اگر بخواهیم داستاننویسی را جدی یاد بگیریم، یکی از اولین تشخیصهایی که باید بدهیم این است که داستان ما «در چه نوع پیرنگی» حرکت میکند. بسیاری از ضعفهای داستانی نه از زبان میآیند، نه از ایده، بلکه از اینجاست که نویسنده نمیداند دارد شاهپیرنگ مینویسد یا خردهپیرنگ، یا اصلاً وارد قلمرو روایتهای فاقد پیرنگ شده است.
پیرنگ الزاماً به معنای حادثهی زیاد نیست؛ پیرنگ یعنی «منطق حرکت داستان». در ادامه، انواع پیرنگ را با مثالهای مشخص از ادبیات ایرانی توضیح میدهم.
اول از شاهپیرنگ شروع کنیم.
در شاهپیرنگ، داستان بر اساس کنش یک شخصیت مرکزی جلو میرود. شخصیت هدف مشخص دارد، برای رسیدن به آن هدف تصمیم میگیرد، با موانع روبهرو میشود، هزینه میدهد و در پایان، داستان به نتیجهای نسبتاً قطعی میرسد. روابط علت و معلولی روشناند و جهان داستان منسجم است.
نمونهی شاخص در ادبیات ایران، رمان « کلیدر » است.
در «کلیدر»، شخصیتها (بهویژه گلمحمد) هدف دارند: بقا، مقاومت، حفظ شرافت. تصمیمها مستقیماً به حادثه منجر میشوند. هر اتفاق، پیامد اتفاق قبلی است. پایان هم اگرچه تلخ است، اما بسته و قاطع است. داستان میگوید این مسیر به کجا میرسد.
این یعنی شاهپیرنگ کامل.
شاهپیرنگ برای نویسندهای مناسب است که میخواهد داستان «پیش برود»، کشش داشته باشد و در پایان حرفش را واضح بزند.
حالا میرسیم به خردهپیرنگ.
خردهپیرنگ شبیه شاهپیرنگ شروع میشود، اما شدت آن را ندارد. کنشها کمرنگترند، قهرمان اغلب واکنشگر است، کشمکش درونی بر بیرونی غلبه دارد و پایان معمولاً نیمهباز است. داستان به بعضی سؤالها جواب میدهد، اما نه به همه.
نمونهی بسیار مهم، رمان «سووشون » است.
در «سووشون»، موقعیت مرکزی داریم، زمان خطی است و جهان داستان منسجم است، اما شخصیتها قهرمانهای کنشگر کلاسیک نیستند. زری بیشتر واکنش نشان میدهد تا اینکه مسیر را عوض کند. پایان هم اگرچه نقطهی عاطفی قوی دارد، اما همهچیز را جمع نمیکند. آینده باز میماند.
به همین دلیل، «سووشون» خردهپیرنگ است، نه شاهپیرنگ.
نمونهی دیگر، بسیاری از آثار « روی ماه خدا را ببوس» است.
در این رمان، مسئلهی مرکزی وجود دارد (شک، ایمان، معنا)، اما داستان با حادثه جلو نمیرود. کنش بیرونی کم است، تمرکز بر ذهن شخصیت است و پایان پاسخ قطعی نمیدهد. این دقیقاً خردهپیرنگ ذهنمحور است.
خردهپیرنگ برای نویسندهای مناسب است که میخواهد مخاطب را درگیر فکر و تردید کند، نه الزاماً درگیر تعلیق روایی.
بعد میرسیم به فیلمنامهها و داستانهای فاقد پیرنگ، که در ادبیات هم بسیار مهماند.
اول، روایتهای زندگینامهای یا اپیزودیک.
در این نوع روایت، داستان شبیه خود زندگی جلو میرود. هدف بلندمدت و طراحیشده وجود ندارد. روایت از مجموعهای از رویدادهای کوتاه شکل میگیرد که اغلب بر اساس تصادف، برخورد و موقعیت به هم وصل میشوند. حذف یا جابهجایی بخشها معمولاً به کل اثر آسیب جدی نمیزند.
نمونهی کلاسیک ایرانی، « قصه های مجید» است.
هر قصه یک اپیزود مستقل از زندگی مجید است. هدفها کوتاه و روزمرهاند. هیچ خط داستانی کلان وجود ندارد که همهچیز به آن ختم شود. اتصال قصهها فقط شخصیت و فضاست.
این دقیقاً تعریف روایت زندگینامهای است.
نمونهی دیگر، رمان « چراغ ها را من خاموش میکنم» است.
در این رمان، ما بخشی از زندگی یک زن را میبینیم. نه حادثهی تعیینکنندهای وجود دارد، نه تحول بیرونی بزرگ. داستان پایان دارد، اما این پایان فقط پایان یک مقطع است، نه حل یک مسئله.
به همین دلیل، این اثر فاقد پیرنگ کلاسیک است و به روایت زندگینامهای نزدیک است.
حالا میرسیم به روایت ایستا.
در روایت ایستا، حتی از زندگینامهای هم جلوتر میرویم. در اینجا نهتنها حادثهی بزرگ نداریم، بلکه اساساً تغییری در جهان داستان یا شخصیت رخ نمیدهد. آنچه تغییر میکند، نگاه یا فهم مخاطب است.
نمونهی مهم ایرانی، بسیاری از داستانهای کوتاه « مصطفی مستور » است.
در برخی از داستانهای او، ما فقط در یک وضعیت مکث میکنیم. شخصیت همان آدم اول است. اتفاقی نمیافتد که زندگی را عوض کند. اما خواننده در پایان، جهان را کمی متفاوت میبیند.
روایت ایستا برای نویسندهای مناسب است که به «لحظه»، «ادراک» و «فهم» علاقه دارد، نه به قصهپردازی کلاسیک.
بعد میرسیم به چندپیرنگی در ادبیات.
در روایت چندپیرنگی، چند خط داستانی مستقل کنار هم قرار میگیرند. این خطها ممکن است بهصورت زمانی، مکانی یا مفهومی به هم وصل شوند، اما هرکدام هویت مستقل دارند.
در ادبیات ایران نزدیکترین نمونه همان «سمفونی مردگان» است که چند صدا و خط را کنار هم میگذارد.
این آثار چندپیرنگیاند، چون داستان واحد خطی ندارند، اما یک کلیت منسجم میسازند.
و در نهایت، ضدپیرنگ.
ضدپیرنگ یعنی شکستن آگاهانهی منطق کلاسیک داستان. تصادف نقش اصلی را دارد، روابط علت و معلولی بیاعتبار میشوند و روایت گاه عمداً آشفته است.
در ادبیات ایران، ضدپیرنگ به شکل افراطی کم است، اما میتوان رد آن را در برخی آثار تجربی دید؛ آثاری که آگاهانه با انتظار داستانگویی مقابله میکنند. این نوع روایت مخاطب خاص دارد و نوشتنش نیاز به تسلط بالای فرمی دارد.
نویسندهی جدی قبل از نوشتن باید بداند در کدام قلمرو ایستاده است. این آگاهی، نه دستوپا را میبندد و نه خلاقیت را کم میکند؛ برعکس، جلوی خطاهای بزرگ را میگیرد.