ویرگول
ورودثبت نام
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
نویسنده:حسین نجفعلی بیگیاشتراک‌گذاری دریافت‌های شهودی و دغدغه‌های درونی.
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
خواندن ۶ دقیقه·۱۴ روز پیش

در باب حکمت سکونت و بحران خانه در جهان مدرن

خانه، در نگاه نخست، ساده‌ترین چیز جهان است اما همین سادگی ظاهری، پرده‌ای است بر عمیق‌ترین پرسش‌های وجودی انسان. وقتی می‌گوییم «به خانه می‌روم»، چیزی فراتر از یک مقصد جغرافیایی در ذهن داریم. می‌گوییم «به جایی می‌روم که در آن، دیگر غریبه نیستم.» و همین احساسِ غریبه نبودن، نه با پول خریده می‌شود و نه با متراژ ساخته می‌شود؛ بلکه چیزی است که زیسته می‌شود، لایه‌لایه، در گذر روزها و شب‌ها.

اما جهان مدرن ما دقیقاً در حال فراموش کردن همین چیز است.

برای فهمیدن این بحران، باید از یک تمایز بنیادی شروع کنیم که زبان انگلیسی آن را صریح‌تر از فارسی بیان می‌کند: تفاوت میان «House» و «Home». یکی سازه است و دیگری سکونت. یکی متعلق به دنیای مهندسی و معاملات است و دیگری متعلق به دنیای معنا و حافظه. مشکل اینجاست که ما در عصری زندگی می‌کنیم که به تدریج House را جای Home نشانده است، بدون اینکه حتی متوجه این جابجایی شده باشیم.

زبان فارسی و عربی در این باره چیز جالبی می‌گویند. «مسکن» از ریشه‌ی «سکن» می‌آید، همان ریشه‌ای که «سکون» و «تسکین» از آن زاده شده‌اند. این هم‌خانوادگی تصادفی نیست؛ بازتاب یک حکمت کهن است. فیلسوفان و متکلمان قدیم می‌دانستند که کارکرد اصلی مسکن، پناه دادن به روح در برابر اضطراب‌های بیرون است، نه صرفاً پناه دادن به بدن در برابر باران. بر این اساس، خانه‌ای که «تسکین» ایجاد نمی‌کند، در واقع «مسکن» نیست. فقط یک بنا است.

گاستون باشلار، فیلسوف فرانسوی، این را به شکل دیگری بیان می‌کند. او می‌گوید خانه «ظرف زمانِ منجمد» است. ما خاطرات‌مان را نه بر اساس تقویم، بلکه بر اساس فضاهای خانگی به یاد می‌آوریم. نمی‌گوییم «ده سال پیش»؛ می‌گوییم «در آن خانه‌ی قدیمی.» فضا بر زمان تقدم دارد، چون زمان برای اینکه توسط ذهن انسانی درک شود، نیاز دارد در کالبد مکان تجسد یابد. خانه‌ی واقعی این کار را می‌کند: لحظات را نگه می‌دارد، لایه‌لایه روی هم می‌نشاند و به آن‌ها عمق می‌دهد.

اما چه اتفاقی افتاده که ما از این کارکرد دور شده‌ایم؟

اریک فروم در کتاب «داشتن یا بودن» تمایزی را مطرح می‌کند که مستقیماً به این پرسش پاسخ می‌دهد. او می‌گوید انسان می‌تواند به دو شیوه‌ی کاملاً متفاوت با جهان نسبت برقرار کند: از طریق «داشتن» یا از طریق «بودن». در نگاه «داشتن»، ارزش هر چیز به مالکیت و نمایش آن است. در نگاه «بودن»، ارزش هر چیز به تجربه‌ی زیسته‌ای است که ایجاد می‌کند. وقتی خانه را از منظر «داشتن» می‌بینیم، متراژ و قیمت و منطقه حرف اول را می‌زنند. وقتی از منظر «بودن» می‌بینیم، این سؤال مطرح می‌شود که آیا این خانه به من اجازه می‌دهد «خودِ واقعی‌ام» باشم؟

در خانه‌ای که بیش از حد درگیر تشریفات است، انسان مجبور است نقش بازی کند. گویی او هم یکی از اشیاء گران‌قیمت آن خانه است؛ باید در جای درستی بنشیند، با دست‌هایی تمیز اشیاء را لمس کند و همواره مراقب باشد نمایش به هم نریزد. چنین خانه‌ای، فضایی برای «حضور بی‌پیرایه» نیست. به زندانی بدل شده که ساکنش را به بندگی اشیاء درآورده.

هانا آرنت، فیلسوف آلمانی-آمریکایی، به این بحث از زاویه‌ای دیگر می‌نگرد. او معتقد است یکی از بنیادی‌ترین نیازهای روانی انسان، داشتن «حریم خصوصی» است؛ فضایی که در آن نگاه قضاوت‌گر دیگران وجود ندارد. خانه در اصل باید این حریم را فراهم کند. اما وقتی تبدیل به «ویترین» می‌شود، دقیقاً عکس این اتفاق می‌افتد: همه‌چیز برای دیده شدن توسط دیگران طراحی شده است. نتیجه این است که ساکن خانه، حتی در چهار دیوار خود، بی‌دفاع و در معرض قضاوت است.

کریستیان نوربرگ شولتز، نظریه‌پرداز معماری، مفهوم «روح مکان» یا «Genius Loci» را مطرح می‌کند. او می‌گوید هر مکانی که با کارکرد انسانی‌اش پیوند خورده باشد، روحی دارد. این روح نه با پول ساخته می‌شود و نه با متراژ. گاهی یک آپارتمان چهل متری که در آن گوشه‌ای برای مطالعه، نوری برای گیاهان و فضایی برای گفتگو وجود دارد، معنای خانه را بسیار بیشتر از یک کاخ بی‌روح حفظ می‌کند. تشریفاتِ صوری اغلب همین روح را خفه می‌کنند. در خانه‌های پرزرق‌وبرق، اشیاء سخن می‌گویند نه انسان‌ها.

