وقتی از داستان «شوخی» اثر حرف میزنیم، در واقع درباره یکی از خالصترین نمونههای داستان کوتاه مدرن صحبت میکنیم؛ داستانی که در ظاهر اتفاقی ساده را روایت میکند: زمستان است، تپهای برفی، دختری که از سر خوردن میترسد و مردی که در لحظهای پرشتاب، در گوش او میگوید «دوستت دارم»؛ جملهای که شاید جدی است، شاید شوخی. اما راز ماندگاری این داستان نه در حادثهاش، بلکه در نحوه بیان یک لحظه انسانی است. «شوخی» نمونهای از آن چیزی است که اغلب «برشی از زندگی» نامیده میشود.
در ابتدای داستان شیب فقط سرازیری است؛ در ادامه شیب به تردید تبدیل میشود. چخوف نه گذشته این رابطه را توضیح میدهد و نه آیندهاش را میبندد. ما وسط زندگی وارد میشویم و وسط زندگی خارج میشویم. این ناتمامبودن، نقص نیست؛ فرم است.
یکی از جذابیت های این داستان، فضاسازی آن است. برف، باد، سرما و شیب در متن حضور دارند. آیا اینها صرفاً تزئینی اند؟ خیر. فضاسازی چخوف کارکردی است، نه دکوراتیو. باد همان عاملی است که جمله را مبهم میکند؛ سرما فاصله عاطفی مرد را بازتاب میدهد؛ سرازیری حس بیاختیاری را تقویت میکند. اگر این عناصر حذف شوند، فقط دیالوگی باقی میماند. در ادبیات امروز شاید بهجای باد، نویز دیجیتال داشته باشیم؛ بهجای سرما، نور سرد موبایل در تاریکی؛ بهجای گمشدن صدا در هوا، سه نقطهای که میآیند و میروند و پیامی که هرگز ارسال نمیشود. ابزارها تغییر کردهاند، اما نیاز به فضا سازی از میان نرفته است.
در باب شخصیتپردازی نیز همین ظرافت دیده میشود. چخوف هرگز نمیگوید مرد بیمسئولیت است یا دختر سادهدل. او توضیح نمیدهد؛ نشان میدهد. مرد جمله را در باد میگوید، جایی که میتواند انکارش کند. دختر بارها پیشنهاد تکرار میدهد، بیآنکه مستقیم بپرسد. شخصیت از دل رفتار ساخته میشود، نه از دل توصیف مستقیم. در ادبیات امروز هم اگرچه ریتم تندتر شده و توضیحها کوتاهتر، اصل ماجرا همین است، شخصیت در کنش و واکنش شکل میگیرد. کسی که پیامش را مینویسد و پاک میکند، بهاندازه کسی که در باد نجوا میکند، شخصیت دارد.
اما چرا چنین داستانی هنوز خوانده میشود؟ زیرا درباره مسئلهای جهانی سخن میگوید: ما نمیدانیم کدام جملهمان در زندگی دیگری به نقطه عطف تبدیل میشود. «شوخی» فقط درباره عشق نیست؛ درباره مسئولیت کلمات است. داستان پرسشی اخلاقی میسازد، بیآنکه موعظه کند،آیا جملهای که فقط به عوامل شوخی گفته شود، بیاثر میماند؟ آیا مرد واقعاً مطمئن است که شوخی کرده است؟ این تردید پایانی است که داستان را در ذهن نگه میدارد. داستان خوب ممکن است لطیف و خوشساخت باشد، اما داستان ماندگار خواننده را در موقعیتی ناراحتکننده قرار میدهد؛ جایی که نتواند بهسادگی قضاوت کند. اگر پس از پایان داستان، هنوز نتوانیم با اطمینان بگوییم حق با چه کسی است، آنوقت ادبیات اتفاق افتاده است.
وقتی میگوییم «شوخی» برشی از زندگی است، منظور ثبت یک خاطره ساده نیست. منظور انتخاب لحظهای است که زندگی در آن متمرکز شده است. چخوف زندگی را روایت نمیکند؛ نقطهای که ناهماهنگی کوچکی اتفاق افتاده را نشان میدهد. شاید راز کار او همین باشد، حذف حادثههای بزرگ و تمرکز بر لرزشهای کوچک. در جهانی که به درامهای پرصدا عادت کردهایم، او نشان میدهد گاهی سرنوشت یک رابطه در یک نجوا رقم میخورد،نجوایی که ممکن است در باد گم شود، اما در ذهن کسی هرگز محو نشود.
