی، خود بخشی از پرسشی بنیادین است: چرا موضوع کودکان کار در ایران هیچگاه به سرانجامی معنادار نرسیده و همچنان در حاشیه توجه جمعی باقی مانده است؟
از منظر فلسفی، کودکی دورهای است که انسان باید در آن امکان شکوفایی و رشد طبیعی خود را داشته باشد. فیلسوفانی چون ژانژاک روسو بر این باور بودند که کودک موجودی است که باید در محیطی آزاد و بدون فشارهای نابهنگام بزرگسالها، به تجربه و یادگیری بپردازد. کانت نیز بر اهمیت تربیت و آموزش برای رسیدن به استقلال عقلانی تأکید داشت. اما کودکان کار فرصت این مسیر طبیعی را ندارند. آنها از دوران کودکیشان که زمان بازی، یادگیری و رشد شخصیت است، محروم میشوند و زودتر از موعد با مسئولیتهای بزرگسالی روبرو میشوند. این محرومیت نه تنها به معنای از دست رفتن سالهای مدرسه است، بلکه به معنای از دست رفتن امکان شناخت خویشتن، کشف استعدادها و شکلگیری هویتی مستقل است. کودک کار، کودکی است که زمان و فضای لازم برای «شدن» را ندارد و ناگزیر است همواره در حال «کردن» باشد. این وضعیت از نگاه فلسفه اگزیستانسیالیسم، نوعی سلب آزادی از انسان است؛ آزادیای که بنیادیترین حق او برای تعیین مسیر زندگیاش محسوب میشود.
حال اینجا پرسش اصلی مطرح میشود: چرا این موضوع با این همه اهمیت، در جامعه ما به یک دغدغه جدی تبدیل نشده است؟ شاید بتوان به تجربه جوامع دیگر نگاهی انداخت. در اروپای قرن نوزدهم، انقلاب صنعتی کودکان بسیاری را به کارخانهها و معادن کشاند. اما این وضعیت در ادبیات آن دوره بازتاب یافت. چارلز دیکنز با نوشتن «اولیور توئیست» دردهای کودکان کار را به زبان هنر آورد و آن را در قالبی انسانی و ملموس جلوی چشم مردم قرار داد. این رمانها و آثار ادبی مشابه، نه تنها حکایتگر رنج کودکان بودند، بلکه توانستند وجدان جمعی را بیدار کنند و به تدریج زمینهساز تغییرات قانونی و اجتماعی شوند.در ادبیات فارسی و هنر معاصر ایران، اگرچه نمونههایی از پرداختن به مسائل اجتماعی وجود دارد، اما موضوع کودکان کار هنوز بهطور جدی و عمیق در قالب آثاری ماندگار که بتواند دغدغه عمومی ایجاد کند، پرداخته نشده است. شاید دلیل این امر در ساختار فرهنگی و اجتماعی ما نهفته باشد. در بسیاری از خانوادهها و محلهها، کار کودکان بهعنوان بخشی از کمک به معاش خانواده دیده میشود و گاه حتی ارزشی مثبت به آن نسبت داده میشود. این عادیسازی باعث میشود که موضوع در سطح گفتمان روزمره جامعه جدی گرفته نشود.از سوی دیگر، فقدان آثار هنری و ادبی قوی که این موضوع را به صورتی انسانی و احساسی روایت کنند، باعث شده که مردم عادی نتوانند با دنیای درونی این کودکان ارتباط برقرار کنند. وقتی داستانی نیست که دلتنگیها، ترسها و آرزوهای کودکی را که صبحها به جای مدرسه به بازار میرود بازگو کند، موضوع به صورت انتزاعی و دور از ذهن باقی میماند. ادبیات قدرت این را دارد که مسائل اجتماعی را از حالت آماری و خشک خارج کرده و به تجربهای زیسته تبدیل کند.البته نمیتوان گفت که هیچ تلاشی در این زمینه نبوده است. برخی سازمانهای مردمنهاد و فعالان اجتماعی سالهاست که بر روی این موضوع کار میکنند. اما این تلاشها معمولاً در سطحی محدود و با امکانات اندک باقی میمانند و نمیتوانند به یک جنبش فرهنگی گسترده تبدیل شوند. برای اینکه تغییری واقعی رخ دهد، نیاز است که این دغدغه از سطح فردی و گروهی به یک دغدغه جمعی تبدیل شود.