اما چرا ما به اینجا رسیده‌ایم؟ این سؤال مهم‌تری است.

یک پاسخ آسان این است که بگوییم «مادی‌گرایی» و «سرمایه‌داری» مقصرند. این پاسخ نادرست نیست، اما کافی هم نیست. ریشه‌های این بحران عمیق‌ترند.

در جوامع سنتی، خانه معنایش را از جایی بیرون از خودش می‌گرفت؛ از دین، از خانواده‌ی گسترده، از مناسک مشترک. خانه محل انجام آداب بود، محل گردهمایی نسل‌ها، محل انتقال حافظه‌ی جمعی. وقتی این پشتوانه‌ها در جهان مدرن سست شدند، خانه باید خودش معنا تولید می‌کرد؛ کاری که بنا به تنهایی از عهده‌اش برنمی‌آید. پس انسان مدرن، آگاهانه یا ناآگاهانه، به جای معنا به «نشانه» چنگ زد: متراژ، منطقه، دکور، برند. نشانه‌هایی که به دیگران بگویند «من کی هستم» چون خود انسان دیگر مطمئن نیست.

صنعت مسکن و تبلیغات هم دقیقاً از همین خلأ معنایی تغذیه می‌کنند. پیام پنهانِ آگهی‌های مسکن این نیست که «خانه بخر»؛ پیامشان این است که «خودت را بساز.» هویت را با مسکن گره می‌زنند. و نتیجه‌ی این گره‌زدن این است که هیچ خانه‌ای هرگز «کافی» نیست؛ چون هویت انسان سیال است و هیچ بنایی نمی‌تواند آن را برای همیشه تعریف کند.

اما شاید عمیق‌ترین دلیل این باشد که تشریفات، خانه را پُر از کار نگه می‌دارد. نگهداری از اشیاء گران‌قیمت، مقایسه با همسایگان، به‌روزرسانی دائمی دکور. این پُری، بهانه‌ای است برای نپرداختن به آن سکوتی که خانه‌ی واقعی از آن ساخته شده است. ترس از تنهایی، یا دقیق‌تر بگویم، ترس از «خلوتِ بدون سرگرمی» ما را به سمت خانه‌هایی می‌راند که پر از چیزند اما خالی از معنا.

اینجا باید یک نقد صادقانه را هم مطرح کنم که اغلب در این‌گونه بحث‌ها نادیده گرفته می‌شود.

تمام آنچه گفتیم، یک پیش‌فرض پنهان دارد: اینکه انسان می‌تواند «انتخاب کند» که چه نسبتی با خانه‌اش داشته باشد. اما وقتی کسی در اضطراب اجاره‌ی ماه آینده است، وقتی خانواده‌ای مجبور است هر چند سال یک بار به خاطر اجاره‌ی بالا جا عوض کند، وقتی کودکی هرگز فرصت «ریشه دواندن» در مکانی را پیدا نمی‌کند، صحبت از «حکمت سکونت» به خطر لغزیدن به یک «لوکس فلسفی» دچار می‌شود. چیزی که تنها کسانی می‌توانند به آن بیندیشند که نگران سقف بالای سرشان نیستند.

این نقد را نه برای انکار بحث، بلکه برای تکمیل آن مطرح می‌کنم. بحران مسکن در جهان امروز دو چهره دارد که معمولاً جدا از هم تحلیل می‌شوند: یکی بحران اقتصادی-اجتماعی دسترسی به سرپناه، و دیگری بحران معنایی از دست رفتن «خانگی بودن» در طبقاتی که سرپناه دارند. این دو بحران از یک ریشه می‌آیند: از نگاهی که خانه را صرفاً کالا می‌بیند. وقتی خانه کالا شد، هم دسترسی به آن نابرابر می‌شود و هم معنایش تهی. پس این دو بحران نه رقیب هم، بلکه دو وجه یک بیماری واحدند.

خانه‌ی واقعی، همان‌طور که باشلار می‌گوید، باید ما را «در آغوش بگیرد.» آغوش مقیاس مشخصی دارد. نه چنان بزرگ که انسان در آن گم شود، نه چنان تنگ که خفه شود. صمیمیت، که جوهر اصلی خانگی بودن است، در فضایی که غرق در مادیت و تفاخر است از بین می‌رود. خانه‌ای که در آن «زمانِ تأمل» فراهم است، «رابطه» در آن شکل می‌گیرد و «حافظه» در آن جان می‌گیرد، خانه‌ای حقیقی است؛ چه در طبقه‌ی بیستم یک برج باشد و چه در یک خانه‌ی قدیمی در پایین شهر.

اما باید صادق بود: رسیدن به این خانه، تنها مسئله‌ی ذهنیت و نگرش نیست. ساختارهای اقتصادی و سیاستِ مسکن هم باید تغییر کنند. «حکمت سکونت» بدون «عدالت سکونت» ناقص است.

در نهایت، خانه «آستانه‌ای» است میان درون و بیرون، میان خود و جهان، میان ریشه و پرواز. در این آستانه، انسان نه برده‌ی دیوارهاست و نه آواره‌ی بیابان‌ها. ساکنی است که در عین استقرار، همواره آماده‌ی سفری درونی است. و این هنر، نه با خریدن، بلکه با زیستن آموخته می‌شود.

خانهمسکنگرانی مسکن
۰
۰
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
اشتراک‌گذاری دریافت‌های شهودی و دغدغه‌های درونی.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید