
پیشگفتار
این نوشته، تأملی است بر حکایتی صوفیانه از کتاب اسرار التوحید فی مقامات شیخ ابوسعید که بیش از آنکه روایت یک واقعهی تاریخی باشد، آیینهای است از تضادهای اخلاقی و معنوی انسان. هدف آن نشان دادن فاصله میان نیت و عمل، میان آسایش و وجدان، و دعوت به تأمل در هزینهی هر انتخاب است—هزینهای که ممکن است بر طبیعت، موجودات بیپناه یا خود انسان تحمیل شود. خواننده دعوت میشود نه تنها داستان را بخواند، که با وجدان خود نیز همراه شود و در همان حال، چشم خود را به جهان امروز بگشاید.
((آوردهاند کی وقتی در میهنه جماعت صوفیان را چند روز بود کی گوشت نبود کی در مطبخ بکار برند و حسن ترتیب آن نداشت وجمع را تقاضای گوشت میبود. روزی شیخ برخاست و جمع در خدمت شیخ برفتند تا از دروازۀ راه مرو بیرون شد و بر بالای زعقل شد که بر سر بیابان مرو هست و بیستاد و توقف کرد آهویی از صحرا پیدا شد و میآمد تا پیش شیخ و در زمین میگشت. شیخ را آب در چشم میآمد و میگفت نباید نباید!. پس شیخ روی بجمع آورد و گفت دانید کی این آهو چه میگوید؟ میگوید آمدهام تا خودفدای اصحابنا کنم تا فراغت دل شما حاصل گردد و ما میگوییم نباید کی بچگان داری و او الحاح میکند. پس شیخ و اصحابنا بگریستند و نعرها زدند و حالتها رفت. پس شیخ آهو را بدکان قصاب فرستاد و حسن را گفت بگو تا بکارد تیز او را بسمل کند تا امشب صوفیان را مرادی حاصل شود حسن بحکم اشارت برفت و کار ساخته گردانید و جماعت بیاسودند از آن گوشت آهو.))
این حکایت از آن دست روایتهای صوفیانه است که بیش از آنکه گزارشِ واقعهای تاریخی باشد، تمثیلِ یک وضعیت روحی و اخلاقی است. بگذارید لایهبهلایه بازش کنیم:
۱. صورتِ ظاهری حکایت
در خانقاهِ میهنه، صوفیان چند روز گوشت ندارند. نیاز جسمانی پدید آمده است. شیخ آنان را به بیرون شهر میبرد؛ آهویی خودخواسته میآید، گویی آمادهی قربانی شدن است. شیخ میگرید، ابتدا امتناع میکند («نباید نباید!»)، اما در نهایت آهو قربانی میشود و صوفیان از گوشتش میخورند.در ظاهر، داستانی است شگفت و معجزهگون؛ اما راز آن در این ظاهر نیست.
۲. آهو؛ نماد چیست؟
در سنت عرفانی، آهو نماد معصومیت، نفسِ لطیف، طبیعتِ بیپناه و بیدفاع است.اینکه آهو «خود» میآید، یعنی:قربانی، تحمیلی نیست .خشونتِ ارادی از سوی شیخ رخ نمیدهد وطبیعت، خود را در اختیار انسانِ مدعیِ معنا میگذارد اما درست همینجاست که مسئله اخلاقی آغاز میشود.
۳. «نباید نباید!»؛ وجدان شیخ
گریهی شیخ و تکرار «نباید» کلید فهم حکایت است.شیخ میفهمد که:حتی اگر طبیعت خود را عرضه کند وحتی اگر جماعت نیازمند باشند باز هم کشتن، شکستنِ تعادلی اخلاقی است.این اشک، اشکِ دانستنِ گناهِ ناگزیر است، نه اشکِ نادانی.
۴. تناقض مرکزی حکایت
صوفیان با گوشت آهو «میآسایند»؛اما آیا این آسایش، آرامشِ روح است یا تسکینِ موقتِ نیاز؟
حکایت بهنرمی میپرسد:
آیا سلوکِ معنوی، مجوزِ مصرفِ بیهزینهی دیگری است؟
آیا نیتِ خیر، رنجِ واردشده به موجودِ بیپناه را پاک میکند؟
هیچ پاسخ صریحی داده نمیشود؛ فقط گریه، نعره و حال.
۵. پیام پنهان
این روایت را میشود نقدِ درونیِ عرفان دانست، نه ستایشِ آن:شیخ معصوم نیست .جماعت همیشه محق نیست .حتی عملِ «بهظاهر مقدس» هم قربانی دارد و شاید مهمتر از همه: هرجا که معنویت، هزینهاش را طبیعت یا ضعیفان بدهند،آنجا باید ایستاد، گریست و گفت: «نباید». این حکایت بهطرز عجیبی معاصر است:به نام معنا، توسعه، آرمان، یا حتی عدالت :طبیعت، انسانِ ضعیف، یا آینده قربانی میشود و ما میگوییم «ناچار بودیم» اما شیخِ این داستان، دستکم میگرید.و همین گریه، فاصلهی او را با ریاکارانِ تاریخ مشخص میکند.