این روزها حالِ خیلی از ما شبیه هم است؛ یک حس مبهم و سنگین که اسم مشخصی ندارد. خبرها را که میخوانیم دلمان میریزد، قیمتها بالا میرود، آینده نامعلومتر میشود، عزادار از دسترفتهها هستیم و ذهنمان مدام بین ترس و نگرانی رفتوآمد میکند. کارهایی که قبلاً ساده و عادی بود حالا انرژی میخواهد. حوصلهها کمتر شده، تمرکز سختتر شده و بعضی روزها فقط میخواهیم روز را به شب برسانیم. انگار زندگی از «زیستن» تبدیل شده به «دوام آوردن».
در چنین وقتهایی آدم ناخواسته به این نتیجه میرسد که کاری از دستش برنمیآید. نه میشود خبرها را عوض کرد، نه قیمتها را، نه تصمیمهای بزرگ سیاسی و اقتصادی را و نه جانهای رفته را بازگرداند. اما یک حقیقت ساده هست،ما نمیتوانیم شرایط را تغییر دهیم، ولی میتوانیم نسبتی را که با آن شرایط داریم تغییر دهیم. فرق زیادی است بین اینکه فقط رنج بکشیم، یا از دل همان رنج چیزی بسازیم.
دردها میتوانند فقط از ما عبور میکنند و ما را خستهتر میکنند یا اگر با آنها کار کنیم، میتوانند تبدیل شوند به فهم عمیقتر، به رشد، به تجربهای که بعداً پشتوانهی ما میشود. میتوانند روایتگر تاریخ باشند.
یادمان هست در روزهای سختی مثل کرونا، شرایط برای همه دشوار بود، اما واکنشها یکی نبود. یکی فقط صبر کرد تمام شود، یکی دیگر مهارتی یاد گرفت، زبان خواند، یا مسیر زندگیاش را تغییر داد. اتفاق برای همه مشترک بود، اما نتیجهها متفاوت شد. امروز هم میتواند همینطور باشد.
یکی از سادهترین و در دسترسترین کارهایی که میتوانیم انجام دهیم، نوشتن است. نه نوشتن حرفهای، نه ادبیات پیچیده . بلکه نوشتن آنچه میبینیم ، میشنویم ،حس میکنیم و میشنویم
نوشتن یعنی آنچه در دل و ذهنمان انباشته شده جایی بیرون بریزیم. یعنی به ترسهایمان اسم بدهیم، به امیدهایمان جا بدهیم، و به روزهایی که با سرعت میگذرند شکل بدهیم.
وقتی مینویسیم، از حالت «فقط اتفاق افتادن» خارج میشویم و تبدیل میشویم به «راوی زندگی خودمان». دیگر فقط قربانی خبرها نیستیم؛ شاهد و روایتگر هم هستیم.
تاریخ معمولاً تیترها را ثبت میکند: جنگ شد یا نشد، توافق شد یا نشد، قیمتها بالا رفت یا پایین آمد. آنها که بر زمین افتادند فقط یک عدد میشوند.
اما زندگی واقعی در تیترها نیست. زندگی واقعی در همین خانههاست؛ در آشپزخانهها، مغازهها، اتوبوسها، کلاسها. در دل یک خانهدار، یک کارمند، یک دانشجو، یک کاسب. در شبهایی که خوابمان نمیبرد، در شوخیهای کوچک برای دوام آوردن، در بحثهای خانوادگی، در امیدهای ریزی که هنوز خاموش نشدهاند. در اثری که یک فقدان بر اطرافیان او داشت. اگر اینها نوشته نشوند، گم میشوند؛ انگار هیچوقت وجود نداشتهاند.
بسیاری از روایتهایی که بعدها برای جهان مهم شدهاند، از دل همین زندگیهای معمولی بیرون آمدهاند. یادداشتهای سادهی یک نوجوان در دل جنگ مثل خاطرات آنه فرانک، یا تجربهی یک سرباز در دل جنگ مثل کتاب در جبهه غرب خبری نیست، یا داستان زندگی مردم عادی در کشوری بحرانزده مثل کتاب بادبادک باز.
اینها قرار نبود شاهکار شوند؛ فقط صادقانه نوشته شدند. اما همان صداقت، آنها را ماندگار کرد. زاویه دید هر آدمی یگانه است و هیچکس دیگری نمیتواند جای ما بنویسد. هر آدمی اتفاقات یکسان را متفاوت با بقیه میبیند و تفسیر میکند، بستگی به زندگی که تا حالا تجربه کرده و اطرافیانش و نقشش در اجتماع.
نوشتن فقط برای آینده یا برای تاریخ نیست؛ قبل از هر چیز برای خودِ ماست. وقتی مینویسیم، ذهنمان خلوتتر میشود. فکرها از حالت گرهخورده بیرون میآیند. احساسهایی که مبهم بودند، قابل فهم میشوند. چیزی که تمام روز در سرمان میچرخید، وقتی روی کاغذ میآید، قابلتحملتر میشود. حس میکنیم هنوز بر بخشی از زندگیمان کنترل داریم. در دنیایی که خیلی چیزها از اختیار ما خارج است، همین چند خط نوشتن، یک کار کاملاً در اختیار ماست.
شروع کردن هم سخت نیست. لازم نیست وقت زیادی بگذاریم یا جملههای قشنگ بسازیم. میشود روزی پنج دقیقه نوشت. اینکه امروز از چه چیزی ترسیدیم، چه چیزی ناراحتمان کرد، چه چیز کوچکی خوشحالمان کرد، یا اگر قرار بود این روزها را برای فرزندمان تعریف کنیم چه میگفتیم. همین چند خط ساده، کمکم تبدیل میشود به نقشهی مسیر ما؛ سندی از اینکه چطور از این روزهای مبهم عبور کردهایم.
شاید نتوانیم این روزها را حذف کنیم. شاید نتوانیم جلوی خیلی از اتفاقها را بگیریم. اما میتوانیم نگذاریم بیاثر بگذرند. میتوانیم فقط تحمل کنیم، یا میتوانیم ثبت کنیم، بسازیم و عبور کنیم. گاهی یک دفتر ساده و یک خودکار، از ما آدم محکمتری میسازد. اگر دلتان پر است و ذهنتان شلوغ، اگر حس میکنید کسی حالوهوای شما را دقیق نمیفهمد، نوشتن میتواند پناهگاه کوچکی باشد که همیشه همراهتان است. کافی است قلم را بردارید و شروع کنید. لازم نیست دنیا را عوض کنید؛ فقط زندگیتان را بنویسید. شاید همین، مهمترین کاری باشد که این روزها از دستتان برمیآید.