داستان شوخی با ترجمه عبدالحسین نوشین را بخوانید:
است... . بعد نادیا ترسان از پلهکان به بالا میآید... . تنها به پایین سریدن وحشتناک است، آخ که بسیار وحشتآور است! صورتش از ترس مثل برف سفید بود، میلرزید، گویی به سوی مرگ میآید. ولی بیآنکه سر به عقب برگرداند، مصمم و استوار بالا میآید. گویا تصمیم گرفته بود تنها برود تا بفهمد آیا بی من آن کلمات شیرین دل انگیز به گوشش خواهد رسید یا نه. من میدیدم که چگونه رنگ پریده و با دهانی از ترس باز مانده روی سورتمه نشست، چشمها را بست و برای همیشه زمین را بدرود کرد و سرازیر شد... «خش ش ش ش» پایههای سورتمه به صدا درآمد. آیا آن کلمات به گوشش رسید؟ نمیدانم... من فقط دیدم که وقتی به پایین رسید با حالتی ضعیف و ناتوان از روی سورتمه بلند شد. و از صورتش معلوم بود که خودش هم نمیداند که چیزی شنیده است یا نه، وقتی به پایین میسرید ترس، توانایی شنیدن و تمیز دادن صداها و فهم و درک را از او ربوده بود... .
مارس، ماه اول بهار سر رسید... . آفتاب نوازشگر شد. کوه یخ بستهی ما رو به تیرگی میرفت، درخشندگی خود را از دست میداد و برف و یخش آب میشد. دیگر نمیتوانستیم به سرسره برویم. برای نادنکای بدبخت دیگر جایی نبود که آن کلمات را بشنود و دیگر کسی هم نمانده بود که آن را به زبان آورد، چون باد فرود از کوه وجود نداشت و من هم میبایستی برای مدتی طولانی و شاید هم برای همیشه به پترزبورگ بروم.
دو سه روزی پیش از رفتن به پترزبورگ در تاریک و روشنی هنگام عصر در باغچه نشسته بودم. دیواری بلند و چوبین، آن باغچه را از خانهای که نادنکا در آن منزل داشت جدا میساخت... هنوز هوا به اندازهی کافی سرد بود، گله به گله برف دیده میشد، درختها برهنه بودند، و لی بوی بهار میآمد و زاغچهها قارقار کنان به خوابگاه بر میگشتند. من کنار دیوار چوبین رفتم و مدتی از شکاف دیوار نگاه میکردم. دیدم که نادنکا از خانه بیرون آمد و نگاهی افسرده و اندوهناک به آسمان انداخت... باد سبک بهاری به صورت رنگ پریده و غمگینش میخورد و بادی را به خاطرش میآورد که هنگام سریدن از کوه میخروشید و آن چند کلمه را به گوشش میرساند، آن وقت صورتش حالتی افسردهتر به خود میگرفت و اشک به روی گونهاش روان میشد... دختر بدبخت دستها را دراز میکرد و گویی از باد خواهش میکرد که بوزد و باز هم آن کلمات را به گوشش برساند. و من، همین که بادکی به وزش درمیآمد، آهسته گفتم:
«نادیا، من شما را دوست دارم!»
پروردگارا! ناگهان به نادنکا چنان حالتی دست داد که فریاد میکشید، صورتش از خنده شکفته شد، دخترک خوشدل و خوشبخت و زیبا دستهایش را به سوی باد درازتر میکرد... .
من برای جمع و جور کردن اسبابهایم به خانه رفتم.
از این داستان مدتها میگذرد. نادنکا حالا زن شوهر داریست. دبیر دفتر قیمومت اشرافی را به شوهری انتخاب کرد یا برایش انتخاب کردند و از او سه فرزند دارد. رفتن به سرسره و شنیدن از باد «نادنکا، من شما را دوست دارم» را از یاد نبرده است، و این داستان دلنوازترین، شورانگیزترین و زیباترین یادبود زندگی اوست.
و حالا که من پا به سن گذاشتهام هیچ نمیدانم که برای چه آن کلمات را گفتم، برای چه آن شوخی را کردم...
-------------------------------------------
پانویس:
نادنکا مصغر مهرآمیز نادیا، و نادیا هم مصغر نادژدا به معنی امید است. (م.)