راهحلهای موجود برای این مسئله چندلایه است و نیاز به همافزایی بخشهای مختلف دارد. اول از همه، نیاز است که ادبیات و هنر ما این موضوع را جدی بگیرند. نویسندگان، فیلمسازان و هنرمندان میتوانند با خلق آثاری که داستان این کودکان را روایت کنند، وجدان جمعی را بیدار کنند. وقتی مردم با شخصیتهایی داستانی که کودک کارند همذاتپنداری کنند، دیگر نمیتوانند به راحتی از کنار این واقعیت بگذرند.
دوم، نیاز است که آموزش عمومی درباره حقوق کودک و اهمیت دوران کودکی گسترش یابد. این آموزش نه به شکل موعظهگرانه، بلکه از طریق گفتگوهای فرهنگی و داستانهایی که نشان میدهند چگونه کار زودهنگام بر زندگی بعدی کودک تأثیر میگذارد. جامعه باید بفهمد که سرمایهگذاری بر آموزش کودکان، سرمایهگذاری بر آینده همه ماست.
سوم، ایجاد حمایتهای اقتصادی برای خانوادههایی که به دلیل فقر کودکانشان را به کار میفرستند، ضروری است. بدون رفع نیاز اقتصادی، هیچ قانون و توصیهای نمیتواند موثر باشد. این حمایتها میتواند شامل کمکهای معیشتی، بیمه بیکاری مناسب، و فراهم کردن فرصتهای شغلی پایدار برای والدین باشد.
چهارم، آموزش رایگان و با کیفیت برای همه کودکان و ایجاد انگیزه برای خانوادهها تا فرزندانشان را به مدرسه بفرستند، از جمله از طریق وعدههای غذایی مدرسهای، کمک هزینه تحصیلی و تسهیلات دیگر. مدرسه باید برای کودکان جذاب و برای خانوادهها مفید باشد.
پنجم، نقش رسانهها در پوشش داستانها و گزارشهایی که چهره انسانی کودکان کار را نشان دهند، بسیار مهم است. این گزارشها نباید صرفاً آماری و اطلاعاتی باشند، بلکه باید داستانهایی باشند که مخاطب را به تأمل و همدلی وادار کنند.
و در نهایت، نیاز است که همه ما، هر کدام در جایگاه خود، این موضوع را نادیده نگیریم. وقتی در خیابان کودکی را میبینیم که کار میکند، باید فراتر از احساس لحظهای دلسوزی فکر کنیم. شاید بتوانیم به سازمانهای حمایتی معرفی کنیم، یا حداقل در گفتگوهای روزمره خود این موضوع را مطرح کنیم و به یک دغدغه جمعی تبدیل کنیم.
بازگشت به پرسش فلسفی اولیه: حق کودک بر داشتن کودکی، یک حق بنیادین انسانی است. تا زمانی که این حق نادیده گرفته شود، جامعه ما از رسیدن به عدالتی که آرزویش را داریم، دور خواهد ماند. کودکانی که امروز محروم از آموزش و بازی هستند، بزرگسالان فردایی خواهند بود که از فرصت رشد و شکوفایی محروم شدهاند. و این تنها زیان آنها نیست، بلکه زیان همه ماست.
شاید زمان آن رسیده باشد که ما هم مثل جوامعی که پیش از ما از این مسیر گذشتهاند، این دغدغه را جدی بگیریم و در ادبیات، هنر، گفتگوهای روزمره و سیاستهای اجتماعی خود به آن بپردازیم. شاید زمان آن رسیده که داستانهای این کودکان شنیده شود، نه فقط به عنوان آماری در گزارشها، بلکه به عنوان انسانهایی با نام، چهره و آرزو. تنها آنگاه است که میتوانیم امیدوار باشیم که این موضوع سرانجام به سرانجامی انسانی برسد.